من تنهــــــــــــــــا زندگی می کنم!

جمعه، 10 تیرماه 1384

     

 
       
 

موضوع: زنان

 

نويسنده: پرستو.ک

   
     
امروز! در جوامع انسانی ما، زن بدون مرد، مثل ماشین بدون دزدگیر است! و البته این مساله مختص ایران و آسیا هم نیست. امری است به شدت جهانی و آنقدر همه گیر که از منشور گفتگوی تمدن ها حذفش کرده اند. اما تا حالا هیچ شده است از خودمان بپرسیم که اگر کسی پول کافی نداشته باشد تا دزدگیر برای ماشینش بخرد! یا اگر از شنیدن صدای دزدگیر تمام تنش کهیر بزند! یا مثلا اگر هیچ فروشگاهی نخواهد به این شخص مورد نظر دزدگیر بفروشد! واقعا چه کار باید کرد؟!؟
   

 

 

 

در ابتدای کلام اجازه دهید به دوستانی که احتمالا تحت تاثیر تیتر غلط انداز این مقاله، دهانشان یک جورهایی آب افتاده است، اعلام بدارم که در اینجا ابدا از آدرس و شماره تلفن ِ هیچ بنی بشری، اعم از گل دختر یا شازده پسر خبری نیست. شرمنده اخلاق ورزشکاری همه دوستان! البته ما اینجا اصلا کاری به شازده پسران نداریم، هر چند که یک جورهایی داریم، اما آن بالا نوشته اند که این ستون، ستون زنان است و متعاقبا قرار بر این شده است که ما اینجا، از زنان بنویسیم. صد البته و هزاران البته، من هرگز نیاز زن به مرد! این واقعیت روشن را انکار نکرده‌ام و بی اغراق! باور بدارید اگر سردبیر رخصت می‌داد و زندگی فرصت! با کمال میل و علاقه، افتخار اداره ستونی به نام مردان را نیز در جوار همین ستون زنان بر عهده می‌گرفتم. اما افسوس که همین ستون ِ دو هفته در میان را هم به لطف چنگ و دندان و سبیل گرو گذاشتن رفقا بدست آورده ایم و زندگی ماشینی لعنتی هم بدجوری به پر و پایمان می پیچد. هوم! بگذریم ...
ادامه کلام:
امروز! در جوامع انسانی ما، زن بدون مرد، مثل ماشین بدون دزدگیر است! و البته این مساله مختص ایران و آسیا هم نیست. امری است به شدت جهانی و آنقدر همه گیر که از منشور گفتگوی تمدن ها حذفش کرده اند. اما تا حالا هیچ شده است از خودمان بپرسیم که اگر کسی پول کافی نداشته باشد تا دزدگیر برای ماشینش بخرد! یا اگر از شنیدن صدای دزدگیر تمام تنش کهیر بزند! یا مثلا اگر هیچ فروشگاهی نخواهد به این شخص مورد نظر دزدگیر بفروشد! واقعا چه کار باید کرد؟!؟
در واقع قصه اصلی ما امروز بر سر دختران و زنانی است که از بخت سیاهشان، مبتلا به طاعون خانه مجردی شده‌اند. می‌دانید چرا گفتم طاعون؟ مثلا چرا نگفتم حصبه، وبا، ایدز یا هپاتیت؟ همینطوری! واقعا همینطوری. مهم فقط این بود که دست روی یک بیماری واگیردار بگذارم.
امروز در جامعه ما، مجرد زندگی کردن درست چیزی شبیه یک بیماری واگیردار شده است. واگیردار نه از آن جهت که این بیماری از راه‌هایی به دیگران منتقل می‌شود. بلکه از آن جهت که همه از تو فراری می شوند. موجودی عجیب الخلقه می‌شوی و انگشت نمای عالم و آدمت می‌کنند. البته اگر مونث باشی، شدت انگشت نمایی ات بالای ده و بیست و سی برابر مذکرها خواهد بود. حالا اگر این مونث، دختر باشد و جرات ِ این انفجار ِ نور (انقلاب) را یافته باشد قصه یک جور می شود و اگر زنی باشد که شوهر کرده باشد و به نحوی از نحوها شوهرش را از دست داده باشد قصه یک جور دیگر می‌شود. اگر انتخاب