چشمهايش
تا به حال اينقدر از نزديک با چشمهای يک دختر نزديک نشده بود.
دختر با ابروانی کشيده و چشمهايی باز و درشت، به آسمان نگاه میکرد.
ابروانش را که تازه برداشته بود و بوی خوشی كه میآمد.
همينطور محو زيبايی مسحورکنندهی دختر شده و پلک زدن هم يادش رفتهبود...
پريشانی موهای سياه دختر را تعقيب میکرد که رد خونی کنار سر توجهش را جلب کرد.
يکه خورد. کمی به عقب رفت...
با زوزهای کشدار از جسد دختر کنار بزرگراه دور شد.
آرزو (يک)
وقتی شنید بزرگترین هنرمند سینمای کشور مرده خیلی خوشحال شد.
فردا صبح اول وقت جلوی خانهی سینما حاضر شد
در حالی که دفترش را به سینهاش میفشرد، امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند.
آرزو (دو)
اول آرزو کرد کاش باران بیاید.
بعد آرزو کرد کاش در آن باران دست حمید توی دستهایش باشد.
بعد آرزو کرد خبر قبولیاش را در فوقلیسانس، توی همان باران به او بدهند.
بعد ...
صدای ترمز شدید یک ماشین و صحنهی دلخراش یک تصادف و آسفالتها که رنگ خون را بد میفهمند!
جسد دختر تا رسیدن آمبولانس زیر باران بود.
آرزو (سه)
نترسيد با اينكه برق تيغه چاقو به چشمش خورد،
نترسيد و از جايش تكان نخورد چون به پيرمرد اعتماد داشت.
پيرمرد چاقو به دست جلو رفت و چند لحظه بعد چاقو كه با ولع تمام رگ هايي را بريد
شب كه خواستگارها داشتند ميرفتند چقدر از دست پخت عروس خانم تعريف مي كردند و برادر كوچك عروس مرغش را ميخواست.
آرزو (Happy End!)
اول آرزو كرد باران بيايد تا از دلتنگيهايش كم شود
بعد آرزو كرد در آن باران دست حميد توي دستهايش باشد
آنوقت آرزو كرد خبر قبولياش در ارشد را توي همان باران به او بدهند
بعد با خودش فكر كرد حميد چقدر خوشحال خواهد شد وقتي اين را بشنود
بعد ...
صداي ترمز شديد يك ماشين و ماشين در كمتر از يك وجب فاصله با دختر متوقف شده بود.
با خودش گفت: اگر باران آمده بود!