اين قصه بر مبناي زندگي واقعي يک دختر ايراني نگاشته شده است.
سال سوم دانشجويي - در گيرودار کشف هويتي داغ! تازه!
- من اصلا نميفهمم چرا اين پسرا هر کاري دلشون ميخواد ميکنن اما ما دختراي بدبخت ... تو به اروپاييها نگاه کن! ما هم درست مثل اونا نيازمند حقوق برابر هستيم. يعني چي که ما بايد برده پدرا و برادرامون باشيم! من نميفهمم چرا پدرم اجازه نداد رشته دلخواهمو توي شهرستان دنبال کنم اما برادرم تونست براي ادامه تحصيل بره قبرس! يا اصلا همين قضيه عاشق شدن داداش کوچيکم! مادرم وقتي فهميد غش غش زد زير خنده اما اون دفعه که من و پسر همسايه روبروي هم دراومديم و يدفه مادرم هم سررسيد، کلي سين جيم شدم که "با اين پسره چي ميگفتي!" يا همين قضيه کار کردن ...
جياف - ببين! من با همه حرفات موافقم. ولي يادت نره که اينجا ايرانه!
- ايران يا اروپا! من اجازه نميدم کسي برام تکليف معين کنه!
جي اف - يعني چي اونوقت؟
- يعني اينکه! من ديگه زير بار حرف زور نميرم!
سال چهارم دانشجويي - عشق! جنس مخالف! رمانتيزم! سرکشي!
بياف - تو با دختراي ديگه فرق داري. خيلي برام جالبه که مدافع حقوق زنايي. تا هر جا بري جلو منم پشتت هستم.
- مرسي!
بياف - ببين! من خيلي دوستت دارم. چطوري بگم! دلم ميخواد ... دلم ميخواد براي هميشه مال من باشي. ميفهمي؟
- آخی، يعني ميخواي بياي خواستگاريم؟
بياف - آره! حتما! ولي قبلش بايد يه چيزاي ديگهاي رو با هم تجربه کنيم. ميفهمي که؟
- راستش نه خيلي.
بياف - واضح بگم! من نميتونم با دختري ازدواج کنم که نميتونه منو از نظر جنسي ...
- به من شک داري؟
بياف - نه! نه عزيزم! فقط براي اينکه پايههاي عشق مشترکمون محکمتر بشه! باشه؟
- ببين! تو خوب ميدوني که من يه پاپاسي هم براي سنتهاي کبره بسته اين جامعه متحجر ارزش قائل نيستم ... باشه! اين حق رو برات قائل ميشم. حتي اين حق رو براي خودم هم قائل ميشم.
23 سالگي - ضربه! شکست! دنياي واقعي!
جياف - مگه اين پسره عاشقت نبود، پس چرا ولت کرد؟
- راستش نميدونم عاشقم بود يا نه! ولي توي آخرين نامهاش نوشته بود:"دختري که انقدر راحت خودشو واگذار کنه بدرد زندگي نميخوره!"
جياف - آشغال. همون بهتر که رفت.
- اهميتي نداره! من به پاي باورام هر چيزي رو فدا ميکنم.
جياف - يعني چي؟
- يعني حالا که شروع کردم تا آخرش ميرم.
24 سالگي - پافشاري! اعتراض!
جياف - چرا به خواستگاري پسرخالهات جواب رد دادي؟ براي دختري تو موقعيت تو مورد خوبي بود.
- چرا جواب رد دادم؟ مردک هر کاري عشقش کشيده اون ور دنيا کرده، حالا اومده روبروي من نشسته ميگه:"دختراي کانادايي مثل دوغ و نوشابهان، اما تو خودِ آبي! هيچکي دختر ايروني نميشه"
جياف - خر نشو! کتاب گذشته رو ببند. من يه دکتر زنان ميشناسم که ...
- ممنون! خطايي ازم سرنزده که بخوام پنهونش کنم.
25 سالگي - بلوغ! اميد!
جياف - تا دنيا دنياست مرد ايراني همينه! تو نميتوني طرز فکرشو عوض کني.
- آره نميتونم! اما با اين مرد ايراني زندگي هم نميتونم بکنم.
جياف - آخرش که چي؟
- به دور و برت نگاه کن. انقدرا هم که تو ميگي وضعم اسفبار نيست. تعداد مرداي روشنفکر تو تمام دنيا رو به افزايشه. بالاخره يکي ميون اينا پيدا ميشه که فازش به من بخوره.
26 سالگي - عشق تازه! محل آشنايي: سمينار دفاع از حقوق زنان
عشق تازه - من عاشق دخترايي مثل توام. عاشق جسارت و سرکشيتون!
