اين داستان واقعی است!
بخشي توي مغز آقايون هست که توي مغز خانومها نيست!
ميدونيد آقايون با بخش خاص مغزیشون ميتونن فضاسازي کنن و تصويرسازي سه بعديشون قويتر از خانومهاست...
يکريز حرف ميزد؛ خانومها... آقايون... برگشت سمت من، نظر شما چيه؟
نگاهم افتاد به ظرف ميوه کنار موز لک داشت چرا نديده بودمش؟
دوباره پرسيد نظرتون چيه؟؟
نگاهش کردم و بيهوا گفتم بيدقتيه که...!
سرش رو تکون داد البته بيدقتي هم دخيله اما خانومها حتي اگه دقت هم کنند باز هم نميتونن چون اون بخش...
حواسم دوباره رفت به موز انگار اون يه ذره لک ميتونست همهي شادابيش رو از بين ببره...
***
ميوه ها رو که جمع ميکردم مامانم پرسيد چطور بود؟
کسي موز لکدار را برنداشته بود! زير لب گفتم عالي بود!
بلندتر پرسيد پسره رو ميگم؟
گفتم سيبها را از بقيه جدا بزار موزا خيلي رسيدن زود خراب ميشن...
***
دست پاچه بودم چند بار خودم جلوي آينه ديدم همه چي خوب بود...
پايين که اومدم نگاهم افتاد به آسمون. ابرها تکه تکه بود. اگه ازشون بارون مياومد تو هر دو قدم يه قطره ميافتاد. حواسم هنوز به آسمون بود که سلام کرد. نگاهش کردم عين مانکن پشت ويترين بود.
توي ماشين که نشستم نگاهم افتاد به روکش صندلي يه لکهي سياه روش افتاده بود به نظرم اومد بايد چربي باشه شايد اگه همون موقع روش آبليمو ميريخت پاک ميشد. کنارم که نشست يه جعبه گرفت سمتم. کوچيک بود. فکر کردم شايد انگشتر باشه. بعد فکر کردم چقدر خوبه که فيروزه نباشه تا هيچ چربي نتونه تيرهش کنه.
از دستش گرفتم. هنوز فرصت نکرده بودم تشکر کنم که گفت، لنزه ، لنز آبي! فکر کردم با اينها خيلي زيباتر ميشين....!
خشکم زد. نگاهم دوباره افتاد به آسمون. آبي بود...
زير لب گفتم اون هميشه آبيه!
***
ميز اردو پر بود از رنگ نارنجي هويج، سبز کاهو، سفيد سس، حتي قرمز آبي زرد!
فکر کردم اگه همه رو توي يه ظرف بريزيم و هم بزنيم ميشه يه بوم نقاشي، که بيحوصله رنگش کردن...
صندلي رو برام کشيد عقب. گارسون منو رو آورد. يه کم اونو زير و رو کرد. نگام کرد و پرسيد چي ميخورين؟
دلم سوپ گوجه ميخواست!!
گارسون محترمانه کاسهها رو پر از سوپ کرد، سوپ گوجه!
نگاهم به تربهاي قرمز ميز اردو افتاد. دلم نون و پنير و سبزي ميخواست با تربهايي که زير دندون قرچ قروچ صدا کنن!
حواسم هنوز به تربها بود که شروع کرد به حرف زدن.
سوپتون يخ شد...داشتم ميگفتم. من خانومهاي زيادي رو توي زندگيم ديدم با تحصيلات، سطح فرهنگي متفاوت و حتي با قيافههاي متفاوت البته فکر ميکنم زيبايي مختص به خانومهاست...
نگاهم دوباره افتاد به تربها که به سرعت تموم ميشدن
دلم ميخواست با پنير و ترب سنگک بخورم...
باز شروع کرد.....سوپتون سرد شد...
لبخند زدم.
بله داشتم ميگفتم خانومها ...! اما ميدونيد به نظر من فقط دو چيز هست که يه دختر خانوم قابل معرفی به ديگران رو با يه دختر عادي متمايز ميکنه.
نگاهم افتاد به پيراهنش. سفيد سفيد بود. سرمو انداختم پايين. به سوپ نگاه کردم؛ قرمز قرمز!
داشتم با يه چيزي شبيه مرغ يا قارچ توي سوپ بازي ميکردم
پرسيد ميدونيد چيه؟
گفتم نه...! و با خودم فکر کردم اگه بخورمش ميفهمم گوشت مرغه يا قارچ!
گفت اوليش متمول بودن خانوادهست. ميدونيد، خب اين خيلي مهمه که طرف مقابل از يه خانوادهي خوب و متمول باشه.
مزمزهش کردم...مرغ بود!
دوباره شروع کرد آسمون ريسمون کردن...
همهي تربها تموم شد. دلم هنوز سنگک و پنير ميخواست. بوي سنگک هنوز توي ذهنم وول میخورد.
سوپو هم زدم. دوباره نگاهم افتاد به پيراهن سفيدش. نگاهم رو دزديدم....
باز شروع کرد؛ ميتونم يه سوال ازتون بپرسم؟
با سر جواب مثبت دادم.
کمي دست دست کرد و شروع کرد؛ ميدونيد! من فکر ميکنم هر چيزي بين پسر و دختر که از روابط عاطفيشون سر چشمه بگيره يه جور سکس محسوب ميشه...حتي دست دادن با عشق و علاقه.....خوب....نظر شما چيه؟
يه تيکه نون برداشتم و با حرص نصفش کردم. يه تکهش از دستم افتاد توي سوپ. يه قطره از سوپ قرمز پريد روي آستينم. آبي لکه قرمز گرفت...
نمک و بيحوصله برداشتم و پاشيدم روي سوپ...
دوباره شروع کرد...
خوب ميدونيد به نظر من فرق خانومها و آقايون توي اين هم هست يه دختر خانوم خوب...خوب ميدونيد من از آدمهاي هايپر خيلي خوشم مياد به نظرم خيلي مهمه که دختر چه جوری توي رختخواب حاضر میشه...(؟!!!)
چشمام سياهي رفت. با عصبانيت بلند شدم. دستامو مشت کردم. روميزي توي دستام مچاله شد مثل قلبم توي سينه!
دنبال يه کلمه ميگشتم يه فرياد چيزی مثل طوفان...
نگاهم به پيراهنش افتاد.. به سوپ... به سفيد به قرمز به سفيد... که ديگه سفيد نبود...
ياسمن حقيقی