ِ این تنهایی، از سر ِ سرکشی باشد قضیه یک مدل می‌شود و اگر از سر ناچاری یک مدل دیگر. اگر بی کس و کار باشی و مراوداتت کم، یک جور نگاهت می‌کنند و اگر اهل برو بیا باشی و رفت و آمدت زیاد، یک جور دیگر. چندان فرقی نمی‌کند که تو آدم محتاط و محافظه کاری باشی و سرت توی لاک خودت باشد، یا خوش بین باشی و اجتماعی و آزاد! همیشه کسی هست که زاغ سیاهت را چوب بزند و از ترس اینکه مبادا برادرش، پدرش یا همسرش را از چنگش درآوری انگ و ننگ ها بارت کند. مردان همیشه تو را موجود بی صاحبی متصور می شوند که هرازگاهی می شود تـُـکی به آن زد و بعد رفت پی کار و زندگی خود و الخ ...
البته پرواضح است که قرار نیست نسخه زندگی همه آدم ها شبیه هم باشد. از همین روست که زندگی دختران و زنان تنها با زندگی دختران و زنانی که در خانواده هستند، متفاوت می‌شود. دوستی بود که معتقد بود برای زندگی اجتماعی آفریده نشده است. به همین خاطر از تاهل گریزان بود و حتی از تصور شنیدن صدای تنفس یک مرد، در زیر سقف خانه‌ای که در آن نفس می‌کشید، منزجر می‌شد و خودش هم معترف بود که بیمار است! ولی بیان می‌کرد که راهی جز این نیز ندارد. بسیاری از دختران البته، به سبب فشارها، کمبود ها و یا تفاوتهای فرهنگی غول پیکری که با خانواده خود دارند به زندگی مجردی روی می‌آورند. گروهی نیز در جستجوی علم یا شغل مناسب شهر محل سکونت خود را ترک می‌کنند و به ناچار به زندگی مجردی تن می‌دهند. گروهی از دختران ِ خواهان ازدواج نیز هستند که تا سنین بالا این امر برایشان به وقوع نمی پیوندد، و ادامه حضورشان در خانه پدری به سبب محدودیت‌ها و معذوریت‌ها دیگر مقدور و ممکن نیست. زنان و دخترانی نیز هستند که خانواده خود را از دست داده‌اند و نیز زنان بیوه و مطلقه‌ای که مایل به بازگشت به خانه پدری نیستند و یا خانواده آن ها را طرد کرده است و یا از ترس سربار دیگران بودن! به زندگی مجردی آویخته‌اند. و هزار و هزار گونه دیگر که من و شما از آن بی خبریم.
بدین ترتیب زندگی مجردی زنان! چیزی تعریف شده و ممکن الوقوع می شود. همان گونه که زندگی مجردی مردان.
البته چه جای انکار که در جامعه امروز ما، مردان ِ تنها، نیز در این زمینه با مشکلات و مصایبی رودررو هستند. اما پرواضح است که مردان ِ تنها، در مقایسه با زنان ِ تنها به مراتب خوشبخت‌ترند. خصوصا وقتی صحبت بر سر مشکلات اقتصادی و اداره زندگی توسط یک فرد به تنهایی می‌شود. آن هم در جامعه‌ای که زنان نه از جایگاههای شغلی برابر و نه از حقوق به حق و مشابه با مردان، بهره مندند. جامعه‌ای که اصلی‌ترین ارکان آن، بر نگاه جنسیتی بنا شده است. از فرهنگ و هنر و ادب و دین بگیرید تا علم و اقتصاد و سیاست و حقوق! و خوب این وسط ها هم چیزی به نام زندگی مجردی هست که هر روز بر تعداد متقاضیان و متمایلان به آن افزوده می‌شود. تقاضا و تمایلی که گاه از سر اختیار است و گاه از سر جبر ...
آنچه تا اینجا نوشته شد مقدمه‌ای بود برای درک و فهم آنچه در زیر خواهد آمد. تصویری واقعی! از دختری واقعی! که یک زندگی مجردی واقعی! را به تجربه نشسته است. امید، که مثل همیشه با دقت نظر و ذهن جستجوگرتان بخوانید و به نتایج معقولانه و عادلانه‌ای دست یابید.

