«رنگهای رفتهی دنیا» عنوان دومین مجموعه اشعار گروس عبدالملکیان است که به تازگی توسط انتشارات آهنگ دیگر به چاپ رسیده. از این شاعر پیش از این مجموعه «پرنده پنهان» به چاپ رسیده بود که در سال ۸۲ برنده جایزه کتاب سال شعر کارنامه شد. اشعار زیر از کتاب جدید عبدالمکیان انتخاب شدهاند که همراه و با صدای شاعر و در دو بخش تقدیمتان میشوند.
بخش اول این اشعار را از اینجا بخوانید.
مسافران مرگ
و سالها بعد
بچههایمان میفهمند
جهان فنجان شكستهای است
كه تنها تكههایش را به هم چسباندهایم
غبار مانده بر آسمان هرات
غبار مانده بر آسمان خرمشهر
زیبایی را در چشمهایشان
به شك میاندازد
سینهای سفرهی هفتسین را رها میكنند
و سیگاری كه در اتاقخوابهاشان روشن میشود
تردید در نطفهای است
كه روزی رویایی بود
پسرم!
به بانویت بگو
دیگر نه گریه لازم است
نه دستی
كه برای خداحافظی تكان دهید
جهان آنقدر شلوغ شده
كه دیگر این اتوبوس
با یك مسافر راه نمیافتد

شعر را با صدای شاعر بشنوید
آجرها
دروغ دیواری است
كه هر صبح آجرهایش را میچینی
بنّای بیحواس من!
در را فراموش كردهای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهایم بالا آمده
آب بالا آمده...
من اما نمیمیرم
من ماهی میشوم

شعر را با صدای شاعر بشنوید
بازی
بازی را عوض میكنی
و خود را از طنابی میآویزی
كه سالها پیش بر آن تاب خوردهای
ما
تكرار تكههای همیم
مثل تو پسرم كه تاب میخوری
مثل من
كه تو را تاب میدهم
تا طناب را فراموش كنم

شعر را با صدای شاعر بشنوید
پرندهی صلح
نه راهی به رویا میرسد
نه رویایی به راه
برمیگردم
به رنگهای رفتهی دنیا
به موهای مادرم
پیش از آنكه پدر ببافدش
به خاك
پیش از آن كه تو در آن به خواب روی
و آن كتاب كوچك غمگین
ـ پیامبر شدن در جزیرهی متروك ـ
از هم
به هم گریختهایم
از خاك
به زیر خاك
و انگار تمام جادهها را
با پرگار كشیده است
و انگار مرگ نقطهای است
كه به پایان تمام جملهها میآید
و آن پرندهی كوچك
كه رویای من و تو بود
آن پرندهی صلح
در دهانش برگی گذاشتهاند
تا سكوت كند
از شب به شب گریختهایم
دستهایت را به تاریكی فرو ببر
و هر چه را كه لمس كردی
باور كن
شعر را با صدای شاعر بشنوید
آواز مِه
بلیط قطار را پاره میكنم
و با آخرین گلهی گوزنها
به خانه برمیگردم
آنقدر شاعرم
كه شاخهایم شكوفه داده است
و آوازم
چون مِهی بر دریاچه میگذرد:
شلیك هر گلوله خشمی است
كه از تفنگ كم میشود
سینهام را آماده كردهام
تا تو مـهربانتر شوی
شعر را با صدای شاعر بشنوید
ملافهی سفید
بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
ملافهها تكان میخورند و
من یاد موهای مادرم میافتم
كه رنگهای رفتهی دنیا بود
بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
پدرم از باد...
پدرم با باد...
پدرم!
عادت میكنی
به پارهكردن زنجبر بر بازوها و
گذشتن ماشین از زانوهایت
اما
هر بار كه بر بند راه رفت
یاد زندگیاش افتاد
یاد لبهی پشت بام
یاد لبهی تیغ
یاد لبهای پریدهرنگ آن فنجان
كه چای را تلختر میكرد و
روزهای كودكی مرا
و سكهها چون اشكها
به دور او فرو ریختند
بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
نه میروم با آن
نه باز میگردم
من سوختنم
و كجا دیدهای كه شعلهی كبریتی
با باد همسفر شود
بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
ملافهها تكان میخورند و
آن ملافهی سفید...
پدرم پهلوان بود و من منتظر بودم
آن ملافهی سفید پاره شود
صندوق چوبی را تكه تكه كند
هنوز چشم دوختهام
شاید خاك تكان بخورد
شعر را با صدای شاعر بشنوید
salam...rastesho bekhayd man ahle shero ketab nistam,vali az khoondane in shera lezat bordam...vaghean khoob boodan.
mikhastam bebinam emkanesh hast ke man in ketab az tarighe post be daste man berese?