English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  شعر


رنگ‌های رفته‌ی دنيا - بخش دوم

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: گروس عبدالملکیان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
مسافران مرگ، آجرها، بازی، پرنده‌ی صلح، آواز مه و ملافه‎ی سفيد، اشعاری از کتاب «رنگ‌های رفته‌ی دنيا» مجموعه اشعار جديد گروس عبدالملکيان
 

«رنگ‌های رفته‌ی دنیا» عنوان دومین مجموعه اشعار گروس عبدالملکیان است که به تازگی توسط انتشارات آهنگ دیگر به چاپ رسیده. از این شاعر پیش از این مجموعه «پرنده پنهان» به چاپ رسیده بود که در سال ۸۲ برنده جایزه کتاب سال شعر کارنامه شد. اشعار زیر از کتاب جدید عبدالمکیان انتخاب شده‌اند که همراه و با صدای شاعر و در دو بخش تقدیم‌تان می‌شوند.

بخش اول این اشعار را از اینجا بخوانید.




مسافران مرگ


و سال‎ها بعد
بچه‎هایمان می‎فهمند
جهان فنجان شكسته‎ای است
كه تنها تكه‎هایش را به هم چسبانده‎ایم

غبار مانده بر آسمان هرات
غبار مانده بر آسمان خرمشهر
زیبایی را در چشم‎هایشان
به شك می‎اندازد

سین‎های سفره‎ی هفت‎سین را رها می‎كنند
و سیگاری كه در اتاق‎خواب‎هاشان روشن می‎شود
تردید در نطفه‎ای است
كه روزی رویایی بود

پسرم!
به بانویت بگو
دیگر نه گریه لازم است
نه دستی
كه برای خداحافظی تكان دهید

جهان آن‎قدر شلوغ شده
كه دیگر این اتوبوس
با یك مسافر راه نمی‎افتد



شعر را با صدای شاعر بشنوید


آجرها


دروغ دیواری است
كه هر صبح آجرهایش را می‎چینی
بنّای بی‎حواس من!
در را فراموش كرده‎ای


آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لب‎هایم بالا آمده
آب بالا آمده...

من اما نمی‎میرم
من ماهی می‎شوم



شعر را با صدای شاعر بشنوید


بازی

بازی را عوض می‏كنی
و خود را از طنابی می‏آویزی
كه سال‏ها پیش بر آن تاب خورده‏ای

ما
تكرار تكه‏های همیم

مثل تو پسرم كه تاب می‏خوری
مثل من
كه تو را تاب می‏دهم
تا طناب را فراموش كنم



شعر را با صدای شاعر بشنوید




پرنده‎ی صلح


نه راهی به رویا می‎رسد
نه رویایی به راه

برمی‎گردم
به رنگ‎های رفته‎ی دنیا

به موهای مادرم
پیش از آنكه پدر ببافدش
به خاك
پیش از آن‎ كه تو در آن به خواب روی
و آن كتاب كوچك غمگین
    ـ پیامبر شدن در جزیره‎ی متروك ـ

از هم
به هم گریخته‎ایم
از خاك
به زیر خاك
و انگار تمام جاده‎ها را
با پرگار كشیده است
و انگار مرگ نقطه‎ای است
كه به پایان تمام جمله‎ها می‎آید
و آن پرنده‎ی كوچك
كه رویای من و تو بود
آن پرنده‎ی صلح
در دهانش برگی گذاشته‎‎اند
تا سكوت كند


از شب به شب گریخته‎ایم

دست‎هایت را به تاریكی فرو ببر
و هر چه را كه لمس كردی
باور كن

شعر را با صدای شاعر بشنوید



آواز مِه


بلیط قطار را پاره می‎كنم
و با آخرین گله‎ی گوزن‎ها
به خانه برمی‎گردم

آن‎قدر شاعرم
كه شاخ‎هایم شكوفه داده است
و آوازم
چون مِهی بر دریاچه می‏گذرد:
     شلیك هر گلوله خشمی است
      كه از تفنگ كم می‎شود
     سینه‎ام را آماده كرده‎ام
      تا تو مـهربان‎تر شوی

شعر را با صدای شاعر بشنوید

ملافه‎ی سفید

بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
ملافه‎ها تكان می‎خورند و
من یاد موهای مادرم می‎افتم
كه رنگ‎های رفته‎ی دنیا بود

بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
پدرم از باد...
پدرم با باد...
پدرم!
عادت می‎كنی
به پاره‎كردن زنجبر بر بازوها و
گذشتن ماشین از زانوهایت
اما
هر بار كه بر بند راه رفت
یاد زندگی‎اش افتاد
یاد لبه‎ی پشت بام
یاد لبه‎ی تیغ
یاد لب‎های پریده‎رنگ آن فنجان
كه چای را تلخ‎تر می‎كرد و
روزهای كودكی مرا

و سكه‎ها چون اشك‎ها
به دور او فرو ریختند


بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
نه می‎روم با آن
نه باز می‎گردم
من سوختنم
و كجا دیده‎ای كه شعله‎ی كبریتی
با باد همسفر شود

بلند شو
باد را از این كوچه جمع كن!
ملافه‎ها تكان می‎خورند و
آن ملافه‎ی سفید...
پدرم پهلوان بود و من منتظر بودم
آن ملافه‎ی سفید پاره شود
صندوق چوبی را تكه تكه كند
هنوز چشم دوخته‎ام
شاید خاك تكان بخورد

شعر را با صدای شاعر بشنوید

 

 تاریخ انتشار:   April 23, 2005 12:22 AM


1 Comment

salam...rastesho bekhayd man ahle shero ketab nistam,vali az khoondane in shera lezat bordam...vaghean khoob boodan.
mikhastam bebinam emkanesh hast ke man in ketab az tarighe post be daste man berese?


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir