
اگر میشد به جدیدترین رمان جعفر مدرس صادقی «آب و خاک» جدا از زبانش فکر کرد، اگر میشد به محتوایش بی فرم لذت بخشاش فکر کرد شاید میشد گفت: آب و خاک یک داستان معمولی است. اما نمیشود! مدرس صادقی با زبان خودش این داستان را طوری تعریف میکند که دیگر نمیشود بهش گفت معمولی. باید گفت: «سهل و ممتنع».
داستان، داستان ِ یک مرد کهنسال ایرانی است که بعد از سالها دوری از وطن به ایران میآید تا تکلیف زمینها و خانههایی را که زمان شاه، زمانی که در ارتش بوده، داشته و حالا یا مصادره شده یا همینطوری کس دیگری آن را مالک شده مشخص کند. اما این وسط عشقی کهنه و سوخته از زیر خاکستر آتش برمیآورد و او را به سمتهای دیگری هُل میدهد که ناخودآگاه گره بخورد با آدمهایی کاملا متفاوت از خودش.
قصهنویس ما یک جا گفته که اگر در ادبیات قرار است چیزی اتفاق بیفتد باید در زبان اتفاق بیفتد. (نقل به مضمون) و این حقیقتیست که گاهی از بس واضح است دیده نمیشود. دعواهای بی معنا و کهنهی فرم و محتوا را فراموش کنید، تورّقی در آثار مدرس صادقی بکنید و مقداری از آن را بلند بلند بخوانید. نتیجه این میشود که موضوع آن تکه هرچه بوده با همان فرم و با همان زبان ِ مدرس صادقی در ذهنتان ثبت میشود! اگر بخواهید فرمی دیگر به آن بدهید معنا غیبش میزند و جایش را به معنای دیگری میدهد که دیگر بجز نسبتی دور با آن قبلی ندارد! به عنوان مثال اگر بخواهیم داستان مهمانی خصوصی را در اواخر رمان از زبان کس دیگری بجز سیمین بشنویم دیگر آن ظرافتها و جزئیات بخصوصی را که فقط سیمین بهش توجه میکند، حذف میشود و مهمانی یک مهمانی ِ دیگر میشود!
زبان ِ ساده و سیّال ِ رمان که همراه با گرهها و سکتههای خاص مدرس صادقی لحن را گاهی نرم و عاشقانه، گاهی تند و عصبی، گاهی غمگین و حسرتخوارانه و گاهی کنایی و طنزآمیز می کند به زبان ِ آب و خاک چنان آهنگی داده که هر اتفاقی را باورپذیر میسازد.
کار دیگری که مدرس صادقی در آب و خاک شجاعانه دست به آن زده و موفق شده و در آثارش بیسابقه بوده، حذف تمام ِ فاصلههای مرسوم بین متن داستانی و دیالوگها یا یادآوریهای ذهنی یا نقل قولها است. متن ِ رمان را از نظر ظاهری یکپارچه کرده است و به خواننده بابت فهمیدن کارش اعتمادی سخت ستودنی کرده. از طرف دیگر بخاطر همین کارش که مسلما با دقت فراوان و با دستکاریهای زیاد انجام داده، رمان کیفیتی متفاوت گرفته و یک «آن»ی به رمان اضافه کرده است که خیلی دلنشین است.
مدرس صادقی در این رمانش هم برای ما ثابت کرده که لحن یعنی شخصیت. و برای تاثیرگذاری ِ بیشتر ِ همین لحن هست که هر فصل از رمان را دربست در اختیار یکی از شخصیتهایش قرار داده تا داستان را با لحن خودش برای ما روایت کند و خودش هم کنار رفته و حرف اضافه و قلنبه سلنبه نزده تا عیش ما خراب نشود! این راوی گاهی نیمهمجنون و معترضی مثل لیلا است که با تمام سرگشتگیاش سعی میکند مرز خود را با دیگران و مخصوصا اسی حفظ کند و گاهی اسی یا اسماعیل است که شخصیتی مرموزنما و در عین حال بسیار ساده و حتی سادهلوح دارد و گاهی شخصیت عاشق پرشور اما پابهسنگذاشتهای مثل مینو که بعد از بیست و نُه سال عشق اصلیاش را در وطن و در خانهاش میبیند و آتش زیر خاکسترش سر به بالا میگذارد. شاید دموکراسی ادبی همین باشد!
این تکه را از زبان ِ ذهن ِ مینو بخوانید: «مینو یاد اسی افتاده بود که سرش را میانداخت زیر و میآمد توی اتاق سیمین، توی اتاق مینو. کاری به این نداشت که خواباند یا بیدار. لباس پوشیدهاند یا نپوشیدهاند. دلش میخواست به بهمن میگفت درد و بلای تو بخورد توی سر اون هالو! اما حالا چه وقت این یادآوریها بود؟ اسی بیادب بود. آداب ِ بازی را بلد نبود. نمیدانست چهکار کند، بلد نبود بازی کند، نمیتوانست خودش را نگه دارد، جدّی میگرفت، شعور ِ بازی کردن نداشت، حس نداشت، عاشق نبود، نمیدانست عشق یعنی چه، نمیدانست عشقبازی یعنی چه، نمیدانست عشقبازی یعنی هم عشق و هم بازی. نمیدانست بیست و نُه سال صبر کردن بهخاطر ِ یک بازی ِ یکساعته یعنی چه، این چیزها حالیش نبود. مُردهشور! خاک بر سرت، اسی! الاهی بمیری، اسی! الاهی که هیچوقت چشمم به قیافهی نحست نیفته، اسی!»
مگر میشود این آخرش آدم جلوی خودش را بگیرد و پقّی نزند زیر گریه؟!
و در آخر رمان آب و خاک را نمیشود توضیح داد و تفسیر کرد، فقط میتوان آن را خواند و زندگی کرد! این برای یک رمان بس نیست؟ رمان، همین نیست؟!
سلام دوست عزیز وب خوبی داری
سلام از این کار خوبتان اما حیف که مثل دماغ عمل نکرده خوانده نمی شود باز هم از این نواوری شما و همه دوستانتان تشکرمی کنم ان شاالله یک فکری کنید
ساعت0400