English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  داستان


سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش پنجم

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
آنها نزدیک ِ نیمه شب به بیشه‌ی پیچ در پیچ و ترسناکی رسیدند که آخرش قصر بزرگ دراکولا قد علم کرده بود. پلنگ صورتی و پری تا نزدیکی‌های صبح توی قصر بزرگ دراکولا به شیطنت پرداختند.
 
بخش اول / بخش دوم / بخش سوم / بخش چهارم

پری در دنیای هپروت، شبانه به ایستگاه ِ راه‌آهن متروکی می‌رفت و برای قطار ارواحی که از آنجا می‌گذشت دست تکان می‌داد و بوسه می‌فرستاد! با لولک و بولک به کلبه‌ی جنگلی‌شان می‌رفت و سه نفری با هم روی یک دوچرخه‌ی سه رکابه جنگل را می‌گشتند. یک لباس می‌پوشید که با برگ درخت‌ها درست شده بود و کمی که می‌گذشت سرتاپایش گیلاس‌های قرمز ِ رسیده درمی‌آمد، با تاب بلندی که به ماه بسته بود خارج از جو زمین تاب می‌خورد! وقتی به پایین نگاه می‌کرد و کره‌ی زمین را زیر پایش می‌دید، ترس و هیجانی لذت بخش سرتاسر وجودش را فرا می‌گرفت و طناب‌های تاب را محکم چنگ می‌زد و... با خودش فکر می‌کرد اگر خواب‌هایش دست خودش بود ترجیح می‌داد بیشتر اوقات پیش ِ پلنگ صورتی باشد. ( هیچوقت آنقدر جرات نداشت آرزو کند که خود ِ پلنگ صورتی باشد. آخر پلنگ صورتی بودن که دیگر شوخی نیست. ) اما دست او نبود! معلوم نبود دست کی بود؟ شاید خدا! شاید هم فرشته‌ای وجود داشت که هر شب خواب‌های هر کس را معین می‌کرد! اما به عقل بیشتر جور در می‌آید که مثلا یک شورا یا انجمن از فرشتگان وجود داشته باشد که هر شب قبل از خواب ِ آدمها، دور ِ یک میز بنشینند با هم مشورت کنند که کدام آدم چه خوابی ببیند؟! مثلا برای یک نفر بعلت پرخوری بیش از حد، خواب‌های بد و کابوس تعیین می‌کنند. یا برای کسی که حسابی عاشق و بیتاب شده، خواب ِ یک دیدار عاشقانه کنار ِ ساحل دریا دم ِ غروب ِ خورشید توی افق ِ دریا! ( و البته با سانسور یا بی سانسور! ) فکر می‌کرد اگر اینطور باشد این انجمن حتما از دستش چقدر حرص خورده و گیج شده. آخر فرشته‌ها که نمی‌دانند برای چه یک آدم، آنهم از نوع ِ مرفه ِ جان عمه‌اش بی‌درد، دلش می‌خواهد کابوس ببیند؟! احتمالا برای آنها حتی دنیای خر تو خر ِ پلنگ صورتی هم جای جالبی نیست و احتمالا هیچوقت نفهمیدند چرا پری می‌خواهد پیش ِ پلنگ صورتی باشد! یعنی می‌دانید؟ فکر نمی‌کنم اصلا این پلنگ صورتی را فرشته‌ها دوست داشته باشند! یعنی شک دارم!
اما بهرحال گاهی وقت‌ها هم می‌شد که پری خواب ِ پلنگ صورتی را ببیند. ظاهر شدن ِ او در دنیای پلنگ صورتی همیشه با یک صدای « دینگ » ِ کوچولو همراه بود. مثلا یکبار که پری تازه به خواب رفته بود دینگی صدا کرد و ناگهان او خود را در بیابانی ناشناس دید و بعد هم جاده‌ای آسفالته و کج و کوله که از وسط ِ این بیابان ِ زرد رنگ می‌گذرد زیر پاهاش سبز شد. کمی که توی این جاده قدم زد و کاکتوس‌های غول پیکر را تماشا کرد ناگهان از دور تخته سنگی را دید که پلنگ صورتی رویش نشسته. پلنگ صورتی هم تا پری را دید سریع بلند شد، دستی تکان داد، لبخندی زد و فریاد کشید: « پری خانوم! چرا دیر کردی؟ دلم هزار راه رفت بخدا! » پری نزدیک‌تر شد، سرش را پایین انداخت و گفت: « می‌دونی صورتی جان! ببخشیدها! اما دودل بودم بیام پیشت یا نه! » پلنگ صورتی دستی به سبیلهایش کشید و پرسید: « چرا؟ چی شده؟ » پری گفت: « بهت که گفته بودم. روز به روز این مدرسه، این آدما، اصلا این زندگی داره غیرقابل تحمل‌تر می‌شه. آدمای دیگه نمی‌تونن ببینن که من باهاشون اینقدر فرق دارم. خودمم خسته شده‌م از دست‌شون. اینه که گفتم شاید بتونم... » پلنگ صورتی که تا اینجا صدایش درنیامده بود دیگر نتوانست ساکت بماند، فریاد زد: « شاید بتونی یه آدم برفی ِ کوچولوی خندون بشی؟ خب بگو دیگه! خجالت نداره که! منو بگو که از کارتون‌هام می‌زنم، بچه‌های دیگه رو منتظر می‌گذارم و میام تو خواب‌هات یا حتی کلاس درسِت که سرگرمت کنم. من ِ خر رو باش که وقت زمین خوردن‌ها، با دایناسور جنگیدن‌ها و از کوه پرت شدن‌ها و زخم و زیلی شدن‌ها دلم خوشه که دارم دل ِ یه دختری که سرش به تنش میارزه رو شاد می‌کنم. » کمی مکث کرد، عصبانیتش فروکش کرد و باز ادامه داد: « الان دو ساعته که روی این تخته سنگ منتظرم که با هم بریم به قصر ترسناک ِ دراکولا. من که اصلا ککم نمی‌گزه! امشب می‌رم اونجا یه عالم تفریح می‌کنم، استراحت می‌کنم و فردا صبح بر می‌گردم خونه. الان هم باید عجله کنیم. تا نیم ساعت ِ دیگه خورشید میافته اونور افق و ماه می‌پره وسط آسمون. یا میای باهم بریم یا دیگه نه من نه تو! »
قلب پری از ناامیدی داشت می‌ایستاد! پلنگ صورتی حق داشت تا این حد از دستش ناراحت بشود. در عرض ِ یک لحظه تصمیمش را گرفت، سرش را بالا آورد، توی چشم‌های پلنگ صورتی _ که هیچوقت ِ خدا نفهمیده بود بیشتر مهربان‌اند یا شیطنت بار _ لبخندی زد و گفت: « بریم! »
آنها نزدیک ِ نیمه شب به بیشه‌ی پیچ در پیچ و ترسناکی رسیدند که آخرش قصر بزرگ دراکولا قد علم کرده بود. پلنگ صورتی و پری تا نزدیکی‌های صبح توی قصر بزرگ دراکولا به شیطنت پرداختند. دراکولای خون آشام را حسابی دست به سر کردند و تا خود صبح نگذاشتند که با خیال راحت یک جرعه خون ِ خوش از گلویش پایین برود. صبح هم تابوتی که جناب دراکولا روزها در آن می‌خوابید را در گوشه‌ای از حیاط بزرگ ِ قصر زیر خاک قایم کردند و جیم فنگ شدند!

 

 تاریخ انتشار:   April 22, 2005 11:37 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir