English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  سینما


شوالیه‌ی شجاع و گاز معده!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
در افسانه‌ی شرک شاهدِ نوعی فضای تیره و تار سیاسی هستیم که توسط امپراطوری ظالم به نام لرد فارکواد بوجود آمده. موجودات افسانه‌ای توسط صاحبانشان به زور به فروش گذاشته می‌شوند و درست مانند یهودیان در زمان جنگ جهانی دوم به تبعید فرستاده می‌شوند.
 

« یکی بود یکی نبود، یک پرنسس بود که خیلی زیبا بود. این پرنسس طلسم شده بود و این طلسم فقط بوسیله‌ی اولین بوسه‌ی معشوق از بین می‌رفت. اما اون توی یک قلعه زندانی شده بود که نگهبانش اژدهای ترسناک ِ آتشین بود. شوالیه‌های شجاع زیادی برای آزاد کردنش از این زندان ِ وحشتناک تلاش کرده بودند اما هیچ‌کدام موفق نشدند. خلاصه این پرنسس ما توی یک اتاق در بلندترین برج قلعه منتظر عشق حقیقی‌اش و بوسه‌ی عاشقانه‌ی او بود...»

بسیار قدیمی و آشنا! نه؟! از همان قصه‌ی پریانی که همه‌ی ما از بزرگ تا کوچک عاشق‌شان هستیم. حالا این نه ورژن ایرانی ِ این قصه‌ها؛ مثل افسانه‌ی ماه پیشونی.

در زندگی واقعی ممکن است برای یک دختر ِ دم ِ بخت ِ طلسم شده‌ی خانه‌ی پدری هیچ‌کس نیاید و دختره‌ی بدبخت با کلی آرزو با کله برود توی کوزه‌ی ترشی‌جات! خب، بدبین نباشیم! شاید هم کسی بیاید ولی او را از طلسمی رها و به طلسمی دیگر اسیر کرده و به زندانی دیگر منتقلش کند! و اصلا کجاست پرنسس که بعد ما منتظر شوالیه‌اش باشیم؟! پرنسسی که طلسمش با یک تُن طلا جواهرات و اتومبیل ماکسیما و خانه‌های آنچنانی ِ زعفرانیه می‌شکند؟!... بگذریم! بزنیم به عالم جادویی و آرامش‌بخش ِ افسانه‌های پریان که قرن‌هاست سرشار از زیبایی باقی مانده‌ست. مثلا همین شرکِ خودمان!

تیتراژ ِ ابتدای «شرک» انکار ِ سرخوشانه‌ی fairy tales است. قبل از آغاز تیتراژ کتابی باز می‌شود و برای ما افسانه‌ی پریان می‌خواند اما ناگهان در اواسط داستان دستِ سبزِ و زشت و یغوری صفحه‌ی کتاب را پاره می‌کند و می‌گوید: « یک همچین چیزایی هیچ‌وقت اتفاق نمی‌فته! » و بعد با صدای سیفون می‌فهمیم در توالت بوده‌ایم و آن صفحه‌ی پاره شده توسط یک هیولای بدقواره جای کاغذ توالت استفاده شده است! سپس تیتراژ شادمانه‌ی شرک شروع می‌شود و ما شاهدِ وارونه‌ی زیبایی از قصه‌ی پریان هستیم. سفید‌برفی و سیندرلا هر صبحگاه برای صبحانه آماده می‌شوند و خود و اطراف خود را تر و تمیز می‌کنند. اما شرک با کمی تفاوت(!) در مرداب و لجن حمام می‌گیرد و با کرم‌های مرداب مسواک می‌زند و با گاز معده ماهی شکار می‌کند!

ولادیمیر پراپ محقق فولکلور و قصه‌های پریان و اسطوره‌شناس معروف می‌گوید: «(در قصه‌های پریان) عرضه‌ی پهلوانی و حماسی ِ سازه‌ها کهن‌تر از عرضه‌ی مطایبت‌آمیز و هزلی آنهاست.» شرک مجبور است منکر باشد و به مسخره بگیرد وگرنه همه‌چیز ِ این قصه در حالت کهن‌اش باقی می‌ماند و دیگر قصه‌ی زیبای پریانی ِ شرک شکل نمی‌گرفت. وگرنه باید همان شوالیه‌ی دلیر و خوشگل درست مثل قبل با اسب سفیدش به نبرد ِ اژدهای آتشین می‌رفت و.... دیگر داستان ِ جدیدی شکل نمی‌گرفت و خب قبول کنید تکرار صورت قدیمی ِ آن هم علاوه بر کسل‌کنندگی کمی غیرقابل‌باور و مضحک است!

وارونه‌گی و شوخی با نشانه‌های fairy tales در کارتون شرک بسیار زیاد است اما بازهم بقول پراپ: «قصه‌های پریان دارای چنان قدرت مقاومتی است که انواع ادبی دیگر در مقابل ِ آن از هم می‌پاشند و در آن ادغام نمی‌شوند و اگر کشمکشی درگیرد، قصه‌ی پریان برنده می‌شود. » بله! شرک هرچقدر هم که منزوی و کثیف و زشت و بی‌اعتنا به دور و برش و دیگران باشد عاقبت این قصه‌ی پریان است که برنده می‌شود و دخترک قصه‌ها را در آغوشش می‌اندازد! شاید بقول پرنسس فیونا: «این تقدیر است!»

در افسانه‌ی شرک شاهد ِ نوعی فضای تیره و تار سیاسی هستیم که توسط امپراطوری ظالم به نام لرد فارکواد بوجود آمده. موجودات افسانه‌ای توسط صاحبانشان به زور به فروش گذاشته می‌شوند و درست مانند یهودیان در زمان جنگ جهانی دوم به تبعید فرستاده می‌شوند. (کمپانی دریم ورکز به دست یهودیانی چون استیون اسپیلبرگ اداره می‌شود) در چنین فضای خفقان‌آوری خری ورّاج از دست سربازان ِ فارکواد می‌گریزد و اتفاقا به شرک برمی‌خورد و به او پناه می‌برد. این پناه آوردن ِ خر به سرزمین ِ کوچک و خصوصی ِ شرک را شاید به دلیل پس‌زمینه‌ی سیاسی که در کارتون شرک وجود دارد بتوان به صورت پناهندگی سیاسی تعبیر کرد! پناهنگی سیاسی به قهرمانی که هنوز قهرمان نشده و در لاک انزوای خودش سر می‌کند و با بدی‌ها کاری ندارد.

شاید اصلا بشود از تمام ِ این کارتون برداشتی سیاسی- انقلابی ارائه داد! اما من فکر می‌کنم ما همان دید ِ قصه‌ی پریانی ِ خودمان را داشته باشیم بهتر است!

در شرک بصورت مشخص شاهد به مسخره گرفتن ِ ازدواج‌های آئینی پادشاهان هستیم. لرد فارکواد فقط و فقط به این دلیل می‌خواهد با پرنسس فیونا ازدواج کند که بتواند پادشاه باشد. و نه به خاطر دوست داشتن ِ او. در افسانه‌های پریان و نیز در واقعیت ِ سیاسی برای پادشاهان، ازدواج در حکم تثبیت و تحکیم ِ پایه‌های سلطنت است و نه رابطه‌ای عاطفی و زناشویی. درست همانطور که بسیار فرزند‌آوری ِ هر پادشاه نشان‌دهنده‌ی صلابت و جاودانگی ِ قدرت ِ سلطنت او محسوب می‌شده. این در حالی‌ست که شرک نه بخاطر قدرت سیاسی بلکه صرفا بخاطر عشق به فیونا می‌خواهد با او ازدواج کند.

و اما فیونا! براستی فکر می‌کنید کدامیک از دو شکل ِ او شکل ِ واقعی‌ِ اوست؟ آنی که شبیه عروسک‌های باربی و مدل‌های مُدِ لباس است یا آنی که شبیه ِ دیوها و شرک ِ بدقواره‌ است؟! من به شخصه پس از دیدن ِ پرنسس فیونا با آن هیبت دیو‌مانند به هیچ‌وجه جا نخوردم! چون آنقدر از او کارهای عجیب و غریب ( آروغ زدن، جیغ کشیدن‌های بی کلاس و ضد پرنسسی!، باد کردن ِ یک مار بدبخت و به شکل بادکنک فانتزی درآوردن ِ آن، خوردن ِ موش ِ سرخ شده و... ) دیده‌ام که گیج شده‌ام که مگر می‌شود یک پرنسس اینطوری هم باشد؟! تازه بعد از دیدن ِ فیونا بشکل دیو ناگهان به خودم می‌گویم: « خودشه! باید از اول همینطور می‌بود. فیونا اینطوریه! » بعد از آن هم می‌بینیم که پس از بوسیدن ِ شرک هم به همان صورت باقی می‌ماند. چون شکل ِ عشق ِ واقعی شکل ِ اتوکشیده‌ی عروسک باربی نیست!!

در مورد شرک و البته قسمت دوم ِ آن بسیار ناگفته‌ها باقی می‌ماند که می‌گذارم انشاالله برای فرصتی دیگر.

اما در آخر شاید ما شیفتگان ِ شرک باید مدیون دعوای جفری کاتزنبرگ و کمپانی دیسنی باشیم وگرنه معلوم نبود شرک کِی متولد می‌شد!

شرک این شوالیه‌ی شجاع ِ زشت قصه‌های پریان را فرو ریخت تا دوباره خودش با تجربه‌ی خودش آن را بنا کند.


***

با استفاده از: ریشه‌های تاریخی قصه‌های پریان. از ولادیمیر پراپ و ترجمه و گردآورنده‌‌ی دکتر فریدون بدره‌ای

 

 تاریخ انتشار:   April 23, 2005 12:00 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir