English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


وسوسه شیطانی

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
علی آرام: کمی منمن کردم، بعد سراغ صاحب کیوسک را گرفتم، وقتی فهمیدم یکی دو روز آینده از صاحب کیوسک خبری نیست، دانستم باید با بی‌سیگاری بسازم. خودم را سرزنش کردم چرا زودتر به فکر خریدن توتون نیفتاده بودم
 

همین که به کیوسکی رسیدم که در قبال کوپن مواد غذایی، توتون سیگار می‌داد، دیدم بجای صاحب کیوسک؛ زنی پشت باجه است که تاکنوی او را ندیده بودم. وانمود کردم دارم روزنامه‌ها را نگاه می‌کنم. مدتی گذشت آن زن پرسید: «بله آقا، بفرمایید؟»

کمی منمن کردم، بعد سراغ صاحب کیوسک را گرفتم، وقتی فهمیدم یکی دو روز آینده از صاحب کیوسک خبری نیست، دانستم باید با بی‌سیگاری بسازم. خودم را سرزنش کردم چرا زودتر به فکر خریدن توتون نیفتاده بودم. چاره نبود باید صبر می‌کردم. تصمیم گرفتم باقیمانده توتونم را غنیمت بدانم. برای اینکه وسوسه نشوم سیگار بکشم، تصمیم گرفتم کمی بگردم و هوا خوری کنم.

همچنانکه بی هدف از پیاده رو می‌گذشتم و فروشگاه‌ها را نگاه می‌کردم، چشمم افتاد به ویترین فروشگاه بزرگی که با چند پوستر تمام قد تبلیغ قرص‌های لاغری می‌کرد. خوشبختانه راسته کار من نبود، از بچگی با اضافه وزن مشکل نداشتم، ضمن اینکه همان چند سیر گوشت تنم توی این مدت آوارگی ریخته بود.

نمی‌دانم چگونه شد که به سوی مرکز شهر کشیده شدم، اما سعی کردم نزدیک رستوران بزرگ آلمانی نزدیک میدان نشوم.

با رسیدن به جایی که گروهی کارگر که با انرژی کار می‌کردند، در دلم حسرت خوردم که چه خوب بود جای آن‌ها بودم. می‌دانستم آن‌ها صاحبان اصلی شهر هستند؛ کسانی که از دسترنج خود زندگی می‌کردند و احساس سربار بودن نمی‌کردند. مهمتر که با پرداخت مالیات، خون به رگ‌های جامعه جاری می‌کنند.

به خیابان اصلی که رسیدم، بوی همبرگر‌ها و پیاز‌های رستوران‌های گوناگون، شامه‌ام را قلقلک داد. می‌دانستم در هر کدام از آن‌ها مملو از مردمی بود که در حال خوردن خوراکی‌های لذید تازه و گرم بودند. اما چون راجع این موضوع بسیار با خودم کلنجار رفته بودم، سعی کردم بیهوده ذائقه‌ام را تحریک نکنم. بعد هم همینکه از روبروی یک رستوران کباب ترکی گذشتم، با اینکه کمی پاهایم شل شدند، اما تندی فکر کردم، کباب وطنی خودمان به آن ترجیح دارد. بعد در مقابل یک رستوران هندی که رسیدم، فکر کردم غذاهای تند و تیز برای معده‌ام ناسازگار است. خوردن غذا در رستوران چینی، با آن با چوب‌های مخصوص دشوار، به راستی عذاب‌آور بود. از غذاهای عربی هم که از اول دلخوشی نداشتم. همچنانکه کاری کردم تا کششی به هیچ رستورانی نداشته باشم، با قدم‌های تندتری به سوی میدان بزرگ شهر، اما سمت مخالف رستوران بزرگ آلمانی، راه افتادم.

پیش از آن که به میدان برسم، همهمه مردم و فریاد بچه‌ها را شنیدم. بعد هم گوشه‌ای از خیابان چند تا پلیس زن و مرد را دیدم که برای خودشان می‌پلکیدند، از دیدن آن‌ها دچار ترس ناشناخته‌ای شدم. گرچه می‌دانستم آن‌ها با کسی کار ندارند، چرا که سایه قانون روی سر همه به یک نسبت سنگینی می‌کند. اما ترس از پلیس هزاران سال است که تو ذهنم فرو رفته است و کاری با آن نمی‌توانم بکنم.

همانطور که بی هدف چرخ می‌زدم، ناگهان بوی اشتها برانگیز آشنایی شامه‌ام را نوازش داد و از آنجا تو بینی‌ام فرو رفت و سرم را به دوران انداخت. بوی گوشت بریان بود با سیب زمینی‌ خلال شده برشته. با اینکه بارها سعی کرده بودم به آن رستوران نزدیک شوم، اما نمی‌دانم چرا همیشه، ناخودآگاه به سوی آن کشیده می‌شدم. شاید برای اینکه عادت کرده بودم تنها به بوی آن قناعت کنم، چرا که سهم من در اینجا، فقط مقداری کوپن است که اول هر ماه دریافت می‌کردم، آن هم برای خرید بعضی مواد خوراکی.

بزودی بوی گوشت سرخ بریان به همراه سیب زمینی خلال شده برشته که تمام خیابان را انباشته بود، مانند همیشه مجذوبم کرد. اما عجیب بود این بار بو از هر دفعه اشتهابرانگیزتر بود. حدس زدم شاید تلقین الکی است، اما همینکه روبروی رستوران رسیدم، با صحنه‌ای مواجه شدم که تو عمرم ندیده بودم. اجاق بزرگی از پشت شیشه دیده می‌شد، با شعله های ملایم و بچه خوک‌هایی گرد آن می‌چرخیدند و در حال سرخ شدن بودند. حریصانه به آن‌ها خیره شدم. حتا توانستم طعم لذید چربی گوشت را زیر دندانم مزه مزه کنم. شک نداشتم این مزه تا ابد در خاطرم خواهد ماند. در حالیکه قطره‌های روغن از آن به کف سینی اجاق می‌چکید، آب دهان من هم از لب و لوچه‌ام راه افتاد. اما چشمم به تابلوی سیاه بزرگی که روی آن قیمت هر پرس را هفت مارک نوشته بود، بزاقم خشکید. با اینکه بوی لعنتی بدجوری روی پرزهای زبانم نشسته بود و سقف دهانم و مغزم را فلج کرده بود، سعی کردم از آنجا فاصله بگیرم، تا کمتر عذاب بکشم. بعد هم با ته مانده توتونم سیگاری درست کردم و آن را روشن کردم. اولین پک را که زدم، نوعی سرگیجه و رخوت ملایم بهم دست داد. تازه فهمیدم این سیگار بعد از خوردن آن خوراک تا چه حد می‌توانست لذت بخش باشد. آنجا بود که تصمیم گرفتم هر طور شده پرسی از آن خوراک خریداری کنم.

کمی که از رستوران دور شدم، روی نیمکتی نشستم، تا فکرکنم چگونه با یک پرس از این خوراک دلی از عزا در بیاورم. از بس غذاهای بسته بندی یخچالی خورده بودم که مزه خوراک‌ها را فراموش کرده بودم. لازم بود برای یکبار هم شده توی این چند سال خوراک گرم و لذید بخورم. به فکرم رسید با یکی از کوپن‌هایی که داشتم، یک پوند راسته کبابی بخرم و بروم گوشه دنجی گیر بیاورم، آنها را کباب کنم. ذغال هم به اندازه کافی داشتم. تازه می‌توانستم بستی هم بزنم و کیفور شوم. اما نه، از آنجایی که آدم بدشانسی هستم، چه بسا پلیس مرا ببیند و مجبور به پرداخت جریمه شوم. (در اینجا بخودم اجازه می‌دهم به یکی از موارد آزادی که در وطن خودم به وفور یافت می‌شود و اینجا از آن خبری نیست اشاره کنم و آن وجود مقرارت سخت و جدی در باره آزادی پیک نیک است.)

یک نقشه‌ای به فکرم رسید. اگر می‌توانستم دوتا از کوپن‌ها را، حتا به قیمت کمتری آب کنم، مشکل حل می‌شد. آنوقت می‌توانستم بروم توی رستوران و مانند دیگران، به گارستون دستور غذا بدهم. اما چگونه آن‌ها را به پول نقد تبدیل کنم؟ لازم به ذکر نیست که بگویم چگونه خودم را رساندم به فروشگاهی که در مقابل کوپن مواد غذایی تحویل می‌داد. آنجا خانم مسنی را دیدم که با سگش از فروشگاه بیرون آمد، به بهانه کمک کردن نزدیک شدم و سرصحبت را باز کردم. بعد به گونه ای که برای خودم باورنکردنی بود، گفتم: «ببخشید خانم محترم، می‌توانید این کوپن‌ها را از من بگیرید و برای خودتان خرید کنید، در عوض پولش را به من بدهید.»

خیلی زود منظورم را فهمید و با مهربانی گفت: «پسرم من این خرید را برای یک ماهم کرده ام و دیگر نیازی ندارم، اگر زودتر می‌گفتی قبول می‌کردم.»

گرچه در اولین اقدام ناموفق شده بودم، اما فهمیدم موفقیت چندان دور از دسترس نیست، پس نباید بترسم. ضمن اینکه فهمیده بودم با خانم‌ها و آن‌هایی که مسن هستند، بهتر می‌شود معامله کرد.

این بار خانمی که تازه می‌خواست خرید کنند، زیر نظر گرفتم. پیش از آنکه داخل فروشگاه برود، جلویش را گرفتم و این بار نیز با شهامتی باور نکردنی پیشنهاد فروش کوپن را دادم. او نیز با مهربانی منظورم را فهمید. اما با افسوس گفت، فقط قصد خرید دو مارک دارد.
کمی دمغ شدم. اطراف می‌پلکیدم تا فرد مناسبی را پیدا کنم. مدتی گذشت اما خانم مسنی پیدا نکردم. زمان بسرعت می‌گذشت؛ مردم زیادی به فروشگاه می‌رفتند و با گاری‌های پر بیرون می‌آمدند، اما من هنوز نتوانسته بودم کسی را پیدا کنم تا ده مارک کوپن به او بفروشم. گرچه در زندگی هیچ وقت معامله‌گر خوبی نبوده‌ام، اما فکر نمی‌کردم فروختن دو کوپن پنج مارکی این اندازه دشوار باشد.

این بار رفتم سراغ خانمی که با واگن بزرگی قصد خرید داشت. این یکی ظاهرش نشان می‌داد قصد خرید حسابی دارد. هنوز خیلی نزدیک نشده بودم که گفتم: «ببخشید خانم...»

برگشت و با چنان قاطعیتی گفت: «بله؟!...» که دست و پایم را گم کردم. دیگر از آن اعتماد بنفس چند لحظه پیش خبری نبود. با هر سختی بود سعی کردم بخود مسلط شوم، آن وقت کوپن‌ها را نشانش داد و گفتم: «به خاطر مسافرت ... مجبورم این‌ها را... شاید شما بخواهید با آن خرید کنید و پولش... »

اخم‌هایش تو هم رفت و با شک و تردید گفت: «خیر آقا، من دلال نیستم.»

بعد هم راهش را گرفت و رفت. جواب آن خانم را چنان ناامیدکنانه یافتم که تصمیم گرفتم از خیر معامله کردن بگذرم. اما در همان لحظه پیرزنی بهم نزدیک شد و پرسید چه مشکل دارم. پیش از آنکه زیاد توضیح بدهم، گفت که همه چیز را شنیده و حاضر است باهام معامله کند. بعد از چانه زدن های زیاد قبول کرد کوپن‌ها را در مقابل هفت و نیم مارک بخرد. درست که در این معامله به اندازه دو و نیم مارک متضرر شده بودم، اما خوب معامله است، سود و زیان دارد. حالا اگر همیشه من در معامله‌هایم زیان کرده‌ام، مقصر خودم هستم.

به سرعت خودم را به رستوران رساندم. دخترخانم جوانی مرا به سوی میز خالی راهنمایی کرد. بدون اینكه نگاهمان با هم تلاقی كند از من پرسید كه چه میل دارم.
خواستم کمی بهم فرصت دهد تا فکر کنم. با خوشرویی پذیرفت و از پیشم رفت.

با وجودی که از پیش تصمیم گرفته بودم خوراک گوشت خوک سرخ کرده با سیب زمینی بخورم، اما ترجیح دادم کمی بخود بیایم. دستم روی جیبم گذاشتم و وجود پول را حس می‌کردم. هفت مارک و نیم. به علاوه یک کوپن پنج مارکی دارایی‌ام بود. البته کوپن را گذاشتم تا یک پاکت توتون بخرم. همچنان که به این موضوع فکر می‌کردم. صدای جلز ولز گوشت بریان به همراه بوی آن که از اجاق برخاسته بود تو کله‌ام فرو رفت؛ بویی که خاطراتم را زنده کرد. نمی‌دانم چرا این بو مرا به گذشته پیوند داد. آن وقت همه گرسنگی‌ها و دربدری‌های که شاید به دو هزار و پانصد سال می‌رسید، جلوی چشمانم نقش بست. ـ درست که من هنوز چهل سال نداشتم. ـ اما چیزهایی دیدم که باورم نشد. چشمانی که تو کاسه سر فرو رفته و شکم‌های که از گرسنگی باد کرده بودند. دو تا سوراخ بزرگ بینی هم می‌دیدم که همه‌اش بو می‌کشیدند. آن وقت دچار تردید مبهمی شدم. از بوی اشتها برانگیز، و زنده شدن خاطراتم، دچار تلخی دوگانه‌ای شدم. دچار چنان احساس مبهم و گنگی شدم که حس کردم انگشتانی لاغر و استخوانی گلویم را گرفته و می‌فشارد.

بار دیگر همان دختر خانم آمد نزدیکم، این بار چشمان آبی و زیبایش را به دیدگانم دوخت و خواست بداند برای سفارش خوراک تصمیم گرفته‌ام؟ قادر به هیچکاری نبودم، نه تنها لال شده بودم که انگار خون در رگهایم منجمد شده بود. اما شامه‌ام کار می‌کرد. بویی که مثل سیل سرازیر شده بود تو سرم و آزارم می‌داد. به چهره‌اش دقیق شدم. صورتش سالم و سرحال بود. سرخ و سفید، چنان که مویرگ‌های آبی پوستش بخوبی دیده می‌شد.

احساس کردم هوای رستوران ناخوشایند شده است، دیگر بوی چربی که به مشام می‌رسید اشتهابرانگیز نبود. زن همچنان چشمان بشاش خود را به من دوخته بود. به هر سختی بود نفسم را فرو دادم و با صدای گرفته گفتم : «ببخشید، منصرف شدم.»

هراسان و بی‌تاب از رستوران بیرون آمدم. سیگاری دیگری درست کردم و ک%D

 

 تاریخ انتشار:   June 24, 2005 3:36 AM


2 Comments

داستان خوبی بود. مهاجرت، وطن و ... واژه‌هایی بود که از لای غذاهای رنگارنگ خودش را نشان می‌داد و به نوعی ضعف می‌آورد

az in hame lotf mamnoonam.sitetoon bad nist.pishnahadam ine ke ozv begireed va baraye aazaetoon Email befresteen ,ba mazmoome elmi >adabi va...
khaste nabashid


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir