قسمت قبلی
گاهی هر دو کنار چشمهای مینشستند، پاهایشان را در آن آب ِ زلال فرو میبردند و با هم حرف میزدند. مثلا یکبار که کنار همدیگر نشسته بودند و شاهزاده داشت با سر ِ فر خوردهی موهای پر پشت ِ پری بازی میکرد؛ پری پرسید: « شاهزاده؟! تو چه کار میکنی؟ منظورم اینه که شغلت چیه؟ »

شاهزاده آهی کشید و گفت: « من؟ میدونی؟ من در اصل یک پادشاهم. یک قصر درندشت با یک عالم نوکر و کلفت و یه سرزمین بزرگ از پدرم به ارث رسیده. پدرم پنجاه و پنج تا زن و یک خروار ندیمه و نوکر و کلفت داشت. اون واقعا پادشاه بزرگی بود! هیچوقت تنها نبود. دوستها و هم پیمانهای زیادی داشت. فتوحات زیادی هم برای مسلمونها انجام داد. اما من... » و سرش را پایین انداخت و به دستهای کوچکِ پری که در دستهایش آرام گرفته بود خیره شد.
پری گفت: « آخی! یعنی تو تنهای تنهایی؟ »
شاهزاده گفت: « نه کاملا. اما خیلی از نزدیکانم دارن از دور و برم کنار میرن. چند تایی از نوکر کلفتهای خوب و باوفا موندن هنوز. اما بزودی تنهای تنها میشم. قصر اتاقهای زیادی داره. اتاقها وسایل زیادی داره. همه باشکوه و در نهایت زیبایی. اما بدرد نخور! »
پری گفت: « چرا بدرد نخور؟! »
شاهزاده آهی کشید و گفت: « تزئینی هستن! فقط برای نگاه کردن. پدرم میتونست ساعتها با افتخار بهشون نگاه کنه. خب حق داشت چون خودش اونا رو به زحمت از سرزمینهای مختلف آورده بود. اما من نمیتونم. خب چقدر میشه به یک سری برُس ِ فلزی ِ جواهرنشان نگاه کرد؟ مخصوصا وقتی کسی نیست که موهاش رو باهاش شونه بزنه! » و در همین حال دستی به موهای نرم و نمناک ِ پری کشید.
پری گفت: « خب! پس گفتی که پادشاهی؟ »
شاهزاده آه بلندی کشید و گفت: « بله! »
پری کمی پاهایش را در آب ِ خنک چشمه تکان داد سپس گفت: « ماهی چند حقوق میگیری؟ »
شاهزاده نفهمید و پرسید: « چی؟! »
پری گفت: « ماهی چند... یعنی منظورم اینه که... درآمدت چقدره؟ پول... »
شاهزاده گفت: « آها! خب، من ثروت خیلی زیادی در خزانهی قصر دارم. اما... اما بزودی همهش از دستم میره! »
پری داد زد: « چرا؟ »
شاهزاده آرام گفت: « بیشتر ِ زیردستان ِ من از قصر رفتهاند و به دشمن پیوستهاند؛ به کشور همسایه. دیر یا زود بهمون حمله میکنن و حکومت رو ازمون میگیرن. خلیفه هم که یه مدتیه دیگه ما رو حمایت نمیکنه. »
پری اخمی کرد و با تلخی گفت: « میدونم چی میگی شاهزادهی من! همسایههای ما هم خیلی بد و بدجنسن. گرچه من خیلیهاشون رو درست حسابی نمیبینم و نمیشناسم. ولی مثلا یک آقا خپله هست عینهوِ یه آدم برفی ِ خنگ! که هروقت منو با بابا و مامان می بینه قاه قاه میخنده و بهشون میگه: « دخترتون چرا همیشه اخماش تو همه؟! از بس توی خونه نگرش میدارین. بذارین بره بیرون هوا بخوره دختر ِ به این خوبی! » بعد باز قاه قاه میخنده! نمیفهمم کجای من خنده داره؟ »
شاهزاده سرش را به نشان ِ تاسف تکان داد و گفت: « بله! دنیای خیلی بدیه. همه خیلی زود از کنار ِ آدم میرن. »
پری ناگهان سرش را بالا آورد، به صورت ِ غمگین ِ شاهزاده نگاه کرد و گفت: « شاهزاده! تو باید از اون قصر فرار کنی. همهی ثروتت رو بذار واسهی همسایههای بدجنست و فرار کن. به چه درد میخوره پول؟ منم از خونهمون فرار میکنم. خب؟ »
شاهزاده با صدای آهسته گفت: « نه! »
پری داد زد: « آخه چرا؟ »
شاهزاده گفت: « شاید مجبور باشم سالها در سفر باشم و اینجا و اونجا قایم بشم که دشمن نتونه پیدام کنه و بکشدم! اونوقت تو هم تو دردسر میافتی. »
پری گفت: « بهتر! اینطوری که هیجان انگیزتره! نه؟ میتونیم با هم کلی جاهای جالب رو کشف کنیم... توروخدا قبول کن! من دیگه نمیتونم اونجا، توی اون دنیا زندگی کنم. »
شاهزاده در حالیکه دستهای پری را محکم گرفته بود گفت: « منم همینطور! همه چیز ِ قصر و حکومت بنظرم مسخره میاد. تنها چیزی که تا حالا منو سرحال نگه داشته تویی پری من! »
پری لبخندی زد و گفت: « مرسی! » اما یکهو بلند شد، ایستاد، اخمهایش را درهم کشید و گفت: « صدا! از اون دورا یه صدایی میاد! میشنوی؟ »
شاهزاده با دقت گوش داد و گفت: « نه! چیزی نمیشنوم! خدایا! نکنه صدای پای اسبه؟ نکنه دشمنام اومدن سراغم؟! حالا چکار کنم؟! »
پری داد زد: « نه بابا... آها! آهنگ ِ برنامه کودکه! من باید برم عزیزم! »
شاهزاده با غصه گفت: « زود برمیگردی؟ »
پری گفت: « آره! زود ِ زود ِ زود! مواظب ِ خودت باش. فعلا خدافظ! »
شاهزاده بلند شد، تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: « به امید ِ دیدار پری زیبای من! »
ادامه دارد ...