همه به فکرِ نونن! کسی به فکر ما نیس!
خرماپزونه انگار، کسی تو کوچهها نیس!
شبِ سپیده مُرده، ستارهها را خورده!
به جاش رو خاکِ زمین، نئون بالا آورده!
تراکمِ عفونت، راهِ گلوشُ بسته
حضرت شب انگاری از خون کوچه مسته
با خنجری تو دستش، تلوتلو میخوره
هی عربده میکشه، ترانه سرمیبره
××
اونورِ شهر یه صحنه، که بی ستاره مونده
شعلهی آزارِ شب، دیواراشُ سوزونده
همه بلیط خریدن، شاید که پرده واشه
شاید که نور فانوس، نور ستاره باشه
ملیجکای دربار، مشغولِ لودهبازی
داروغه و میرغضب، گرمِ ستاره سازی
از پولک و ابریشم میخوان ردا بسازن
اونُ رو شونههای خواجهی قصر بندازن
میخوان با نور پیهسوز، صحنه رُ روشن کنن
لباس آدمای شریفُُ بر تن کنن
حالا باید بخونه، از پشتِ پرده شحنه
لب بزنه ستاره، قر بده روی صحنه
مردم ماتِ قصه به صحنه چشم میدوزن
اونا که رنگِ روزَن، تو تنهایی میسوزن
××
حضرت شب هنوزم تو کوچهها میغُره
ماهُ فلک میکنه، روشنی سر میبره!
××
همه به فکرِ نونن! کسی به فکر ما نیس!
خرماپزونه انگار، کسی تو کوچهها نیس!
حسن علیشیری