English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  شعر طنز


پارک

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: مهدی استاداحمد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
چنان پيكرش تابش از روشنی / جنيفر لوپزی، نيكول كيدمنی / دو چشمان او با عسل سرسری / بسی حيف شد بر زمين بربری! / به لب‌های من نقشی از نيش باز / به چشمان او برقی از پيشواز
 

چمن، صندلي ، پارك ، من رهگذر
به دستان من بربري كارگر

هواي دم صبح و سرد و سكوت
به لب‌هاي من شعر و آواز و سوت

كه چشمان يك دختر سرسري
و از دست من بر زمين بربري

به چشمان او لحظه‌اي خيرگي
و بر قلب من ناگهان چيرگي

چه خالي ز حيرت بر انگشت رفت
به قلبم رسيد و مرا كشت، رفت

چنان دفعتا بي‌خود از خود شدم
كه گويي همان كه نمي‌شد شدم

مگر در خيابان شقايق كم است
كه با اين يكي زندگي محكم است

مگر قحطي چشم مژگان‌پريش
كه اين چشم و اين تير و اين قلب ريش

چنان پيكرش تابش از روشني
جنيفر لوپزي، نيكول كيدمني


دو چشمان او با عسل سرسري
بسي حيف شد بر زمين بربري !

به لب‌هاي من نقشي از نيش باز
به چشمان او برقي از پيشواز

تپش‌هاي اين قلب مستانه‌ام
... كه دست كسي بر سر شانه‌ام

خدايا شگفتا كه اين دست كي
به جز ما دوتا هيچ كس پارك ني (!)

مرا صاحب يد شديدا خطاب
و من رخ به سمت صدا ...، اضطراب !

چو پيچيد رويم به سمت قفا
به چشمان خود ديده صاحب صدا ،

به آن لحن پر جذبه‌ی مادري :
« پاشو! پاشو‌! صبح شد دو تا بربري! »

عکس تزئينی است!


 

 تاریخ انتشار:   April 29, 2005 1:42 AM


2 Comments

سلام..واقعا با مزه بود..هر چند كه وقت چنداني نداشتين..اين دفعه رو قبول مي كنيم..شاد باشيد..دلتون مثل قلمتون باشه..يا علي

در ضمن بهتر بود به حاج اسير ما يه پولي بابت تزييني بودن عكس بدهيم..گناه دارد تفلكي..


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir