English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  داستان


من مرد شده‌ام!

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نوبسنده مهمان: ليلی مجيدی - بمیر! زنیکه‌ی .... واسه من هر و کرش می‌گیره وسط کوچه. اونم با کی. با خانوم دکتری که همه می‌شناسن که....اونم با کی... کسی که می‌گه معصوم همکلاسم بوده. خفه شو. هرزه‌. اگه تو آدم بودی تو رو نمی‌نداختن به من! صد دفه گفتم به این بساط من دست نزن! گوشت بدهکار نیست.
 

پله‌های ایوان را چند تا یکی می‌کنم و خودم را می‌رسانم به اتاق کوچک سمت راست. که در چوبی‌اش همیشه بدجوری قرچ قرچ صدا می‌دهد. در را سرآسیمه می‌بندم پشت سرم. اینجا اتاق من و معصوم بود. وقت‌هایی که معصوم بود و با هم اینجا شب‌ها حرف می‌زدیم. او برای من کتاب می‌خواند. و من ماه را می‌دیدم توی قاب پنجره که هیچ گاه به اندازه‌ی صورت معصوم مرا ارضا نکرد.
مشتم را گره می‌کنم. انگشتانم از خشمی سرشار به هم فشرده می‌شوند. و ناخن هایم تا عمق بیشتری در گوشت دستم فرو می‌رود. دندان‌هایم به هم کلید می‌شوند و راه تنفس برایم تنگ. خودم را می‌چسبانم به دیوار. تا شاید خنکی خاصی که همیشه داشت کمی از آتش درونم را فرو بنشاند. قلبم انگار از سینه دارد می‌جهد بیرون. دست می‌برم به قفسه‌ی سینه‌ام. می‌خواهم مطمئن شوم که هنوز هست و می‌تپد. دستم ناگهان به مایع خیس لزجی می‌خورد که برایم ناآشناست. با تردید که نگاه می‌کنم می‌بینم پیراهن عیدی آبی رنگی که عزیز برایم خریده یک جورهایی تغییر رنگ می‌دهد. و مدام می‌شود به رنگ چهره‌ی معصوم. تصویر خون آلودی که حالا احساس می‌کنم در چند قدمی من ایستاده است. با موهای پریشانی که از روسری سورمه‌ای چروکش بیرون زده. با جای کبودی‌های قدیمی که چند روز دیگر مهمان جدیدی در جای جدیدی از صورت چو ماهش را پذیرا می‌شوند.
ناباورانه و بی‌درنگ پیراهن را می‌کنم و خودم را از ترس می‌چسبانم به در. مغزم خوب فرمان نمی‌دهد. نمی‌دانم اصلا من که هستم. رجوع که می‌کنم به عمق ذهنم یادم می‌آید. صدای معصوم را یادم می‌آید که فریاد می‌زند: محمدرضا! کمک! محمدرضا! یا حسین! نامم را که به خاطر می‌آورم، تمام تصاویر پخش می‌شود توی صورتم. تصویر کذایی هیکل بی‌قواره‌ای توی ذهنم شکل می‌بندد که افتاده است روی معصومه‌ی ظریف و تنها. نمی‌دانم باید چکار کنم. انگار این بار چندمی است که مردک نوازشش می‌کند. و حالا به صورت زنده شاهدش هستم بی که بداند. کمربندش را که باز می‌کند، یاد کودکی می‌افتم که آرام آرام به همراه مادرش درد را به جان می‌خرد. و چون مادر در همان بدو تولد بزرگ می‌شود. معصوم را می‌بینم از لای در، مرا می‌بیند و توی تاریک روشن اتاق دستش را دراز می‌کند که: کمک! دستش را دوباره می‌برد عقب. شکمش را می‌چسبد و از درد می‌پیچد به خودش. چشمهای نازش که بی حال می‌شود؛ صدای نکره‌ی یارو را می‌شنوم؛ که فضای اتاق را می‌شکافد. وجودم را می‌شکافد. غرور 12 ساله‌ام را می‌شکافد و به من می‌فهماند که هیچی نیستم. نه آن پسرکی که معصوم می‌گفت هستم. نه آن پسرکی که عزیز با افتخار می‌گفت که خواهم شد. و نه آن مردی که خودم می‌اندیشیدم هستم! فریاد می‌کند: بمیر! زنیکه‌ی ....واسه من هر و کرش می‌گیره وسط کوچه. اونم با کی. با خانوم دکتری که همه می‌شناسن که....اونم با کی... کسی که می‌گه معصوم همکلاسم بوده. خفه شو. هرزه‌ی ....صدای معصوم خفه می‌شود. دستش را می‌بینم که دوباره بالا می‌رود. دوباره پایین می‌آید.شانه‌هایم دارند خرد می‌شوند انگار زیر ضربه‌هایش. زوزه کشان ادامه می‌دهد: آره! اگه تو آدم بودی تو رو نمی‌نداختن به من! صد دفه گفتم به این بساط من دست نزن! گوشت بدهکار نیست. معصوم می داند او حالا حالت طبیعی ندارد. مثل تمام روزهایی که می‌زند به سرش و بساطش به هم می‌ریزد.
خون از صورت سفیدش می‌زند بیرون. نوزادی که هنوز نیامده؛ می‌میرد. صدای معصوم آرام خفه می‌شود. دستم تند و بی پروا می‌رود سمت سیخ داغ روی منقل. تند و آسیمه پله‌ها را بالا می‌روم. توی دلم بلند می‌‌گویم: اومدم دایی! اومدم آبجی! اومدم! 12 سال بودنم را خالی می‌کنم توی قدرت دست کوچکی که اولین نشانه‌ی زندگی‌اش را به پشت یک گرگ مست می‌رود. نگاهم به معصوم است. دستم به سوی هیکل کثیفش. یک دو سه. می‌زنم. یک دو سه. می‌زنم. یک دو سه. می‌زنم. هیکل می‌افتد زمین. آرام و بی مقاومت. معصوم دست می‌برد به شکمش. حالا آنقدر خون الود هست که بشود گفت خواهرزاده‌ی من نیامده رفته است. می‌خندد. خنده‌ای مریض که از بودنش پشیمانش می‌کند.
آمبولانس که می‌آید پشت دیوار پنهان شده‌ام. معصوم را که می‌برند؛ می‌دوم سمت خانه. آنقدر قاتل خامی هستم که ندانم خیلی‌ها مرا با پیراهن و دست خونی دیده‌اند.

تکیه داده‌ام به در. در حیاط باز می‌شود. عزیز داد می‌زند: نه! نه! اون فقط یه بچه‌اس. شما رو به قرآن محمد. منو ببرین. آرام آرام مرا می‌برند.شما رو به جدش. چهره‌ی عزیز را می‌بینم که انگار 50 سال پیرتر شده و توان درک حادثه را ندارد. توی شلوغی جمعیت وقتی توی ماشین می‌نشینم؛ حس آرامی را دارم که انگار 12 سال زودتر به سراغم آمده. سرباز کناری‌ام را کمی کنارتر می‌زنم؛ از توی ماشین رو به عزیز فریاد می‌زنم: من مرد شدم عزیز! مرد!

ليلی مجيدی

 

 تاریخ انتشار:   April 29, 2005 1:26 AM


1 Comment

زیبا بود لیلی جان. یک جاهایی البته می شد از جملات بهتری استفاده کرد. مثلا به جای "و من ماه را می‌دیدم توی قاب پنجره که هیچ گاه به اندازه‌ی صورت معصوم مرا ارضا نکرد".
فعل ارضا نکرد! خیلی همخوانی با احساسی که پسرک دارد از آن حرف می زند ندارد.یا در جمله "خنده‌ای مریض که از بودنش پشیمانش می‌کند" ترکیب خنده مریض! خیلی بامفهوم نیست. شاد باشی.


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir