قسمت قبلی
پری بعدازظهرها که خوابش سبک می شد از صدای آهنگ برنامهی کودک از جا می پرید، سریع و بدون ِ اینکه دست و صورتی بشوید با همان قیافهی خواب آلود ِ همیشگی جلوی تلویزیون می نشست. از برنامههای تلویزیون فقط کارتونها را تماشا می کرد. کاری که می دانست مادرش را حسابی عصبی و نگران می کند. کارتونها امتداد ِخوابهای پری بودند. البته نه همهی کارتونها. بیشتر از همه پلنگ صورتی ِ عزیز! بعد سرندی پیتی، جیمبو، لولک و بولک و سریال کارتونی سندباد. اگر تلویزیون اینها را نمی داد و مادر هم چپ چپ نگاهش نمی کرد یکی از کارتونهای والت دیسنی را در دستگاه ِ ویدیو می گذاشت و در دنیای خارق العادهی قصر ِ بزرگ ِ دیو و دلبر و کلبهی جنگلی و کوچک ِ سفیدبرفی غرق می شد. از « تام و جری » بدش می آمد. دلش برای تام ِ بدبخت می سوخت. اگرچه تام کمی بدجنس بود اما پری خیلی دوستش داشت و نمی خواست جری ِ فسقلی و لوس اینقدر بلا سرش بیاورد. ( پری گربه ی بنفش ِ شاخداری را می شناخت که با عصبانیت دست هایش را توی هوا تکان می داد و می گفت: « تام دیگر گربه نیست! او روحش را به انسان های پلید و غیرمتعهد و سرمایه دار فروخته! آخر گربه اینقدر تو سری خور و احمق؟! یک موش ِ پست نژاد ِ کثیف ِ همه چیز خوار هیچگاه نتوانسته برتر از ما گربه ها باشد. اصلا یک موش برای فرهنگ و ادب چه کرده؟ در حالیکه که فرهنگ و ادب ِ کهن ما، ببرها و پلنگ ها و شیرهای پر عظمت را تا آن حد تسخیر کرده است که به آنها گفته می شود: گربه سانان. فرهنگی که انسان های فرهیخته را تا به آن حد تحت تاثیر ِ خود قرار داده است که برایمان شناسنامه و غذاهای گران قیمت می خرند. فرهنگی که زمانی انسانها روبرویش سجده می کردند. اما افسوس و کرورها افسوس که امروزه ناگربه هایی چون تام را نمایانگر و نشانه ی گربه های اصیل قلمداد می کنند... جعل ِ واقعیات اجتماعی آخَر تا کجا؟! » )
یک کارتون هم بود که با اینکه خیلی دوستش داشت اما همیشه آخرش از دیدنش پشیمان می شد! کارتون ِ « رابرت ». همان که یک آدم بزرگ ِ خسته کننده یا بقول پری « یک آدم برفی ِ اخمو و جدی » هر روز صبح از خانه به سر کارش می رفت که یکهو یاد ِ بچگی هایش می افتاد. و عجب بچگی های بامزه و سرگرم کنندهای داشته این آدم برفی! هربار به بهانهای ماجرایی قشنگ از بچگیهایش را بیاد می آورد اما آخر ِ کارتون ناگهان از خیالهایش بیرون می آمد و می دید که پشت ِ میز ِ غذای ادارهشان نشسته و کراواتش توی بشقاب سوپش افتاده... کوچک که بود از سر شیطنت آنرا در دهان می گذاشت و می مکید. اما حالا، خب حالا دیگر آنطور نیست، هرچه باشد برای خودش یک آدم برفی ِ درست و حسابی شده!... آرام کراوات را از بشقاب درمی آورد و مؤدبانه شروع به خوردن ِ سوپ می کرد. درست مثل یک آدم برفی ِ نجیب زاده! حسابی حرص پری درمی آمد. می خواست بپرد شیشهی تلویزیون را با مشت خرد کند و سرش داد بزند: « احمق! آدم برفی ِ مسخره! آخرش که چی؟ آب می شی! تموم می شی! »
اما بعد فکر می کرد شاید همینطور است! شاید هرکس که بزرگ شود کم کم یخ می زند و آدم برفی می شود! آرام و غصه دار می نشست و به صفحهی تلویزیون چشم می دوخت. خیلی دلش می خواست این کارتون را، یا حداقل آخرش را نبیند. اما نمی دانست چه چیزی او را وادار می کرد مثل بچهی آدم بنشیند و از اول تا آخرش را با دقت نگاه کند.
بعد از کارتونها و قبل از شام، پری با بی حوصلگی ِ تمام می رفت سراغ درسها. خواندنی ها را بلند بلند در اتاقش روخوانی می کرد و نوشتنی ها را تند و تند و اغلب با خطی نه چندان خوب می نوشت. گاهی می شد که وسط ِ نوشتن، ناگهان کلمهای یا حروفی امتداد پیدا کند، کش بیاید و اشکال و حروف دیگری را بوجود بیاورد و باز این اشکال عجیب در خود بپیچند و از خود اشکال عجیبتری بیرون بیاورند و... اما ناگهان بر اثر صدایی یا چیز دیگری بخودش می آمد و می دید که صفحههای دفترش را پر از اشکال عجیب و غریب و خط خطی های نامفهوم کرده. این بود که اغلب ِ اوقات درس خواندنش تا دیروقت و تا قبل از خواب ادامه پیدا می کرد. آخر ِ شب، خسته و کوفته اما خوشحال از اینکه می تواند چند ساعتی را در دنیای زیبای خوابهایش سپری کند به رختخواب می رفت، لحاف چهل تکه را روی سرش می کشید، چشمهای سنگینش را می بست و منتظر می ماند. وقتی چشمهایش گرم می شد خودش را خوشبختترین آدم روی زمین می دید! چیز ِ کمی نیست این خوشبختی که جایی را داشته باشی که هیچ مزاحمی نتواند پایش را آنجا بگذارد. منتظر می ماند تا دروازههای آن دنیا باز شود. حقیقتا چه انتظار ِ شیرینی ست انتظار ِ خواب!