یک روز معمولی بود. ابری نبود. و آفتابی هم نه! اصلا چرا دروغ. یادم نمیآید چه جور روزی بود. تنها خاطرم هست مشکلی برای سیستمم بوجود آمده بود و مسئول مربوطه سرگرم رفع و رجوعش شده بود. من هم عاطل و باطل روی صندلیام نشسته بودم و برای خودم چرخ میخوردم. از شما چه پنهان از دیشب تا حالا داشتم روی موضوع مقاله بعدیام فکر میکردم. موضوع را هم انتخاب کرده بودم. مشکلات دختران ِ خانوادههای سنتی برای ازدواج! اتفاقا همکاری که روبرویم نشسته بود دختری از همین قشر بود. میوهای رسیده و شیرین که بر شاخهای از درخت تناور سنت آویزان بود. همینطور که نگاهش میکردم یکدفعه به سرم زد بروم و یک چیزی شبیه مصاحبه با او داشته باشم. از شانس خوب، آی سی ریکوردر همراهم بود. سوالها را روی ورقی نوشتم و او هم موافقت کرد به شرطی که نامی از او برده نشود به تمام آن ها پاسخ دهد. به گمانم خواندن حرفهایش، اگر گرهگشا نباشد! در گشودن ِ پنجره ذهن های خاکخورده و تار عنکبوت بسته عدهای بی تاثیر نیست.
37 ساله، لیسانس زبان، دومین و آخرین بچه، شاغل ...
- خوب بریم سر اصل مطلب! چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
- ببین، ما یه روزی به این دنیا اومدیم بر خلاف خواست خودمون و یه روزی هم از این دنیا میریم باز هم بر خلاف خواست خودمون. من فکر میکنم خدا بهترین رو برای ما انتخاب میکنه. حتما خیرم نبوده که ازدواج نکردم. روایت هستش که "مصلحت مومن در آنچه هست که برایش اتفاق میافتد" ... حالا من نمیگم مومنم ولی خوب ...
- یعنی تو اراده اجتماع یا خانواده یا خودت رو به این امر مرتبط نمیدونی؟ همش خدا؟
- خوب خواست خدا بالاتره.
- میشه درصد بدی؟
- ...
- مثلا شصت، چهل؟
- نه! فکر میکنم هشتاد، بیست. خواست خدا هشتاد درصده!
- یعنی تو مهمترین گزینه برای ازدواج رو دستهای خدا میدونی؟
- بله!
- نگرشهای سنتی خانوادهات رو دخیل نمیدونی؟
- من فکر میکنم تقدیره. خدا برای هر کسی یه روزی کنار گذاشته. خیلی وقتها مواردی بوده که داشته به ازدواج ختم میشده اما به خاطر دلایل سادهای به هم خورده. مثلا یه موردایی بوده که مادرم میخواسته من نمیخواستم. یا من میخواستم مادرم نمیخواسته. برای همین سرنگرفته.
- پدرت چی؟
- پدرم منو آزاد گذاشته.
- گفتی مواردی بوده که تو میخواستی ولی مادرت نه، و صرف نظر کردی. چرا؟
- خوب آره. حتی موردی بوده که خودم خیلی متمایل بودم. ولی خوب نمیخواستم آرامش خونه بهم بخوره. مادرم دلش میشکنه. گذشت کردم تا آرامش خانواده بهم نخوره. بهرحال احترامشون واجبه.
- فکر نمیکنی زیادی از خودت گذشتی بخاطر خانواده؟ احترام به پدر و مادر تا چه اندازهای باید حفظ بشه؟
- خوب میدونم. تا حدی که من از زندگیم لذت ببرم و راضی باشم. تقصیر خودمه. باید زودتر از اینها استقلال رو برای خودم ایجاد میکردم. الان دیگه راحت نمیپذیرن.
- چون ریشهها عمیق شده؟
- درسته.
- توی دانشگاه هیچوقت فرصت آشنایی با کسی برات پیش نیومد؟
- نه! ما مختلط نبودیم.
- توی اقوامتون چطور؟
- پدر و مادر من چون فرزندان بزرگ خانوادهشون بودند، برای همین کسی هم سن و سال من توی فامیل نیست.
- در محیط کار چطور؟
- الحمدلله در محیط کارم هم مرد نیست.
- چرا الحمدلله؟
- ( میخنده ) خوب دیگه!
- به نظرت این نمیتونه یه فرصت باشه برای آشنایی با مردی که شاید بعدها بتونی باهاش زندگی تازهای رو شروع کنی؟
- آخه اینطور آشنایی رو دوست ندارم.
- با این حساب خودت هم هیچوقت برای آشنایی با مردی قدم جلو نگذاشتی؟
- نه!!!
- از آشنایی مستقیم با مردها خوشت نمیآد؟
- نه!
- میترسی؟
- نه! برای خودم یه ارزش و احترامی قائلم که اینطوری رو دوست ندارم. دوست دارم از طریق واسطه باشه.
- به نظرت در ارتباط مستقیم با کسی بودن، شناخت بیشتری از یک واسطه به تو نمیده؟
- آخه هیچکی که خود واقعیشو نشون نمیده.
- خوب در این صورت با واسطه که بدتره.
- واسطهی مطمئن، آدمو مطمئن میکنه. یکی که از هر دو طرف شناخت داره. مثلا دوستای من خیلی مایل بودن من ازدواج کنم. مواردی هم سراغ داشتند. ولی میگفتن ما تو رو خوب میشناسیم ولی اونو نه. برای همین واسطه نمیشیم.
- تو به ارتباط دخترها و پسرها قبل از ازدواج اعتقاد نداری؟
- اعتقاد که ندارم هیچی. حتی متنفرم.
- فکر میکنی بدون هیچ تجربهای در این زمینه، میتونی همسر خوبی باشی؟
- نمیدونم. آدم باید بره توی زندگی. خوب همین طور که حالا دارم با مادرم میسازم، با اونم میسازم.
- اگر یه مردی بهت پیشنهاد ازدواج بده، چه برخوردی نشون میدی؟
- اگر یه مردی برای دختر ارزش قائل باشه، و بهش احترام بذاره این مساله رو از طریق واسطه مطرح میکنه.
- یعنی اگر مردی مستقیما این درخواست رو ازت بکنه مرد محترمی نیست؟
- من خوشم نمیآد.
...
گفت و گوی من و همکار، پا از دایره ازدواج بیرون گذاشت و به مسایل دیگری نیز در باب مشکلات دختران در خانوادههای سنتی پرداختیم. که البته بدلایلی صلاح دیدم مابقی را در این مقال نگنجانم. از این جهت که از چهارچوب اصلی بحث خارج نشویم. فکر میکنم سوال و جوابها به اندازه کافی بیان کننده حرفی که قصد دارم بزنم بودهاند.
راستش آن روز هنگام بازگشت به خانه، به فردای دخترکانی از این دست میاندیشیدم. میوههای رسیدهای که یا بر بالای درخت تناور سنت، میگندند و بر زمین میافتند و خاک میشوند و یا چیده و خورده میشوند و هستهشان در زمین حاصلخیز دیگری سبز خواهد شد. شاید اگر قوه تفکر و تعقلشان را در هاون سنت نکوبیده بودند و دستهای اراده و تصمیمشان را به نام حرمت و مهر نبریده بودند، امروز از سر تنهایی و افسردگی مدام به امامزاده صالحها و شاه عبدالعظیمها پناه نمیبردند و برای گشایش بختشان، هی نذر چهل نماز شب و چهل دعای توسل و چهل امن الرسول نمیکردند.
میبینی خدایا!
میبینی چگونه دیو هفت سر سنت! ارزشهای والای بشری را در چنبره جهل خویش محصور کرد و اندیشه آدمیان را اینگونه زیرکانه به فرمانبری واداشت. مفهوم توکل و ایمان، لابلای بدعتها و کجنگریها لوث شد و دین از اوج رسالت اهورایی خویش به پستترین مقام زمینی نزول کرد. شد ابزار!
و تو خدا! تو شدی دست آویزی برای بدست آوردن آنچه انسان "ندارد اما میخواهد" و مرهمی بر سختی آنچه انسان "دارد اما نمیخواهد".
اما خدایا! با تو عهد میبندیم:
نسل ما! برآمده از بطن مادر سنت، دین را، ایمان را، عشق را، عقل و اراده و حرکت را دیگر بار احیا خواهد کرد. ما زمین اجدادمان را شخم نخواهیم زد. اینک زمان، آبستن آدمیانی دیگر است. آدمیانی از جنس ابراهیم! که برای اثبات حقانیت خدایی که نمیتوان دید، به تحریک تعقل قومش بر آمد. و فرمود: " غروبکنندگان را دوست ندارم" . و آدمیانی از جنس محمد! همان که فرمود: "اول ما خلق الله، العقل!". و نه! آدمیانی نزدیکتر. همانان که فریاد میکنند: "هر جا تحقیر عقل است، تحقیر آزادی است."1
1- از سخنان دکتر عبدالکریم سروش