27 سال دارم و اصالتا تهرانی نیستم. بعد از پایان دوران دبیرستان وارد دانشگاه شدم و پس از اخذ مدرک کارشناسی در رشته دبیری زبان، خانه نشین شدم. دو سال تمام در جستجوی کار بودم اما متاسفانه کار مناسبی نمی‌یافتم مگر اینکه به شهرستانهای اطراف می‌رفتم و به کار روتین و سطح پایینی تن در می‌دادم. از پس پانزده، شانزده سال بیرون از خانه بودن، در خانه ماندن بدجوری برایم غیرقابل تحمل شده بود. اقوام مادرم در تهران ساکن بودند و در همین گیر و دارهای دنبال کار گشتنم بود که کاری در تهران برای من پیدا شد. با خانواده صحبت کردم و چون مادربزرگم در تهران تنها زندگی می‌کرد با آمدن من به تهران و زندگی در کنار ایشان موافقت کردند. اوایل خیلی خوب بود. اما بعد از گذشت مدت زمانی، زندگی با مادربزرگ برایم غیرقابل تحمل شد. برای تلفن حرف زدن و حمام رفتن و شب بیداری هایم باید به او جواب پس می‌دادم. معتقد بود من آب را زیاد اسراف می کنم. سر ساعت باید می‌خوابیدم. تلفن‌هایم کنترل می‌شد و مساله ازدواج نکردن من هم مدام مطرح می‌شد. و از آنجایی که ایشان روابط حسنه‌ای با پدرم نداشتند، مجبور به تحمل توهین‌های فراوانی نسبت به پدرم می‌شدم. بالاخره کار به جایی رسید که گریه کنان به مادرم زنگ زدم و شرح ماجرا را دادم و تقاضا کردم که از مادربزرگ جدا شوم. البته در ابتدا خانواده استقلال من را نمی‌پذیرفتند اما بهرحال این اتفاق افتاد. پدرم موافقت کرد پول پیش خانه‌ای را بپردازد و خودم هزینه‌های دیگر را متقبل بشوم. پرواضح است که اگر حمایت مالی پدرم نبود محال بود بتوانم خانه‌ای برای خودم پیدا کنم. مگر اینکه مجبور می‌شدم با کسی همخانه شوم یا سه شیفت در شبانه روز کار کنم. البته اگر کار دیگری برایم پیدا می‌شد و آن هم با حقوقی پدر مادر دار. تازه آخرش هم می‌شد یک زندگی فرسایشی!
حالا دو سالی می‌شود که تنها زندگی می‌کنم. تنها زندگی کردن حُسن های زیادی دارد اما دردسرها و معایبش هم کم نیست. وقتی مردم می‌فهمند که تو مجرد زندگی می‌کنی یک جور دیگر نگاهت می‌کنند. محجبه باشی یا نباشی هم فرقی نمی‌کند. من هر دو را امتحان کرده‌ام. همه فقط بدنبال این هستند که بدانند تو چرا تنها زندگی می‌کنی. انگاری یک چیز عجیب و غریب است. می‌روی زیر ذره بین! البته من چون خانواده‌ام ساکن شهرستان بودند، موقعیتم قابل هضم تر بود. برای گرفتن خانه هم به شرط دانشجو بودن و کارمند بودن توانستم خانه پیدا کنم وگرنه اگر بدانند که من دانشجو نیستم و مثلا اگر خانواده‌ام هم ساکن تهران بودند محال بود که خانه‌ای گیر بیاورم.
در این دو سال، سه بار خانه‌ام را عوض کرده‌ام. برای خانه آخری یک ماه تمام پای پیاده از این مسکن به آن مسکن می‌رفتم. آخرهایش خیلی وضعیت بدی داشتم. یکدفعه در خیابان گریه‌ام گرفت و شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خدا. خصوصا که دو بار هم قولنامه کرده بودم و به دلایلی قولنامه را فسخ کرده بودند. بالاخره به لطف خدا خانه دیگری را قولنامه کردم. اما از ترس اینکه مبادا این یکی هم فسخ شود شبانه تمام اثاثیه‌ام را جمع کردم و زنگ زدم به خاله‌ام و گفتم دختر خاله را برای کمک بفرستد. بهرحال موقع اثاث کشی یکی باید توی خانه مراقب باشد و یک نفر هم کنار ماشین باربر بایستد. خاله‌ام دیروقت بودن را بهانه کرد و عذر دختر خاله را خواست. نهایتا مجبور شدم به یکی از همکارهایم که منزلشان نزدیک من بود زنگ بزنم. خدا پدرش را حفظ کند. ساعت ده شب با موتور آمدند دم منزل من و خلاصه لطف کردند. جالب این است که بعد از تحمل اینهمه فشار، که مجبورم کرده بود یک هفته از رئیسم مرخصی بگیرم، وقتی در سر کارم حاضر شدم رئیسم با لحن توهین آمیزی مرا تهدید کرد که اگر جای دیگری کار پیدا کرده‌ام او را مطلع کنم تا سریعا کسی را جایگزینم کند. احساس کردم یک پارچ آب یخ روی سرم ریخته‌اند. ولی خوب دیگر این هم آن روی دیگر سکه مجردی است.
البته تغییر مسکن مشکلات خودش را دارد ولی زندگی در کنار همسایه‌های بدجور هم یک مشکلات دیگر دارد.
من معمولا به صاحبخانه‌ام می گویم که دو یا سه نفر هستیم. مادر و برادرم هم از شهرستان می‌آیند و خودی نشان می‌دهند و بعد می‌روند. در خانه قبلی به همسایه‌ها گفته بودم که شوهر دارم و شوهرم در نیروی دریایی کار می‌کند. به همین خاطر متاسفانه اغلب ماههای سال روی آب است. در همسایگی‌ام زن و مردی زندگی می‌کردند که یک بچه هم داشتند. یکبار خانم و بچه، گویا به سفر رفته بودند. آقا آمد در خانه من را زد و گفت که همسرش منزل نیست و از من خواست بروم خانه ایشان و طرز پخت برنج را به ایشان یاد بدهم. من گفتم "آقا یک لیوان آب بریزید و یک لیوان برنج، با هم جوش می‌خورند و می‌شوند برنج." یکی دو باری آمد و رفت و از من خواست که بروم و سری به برنجش بزنم. آخرین بار گفتم"آقای عزیز برنجت آماده شده است یا نه؟" گفت"بله! بله!" گفتم "خوب بروید بخوریدش!" با لحن خاصی گفت"یعنی نمی‌آیی؟" گفتم "نه" و در را بستم. زن و مرد دیگری هم در همسایگی من بودند که شاغل بودند. خانم همیشه دیرتر از آقا می‌رسید. جالب بود که آقا به محض اینکه به منزل می‌رسید شروع می‌کرد به به صدا درآوردن ِ دزدگیر ماشینش! اوایل اهمیت نمی‌دادم. اما بعد مشتاق شدم علت را بدانم. از پشت پرده دیدم به ماشین تکیه داده است و به پنجره خانه من نگاه می‌کند. تا مدت‌ها این کار را تکرار می‌کرد و من هم محلی نمی‌گذاشتم. بعد شروع کرد صدای ضبط صوت منزلش را زیاد کردن. آنقدر زیاد که دیوارهای خانه من می‌لرزید. اما من باز هم محلی نمی‌گذاشتم. یادم هست روزی که از آن خانه اثاث کشی می‌کردم، آمد روبروی من ایستاد و با لبخندی گفت: "بالاخره نشد که ما از کمالات شما بهره‌مند شویم!" خوب در طول این مدت از این دست مسایل کم نداشته‌ام. حتی بارها شده است که تلفن من را از روی فیش تلفن برداشته‌اند و ایجاد مزاحمت کرده‌اند. به من زنگ می‌زدند و تهدیدم می‌کردند که "ما می‌دانیم که تو مجردی و شوهر نداری. می‌آییم خرت را می‌گیریم و هیچ کسی هم نیست که بدادت برسد" اوایل می‌ترسیدم، اما بعد من هم تهدیدشان می‌کردم و می‌گفتم: " وقتی همسرم برگردد حساب همه‌تان را می‌رسد" می‌گفتند "دروغ می‌گویی. تا حالا سایه مردی روی پرده ات نیفتاده است". در خانه که هستم همیشه در را از پشت قفل می‌کنم. با اینهمه اغلب شب‌ها خواب می‌بینم که دستی از زیر در بیرون می‌آید و قفل در خانه‌ام را باز می‌کند. یک مدت بود که مسئول ساختمان مدام جویای حال شوهرم می‌شد. می‌گفت:" ایشان چه وقت از ماموریت می‌آیند. من با ایشان کار دارم" می‌گفتم که "اگر کاری دارید به خودم بگویید". می‌گفت"نه! با خودشان کار دارم" گفتم "او حالا حالاها نمی‌آید. ولی اگر می‌خواهید تلفنش را بدهم، تلفنی با او صحبت کنید". با خودم گفتم اگر اصرار کند تلفن برادرم را می‌دهم.
در واقع یکی از بدترین بخش‌های زندگی مجردی برای یک زن، همین طمعی است که مردان به آدم می‌کنند. و احساس امنیت تو را می‌گیرند. من معمولا حلقه بدست می‌کنم و ابروهایم هم همیشه مرتب است. اگر نه، به یک چشم دیگری به تو نگاه می‌کنند. ولو اینکه شصت سالت هم باشد انگاری بدشان نمی‌آید که دور از چشم بقیه دستی به تو بزنند.
گاهی دلم برای در خانواده بودن لک می‌زند. ماه رمضان امسال تمام افطارها و سحرها گریه می‌کردم. می‌دانی! تنها زندگی کردن تحمل آدم را بالا می‌برد. چون مجبور می‌شوی خیلی چیزها را به تنهایی بر دوش بکشی. اعتماد به نفست هم بالا می‌رود. من هیچگاه فکر نمی‌کردم بتوانم زندگی خودم را به تنهایی اداره کنم. خیلی اهل حساب و کتاب شده‌ام. البته ته ِ حقوقم چیزی نمی‌ماند. گاهی که دادن حقوقم را به تعویق می‌اندازند بدجوری دچار فشار می‌شوم. این اواخر هم که در محل کارم صحبت از تعدیل نیرو می‌کنند. و خوب، واقعا نمی‌دانم باید چه کرد. هر چند که خدا کریم است. خوب زندگی، حالا خیلی جدی‌تر شده است. یک زمانی کافی بود یک "نه!" بشنوم، بسیار آسیب می‌دیدم. اما حالا صد بار "نه!" شنیده ام و هیچ اتفاقی هم برایم نیفتاده است. صبر و مقاومتم خیلی بالا رفته است. نگرشم در مورد خودم، خواسته‌هایم و جامعه خیلی متفاوت شده است. راستش تصورم درباره ازدواج هم خیلی تغییر کرده است. قبل از این، ازدواج را برای استقلالم می‌خواستم. اما حالا که استقلال دارم ازدواج را برای آرامشش می‌خواهم.
البته ناگفته نماند که با اینهمه هنوز برادرهایم گاهی غیرتی می‌شوند و به کوچکتری بهانه‌ای تهدیدم می‌کنند که می‌آیند و مرا به شهر خودمان بر می‌گردانند. چند وقت پیش یکی از اقوام، به مادرم گفته بود که" مطمئنی دخترت شب‌ها در خانه خودش می‌خوابد؟" وقتی شنیدم اشک در چشمهایم جمع شد. ولی خوب! نمی‌شود از این نیش‌ها هم رهایی یافت. چرا که هنوز این مساله در جامعه ما تعریف نشده است و برای تنها زندگی کردن به هر دلیلی باید با مشکلات فراوانی اعم از فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و شخصی و غیره دست به گریبان بود. هر چند با تمام سختی‌هایی که داشت من تلاش کردم و توانستم به لطف خدا تا اینجا ادامه بدهم. در آینده هم ... خوب خدا بزرگ است ...

تصویر: فروزان منتظری

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine