English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  زنان


بهای سنگين زن بودن

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: پرستو.ک

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
- تو با دختری که باکره نباشه ازدواج می‌کنی؟ / - معلومه که نـــــــــــــه! / - عجب! تو که توی مقاله‌هات بدجوری سنگ حقوق جنسی زنا رو به سینه می‌زنی! / - اونا مال بقیه است. من خودم هنوز نتونستم با این قضیه کنار بیام!
 

این قصه بر مبنای زندگی واقعی یک دختر ایرانی نگاشته شده است.

سال سوم دانشجویی - در گیرودار کشف هویتی داغ! تازه!

- من اصلا نمی‌فهمم چرا این پسرا هر کاری دلشون می‌خواد می‌کنن اما ما دخترای بدبخت ... تو به اروپایی‌ها نگاه کن! ما هم درست مثل اونا نیازمند حقوق برابر هستیم. یعنی چی که ما باید برده پدرا و برادرامون باشیم! من نمی‌فهمم چرا پدرم اجازه نداد رشته دلخواهمو توی شهرستان دنبال کنم اما برادرم تونست برای ادامه تحصیل بره قبرس! یا اصلا همین قضیه عاشق شدن داداش کوچیکم! مادرم وقتی فهمید غش غش زد زیر خنده اما اون دفعه که من و پسر همسایه روبروی هم دراومدیم و یدفه مادرم هم سررسید، کلی سین جیم شدم که "با این پسره چی می‌گفتی!" یا همین قضیه کار کردن ...
جی‌اف - ببین! من با همه حرفات موافقم. ولی یادت نره که اینجا ایرانه!
- ایران یا اروپا! من اجازه نمی‌دم کسی برام تکلیف معین کنه!
جی اف - یعنی چی اونوقت؟
- یعنی اینکه! من دیگه زیر بار حرف زور نمی‌رم!

سال چهارم دانشجویی - عشق! جنس مخالف! رمانتیزم! سرکشی!

بی‌اف - تو با دخترای دیگه فرق داری. خیلی برام جالبه که مدافع حقوق زنایی. تا هر جا بری جلو منم پشتت هستم.
- مرسی!
بی‌اف - ببین! من خیلی دوستت دارم. چطوری بگم! دلم می‌خواد ... دلم می‌خواد برای همیشه مال من باشی. می‌فهمی؟
- آخی، یعنی می‌خوای بیای خواستگاریم؟

بی‌اف - آره! حتما! ولی قبلش باید یه چیزای دیگه‌ای رو با هم تجربه کنیم. می‌فهمی که؟
- راستش نه خیلی.

بی‌اف - واضح بگم! من نمی‌تونم با دختری ازدواج کنم که نمی‌تونه منو از نظر جنسی ...
- به من شک داری؟

بی‌اف - نه! نه عزیزم! فقط برای اینکه پایه‌های عشق مشترکمون محکم‌تر بشه! باشه؟
- ببین! تو خوب می‌دونی که من یه پاپاسی هم برای سنتهای کبره بسته این جامعه متحجر ارزش قائل نیستم ... باشه! این حق رو برات قائل می‌شم. حتی این حق رو برای خودم هم قائل می‌شم.


23 سالگی - ضربه! شکست! دنیای واقعی!

جی‌اف - مگه این پسره عاشقت نبود، پس چرا ولت کرد؟
- راستش نمی‌دونم عاشقم بود یا نه! ولی توی آخرین نامه‌اش نوشته بود:"دختری که انقدر راحت خودشو واگذار کنه بدرد زندگی نمی‌خوره!"
جی‌اف - آشغال. همون بهتر که رفت.
- اهمیتی نداره! من به پای باورام هر چیزی رو فدا می‌کنم.
جی‌اف - یعنی چی؟
- یعنی حالا که شروع کردم تا آخرش می‌رم.


24 سالگی - پافشاری! اعتراض!

جی‌اف - چرا به خواستگاری پسرخاله‌ات جواب رد دادی؟ برای دختری تو موقعیت تو مورد خوبی بود.
- چرا جواب رد دادم؟ مردک هر کاری عشقش کشیده اون ور دنیا کرده، حالا اومده روبروی من نشسته می‌گه:"دخترای کانادایی مثل دوغ و نوشابه‌ان، اما تو خودِ آبی! هیچکی دختر ایرونی نمی‌شه"
جی‌اف - خر نشو! کتاب گذشته رو ببند. من یه دکتر زنان می‌شناسم که ...
- ممنون! خطایی ازم سرنزده که بخوام پنهونش کنم.

25 سالگی - بلوغ! امید!

جی‌اف - تا دنیا دنیاست مرد ایرانی همینه! تو نمی‌تونی طرز فکرشو عوض کنی.
- آره نمی‌تونم! اما با این مرد ایرانی زندگی هم نمی‌تونم بکنم.
جی‌اف - آخرش که چی؟
- به دور و برت نگاه کن. انقدرا هم که تو می‌گی وضعم اسفبار نیست. تعداد مردای روشنفکر تو تمام دنیا رو به افزایشه. بالاخره یکی میون اینا پیدا می‌شه که فازش به من بخوره.

26 سالگی - عشق تازه! محل آشنایی: سمینار دفاع از حقوق زنان

عشق تازه - من عاشق دخترایی مثل توام. عاشق جسارت و سرکشی‌تون!
- خیلی خوبه. در واقع عالیه. اما یه سوال؟
عشق تازه - بگو!
- تو با دختری که باکره نباشه ازدواج می‌کنی؟
عشق تازه - معلومه که نـــــــــــــه!
- عجب! تو که توی مقاله‌هات بدجوری سنگ حقوق جنسی زنا رو به سینه می‌زنی!
عشق تازه - اونا مال بقیه است. من خودم هنوز نتونستم با این قضیه کنار بیام!
- یعنی همش یه مشت شعار بود ...
عشق تازه - شعار یا غیر شعار عزیزم. چه دخلی به من و تو می‌کنه؟
- دخلش اینه که من باکره نیستم.
عشق تازه - خدای من!!! دختره احمق! تو حیف بودی! حیـــف!

آغاز ناامیدی مطلق:
27 سالگی
28 سالگی
29 سالگی
30 سالگی
31 سالگی
32 سالگی
33 سالگی
34 سالگی
35 سالگی
36 سالگی
...
همچنان سرگرم پرداخت بهای سنگین مرد نبودن! بهای سنگین زن بودن! بهای چند دقیقه کوتاه از زندگی که مردان بارها و بارها از آن بهره می‌برند و به عنوان مدال‌های افتخار و تجربه به رخ دیگر مردان می‌کشند.

نه! اشتباه نکنید! آنچه من از پس این داستان تلخ به دفاع از آن برخواهم آمد، هم معنای آزادی‌های بی حد و حصار جنسی نیست. آنچه که مردان امروز بی‌شرمانه به آن تن داده‌اند.

حرف من بر سر جامعه‌ای است که دخترانش حق ندارند تجربه کنند! خطا کنند! و در پَسِ آن رشد! اینجا بیداری برای زن جرم است. بینش و آگاهی جرم است. نیاز جرم است. زیرا اینها همه وابسته به حرکت هیولای غول پیکری به نام "تجربه" است. زن محکوم به خفقانِ این جامعه مردسالار است. جامعه‌ای که در آن ملاک محک و سنجش پاکی دختران! گل انداختن گونه‌هاشان هنگامه لمس دستهایشان است و هر دختری که شب زفافش گریه کند! در دل مردش بیشتر جا باز می‌کند. هر چه نادان‌تر! وابسته‌تر. هر چه وابسته‌تر، مطیع‌تر. و هر که مطیع، محبوب!

فلسفه‌ای که من از آن سخن می‌گویم تابع تعادل و تعامل است. سخن از مفهوم ارتباط در معنای زناشویی است و در این میدان نه زندگی آنقدر وفادار است و نه آدمی آنقدر توانا! که بتوانیم به سوگ تجربه‌های عقیم فراوان نشسته و البته چیزی را هم نبازیم. آنچه که علم پزشکی و روانشناسی امروز قدرت انکار آن را ندارد و البته روشنفکران دینی ما نیز بر اثر غور در مفهوم دین و ارائه فقه پویا، به این مهم معترفند. هر چند که شجاعت و جرات افشای علنی آن را ندارند. چرا که جامعه به علت جهل و رکود بانیان فرهنگی کشور در جهت بارور کردن قوه تفکر و تعقل و منطق! ظرفیت پذیرش و دریافت آن را ندارد. و البته دولتمردان دلسوز و نازنین و متعبد و مسئول (مابقی در ظرف حقیر این مقاله نمی‌گنجد) نیز مصرند تا جوان برومند قانون را مانند کودکی تنبان لاستیکی بپوشانند از ترس اینکه مبادا نم پس دهد.

با اینهمه پر واضح است که هر فلسفه‌ای برای اثبات نیازمند قربانی است. اما آنچه هست، در این مسیر زمان با زنان همگام نیست. باید آرام‌تر قدم برداشت.

این یک تنه جنگیدن هر چند بسی دردناک و تاسف‌برانگیز است. اما یک زن خوب می‌داند که درد، نقطه پایان نیست بلکه سر آغاز تولدی دیگر است. از خاطر نبریم، که زنان و مردان فردا را، ما زنان امروز خواهیم پروراند و آن دردی که نقطه آغاز بود در فردای روشن فرزندانمان به ثمر خواهد نشست. بی‌شک! آنها برای لذت بردن از زندگی و نفس کشیدن در هوای باورشان، بهایی به سنگینی بهای مادران‌شان نخواهند پرداخت. به کودکان‌مان! اندیشیدن! و اندیشیدن! و هزار بار دیگر اندیشیدن! خواهیم آموخت. از بند جهل و سنت و عادت‌های کورکورانه رهایشان خواهیم کرد و از بیراهه‌های هوس‌ها و ترس‌ها بازشان خواهیم داشت. شیرین روزگاری که دور نیست ...

عکس: کوربیس

 

 تاریخ انتشار:   April 22, 2005 11:32 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir