چمن، صندلی، پارك، من رهگذر
به دستان من بربری كارگر
هوای دم صبح و سرد و سكوت
به لبهای من شعر و آواز و سوت
كه چشمان یك دختر سرسری
و از دست من بر زمین بربری
به چشمان او لحظهای خیرگی
و بر قلب من ناگهان چیرگی
چه خالی ز حیرت بر انگشت رفت
به قلبم رسید و مرا كشت، رفت
چنان دفعتا بیخود از خود شدم
كه گویی همان كه نمیشد شدم
مگر در خیابان شقایق كم است
كه با این یكی زندگی محكم است
مگر قحطی چشم مژگانپریش
كه این چشم و این تیر و این قلب ریش
چنان پیكرش تابش از روشنی
جنیفر لوپزی، نیكول كیدمنی
دو چشمان او با عسل سرسری
بسی حیف شد بر زمین بربری!
به لبهای من نقشی از نیش باز
به چشمان او برقی از پیشواز
تپشهای این قلب مستانهام
... كه دست كسی بر سر شانهام
خدایا شگفتا كه این دست كی
به جز ما دوتا هیچ كس پارك نی (!)
مرا صاحب ید شدیدا خطاب
و من رخ به سمت صدا ...، اضطراب!
چو پیچید رویم به سمت قفا
به چشمان خود دیده صاحب صدا،
به آن لحن پر جذبهی مادری:
«پاشو! پاشو! صبح شد دو تا بربری!»
عکس تزئینی است!
سلام..واقعا با مزه بود..هر چند كه وقت چنداني نداشتين..اين دفعه رو قبول مي كنيم..شاد باشيد..دلتون مثل قلمتون باشه..يا علي
در ضمن بهتر بود به حاج اسير ما يه پولي بابت تزييني بودن عكس بدهيم..گناه دارد تفلكي..