بخش اول / بخش دوم / بخش سوم / بخش چهارم
دنیای خوابها و کابوسهای رنگارنگ برای پری حکم شهربازی را برای دیگر بچهها داشت. میترسید، به هیجان میآمد، بازی میکرد، میخندید و اگر او را تا آخر عمر آنجا رها میکردند به هیچ وجه خسته نمیشد. البته پری تا دو سال پیش که هنوز شهربازی را ندیده بود فکر میکرد باید مثل خواب و خیال و کارتون، چیز خارق العادهای باشد. چند باری تبلیغ شهربازی را از تلویزیون دیده بود و از پدرش خواسته بود که آنجا ببردش. اما وقتی یک شب شهربازی را از نزدیک دید مجبور شد با تاسف، تمام ِ تصوراتش را فراموش کند. برای پری شهربازی هم «قسمتی از این شهر شلوغ و برهم ریخته و کسل کننده» بود، و نه «دنیایی از شادی و هیجان»ی که آن گویندهی آگهی ِ تلویزیونی با آب و تاب در دهانش میچرخاند! آنجا هم پر بود از پدران عجول و کم حوصله و مادران نگران و عصبی. پر بود از پدرهایی مثل پدر خودش که از همان اول میخواستند زودتر شام بخورند که برگردند به خانه. پر بود از مادرهایی مثل مادر خودش که مدام دست بچههایشان را میکشیدند، نیشگون میگرفتند و میگفتند: «اینقدر وول نخور بچه! اینطرف نرو بچه! آنطرف نرو بچه! جیش داری بچه؟!» و مدام از سردرد شکایت میکردند. پر از آدمهای خسته و بیحالی که ترجیح میدادند شب را توی خانه جلوی تلویزیون لم بدهند، تخمه بشکنند و سریالهای مضحک تماشا کنند تا اینکه افسارشان را بدهند دست بچههای بیقرار و هیجان زدهشان و همراه ِ آنها مثل مرغ پرکنده به اینطرف و آنطرف ِ شهر بازی بدوند! اسباب بازیهای شهربازی هم هیچکدام به قشنگیای که تلویزیون نشان میداد و میگفت نبود و با اینکه بعضیهایش پری را تا حدی سرگرم کرد اما به هیچ وجه رؤیایی و خارقالعاده نبود.
هیولاها و گوریلهای پلاستیکی ِ تونل وحشت آنقدر مصنوعی و مسخره بودند که حتی او را به هیجان هم نیاوردند چه برسد که بترسانند. رولر کاستر و کشتی معلق عوض آنکه مهیج باشند به سرگیجه و تهوع بدی دچارش کردند. چرخ و فلک یواش میچرخید و قژقژ می کرد، وقتی هم که بالای بالا رسیدند پری نفس عمیقی کشید اما بجز ته ماندهای از بوی دود و بوی تند ِ کسالت آوری که هر روز حس میکرد چیزی نبود! هرچه چشم چرخاند بجز هزاران چراغ کوچک ِ کدر و جفت جفت که نشاندهندهی آپارتمانها و خانههایی درست مثل خانهی آنها بود چیزی ندید. همان بو و همان منظرهای که از پنجرهی اتاقش حس میکرد و میدید. یک سری «ماشین- برقی» هم داشت که با میلهی بلندی که به سقف توردار ِ آنجا میخورد توی یک محوطهی کوچک حرکت میکردند. پری فکر کرده بود از این یکی دیگر خوشش میآید اما باز هم اشتباه کرده بود! یک عالم اتومبیل در یک جای کوچک که رانندههای ناشی شان تا میخواستند تکان بخورند گرومبی به هم میزدند! (لعنتی! یاد ِ خیابانهای واقعی ِ تهران میافتاد!) آخر شب هم که از ساندویچهای آنجا مسموم شد و تا دو روز بعد تب و اسهال و استفراغ داشت. هیچ چیز درخشندگی و خوشگلی ِ آن تبلیغ تلویزیونی را نداشت. بچههایی که میدید هیچکدام نیششان تا بناگوش باز نبود. بزرگترها هم هیچ اشتیاقی برای سرحال آوردن بچههایشان نداشتند. وقت بیرون آمدن از شهربازی پری از لای پلکهایی که در تب میسوختند نگاهی به سر در ِ پارک انداخت و با خودش گفت: «دروازهی جهنم! خروج!» خلاصه پری ترجیح داد نه دیگر از شهربازی صحبتی کند و نه تبلیغات ِ این تلویزیون ِ احمق ِ لعنتی را باور کند! با خودش فکر میکرد: «من خیلی خوشبختتر از این حرفهام. اصلا منی که یک دنیای فوقالعاده دارم احتیاجی به این مسخرهبازیها ندارم!»