- خيلي خوبه. در واقع عاليه. اما يه سوال؟
عشق تازه - بگو!
- تو با دختري که باکره نباشه ازدواج ميکني؟
عشق تازه - معلومه که نـــــــــــــه!
- عجب! تو که توي مقالههات بدجوري سنگ حقوق جنسي زنا رو به سينه ميزني!
عشق تازه - اونا مال بقيه است. من خودم هنوز نتونستم با اين قضيه کنار بيام!
- يعني همش يه مشت شعار بود ...
عشق تازه - شعار يا غير شعار عزيزم. چه دخلي به من و تو ميکنه؟
- دخلش اينه که من باکره نيستم.
عشق تازه - خداي من!!! دختره احمق! تو حيف بودي! حيـــف!
آغاز نااميدي مطلق:
27 سالگي
28 سالگي
29 سالگي
30 سالگي
31 سالگي
32 سالگي
33 سالگي
34 سالگي
35 سالگي
36 سالگي
...
همچنان سرگرم پرداخت بهاي سنگين مرد نبودن! بهاي سنگين زن بودن! بهاي چند دقيقه کوتاه از زندگي که مردان بارها و بارها از آن بهره ميبرند و به عنوان مدالهاي افتخار و تجربه به رخ ديگر مردان ميکشند.
نه! اشتباه نکنيد! آنچه من از پس اين داستان تلخ به دفاع از آن برخواهم آمد، هم معناي آزاديهاي بي حد و حصار جنسي نيست. آنچه که مردان امروز بيشرمانه به آن تن دادهاند.
حرف من بر سر جامعهاي است که دخترانش حق ندارند تجربه کنند! خطا کنند! و در پَسِ آن رشد! اينجا بيداري براي زن جرم است. بينش و آگاهي جرم است. نياز جرم است. زیرا اینها همه وابسته به حرکت هیولای غول پیکری به نام "تجربه" است. زن محکوم به خفقانِ اين جامعه مردسالار است. جامعهاي که در آن ملاک محک و سنجش پاکي دختران! گل انداختن گونههاشان هنگامه لمس دستهايشان است و هر دختري که شب زفافش گريه کند! در دل مردش بيشتر جا باز ميکند. هر چه نادانتر! وابستهتر. هر چه وابستهتر، مطيعتر. و هر که مطيع، محبوب!
فلسفهاي که من از آن سخن ميگويم تابع تعادل و تعامل است. سخن از مفهوم ارتباط در معناي زناشويي است و در اين ميدان نه زندگي آنقدر وفادار است و نه آدمي آنقدر توانا! که بتوانيم به سوگ تجربههاي عقيم فراوان نشسته و البته چيزي را هم نبازيم. آنچه که علم پزشکي و روانشناسي امروز قدرت انکار آن را ندارد و البته روشنفکران ديني ما نيز بر اثر غور در مفهوم دين و ارائه فقه پويا، به اين مهم معترفند. هر چند که شجاعت و جرات افشاي علني آن را ندارند. چرا که جامعه به علت جهل و رکود بانيان فرهنگي کشور در جهت بارور کردن قوه تفکر و تعقل و منطق! ظرفيت پذيرش و دريافت آن را ندارد. و البته دولتمردان دلسوز و نازنين و متعبد و مسئول (مابقی در ظرف حقير اين مقاله نمیگنجد) نيز مصرند تا جوان برومند قانون را مانند کودکي تنبان لاستيکي بپوشانند از ترس اينکه مبادا نم پس دهد.
با اينهمه پر واضح است که هر فلسفهاي براي اثبات نيازمند قرباني است. اما آنچه هست، در اين مسير زمان با زنان همگام نيست. بايد آرامتر قدم برداشت.
اين يک تنه جنگيدن هر چند بسي دردناک و تاسفبرانگيز است. اما یک زن خوب ميداند که درد، نقطه پايان نيست بلکه سر آغاز تولدي ديگر است. از خاطر نبريم، که زنان و مردان فردا را، ما زنان امروز خواهيم پروراند و آن دردي که نقطه آغاز بود در فرداي روشن فرزندانمان به ثمر خواهد نشست. بيشک! آنها براي لذت بردن از زندگي و نفس کشيدن در هواي باورشان، بهايي به سنگيني بهاي مادرانشان نخواهند پرداخت. به کودکانمان! انديشيدن! و انديشيدن! و هزار بار ديگر انديشيدن! خواهيم آموخت. از بند جهل و سنت و عادتهاي کورکورانه رهايشان خواهيم کرد و از بيراهههاي هوسها و ترسها بازشان خواهيم داشت. شيرين روزگاري که دور نيست ...
عکس: کوربيس