پیرمرد به ساعت جیبی بند طلاییاش نگاهی کرد و آهی کشید، آهی که شاید نیم قرن عمر داشت. دستان لرزانش را روی عصای چوب گردو محکم کرد و از روی صندلی چوبی قدیمی – ولی سفت و محکم – بلند شد. مثل همیشه نگاهی به عکسهای سیاه و سفید قاب کرده ی روی دیوار کرد. سالهاست که این عکسها را نگاه میکرد. عکسهای دو نفره...سه نفره...
آفتاب با کمک شیشههای رنگی کوچک پنجره در کف اتاق رنگین کمان ساخته بود. پیرمرد روی رنگین کمان ساختگی قدم گذاشت. به سراغ گرامافون گوشهی اتاق رفت. صفحه ای از قمر گذاشت. به سمت صندلی برگشت. نگاهی دقیق تر به یکی از عکسهای دو نفره ی روی دیوار کرد. چشمهایش تار شد. دو قطره اشک از گوشه ی چشمهای کم سویش سرازیر شد....
روی صندلی نشست. عصایش را بین پاهایش محکم کرد. دستهایش را به یکدیگر حلقه کرد و روی عصا گذاشت. دو قطره اشک دیگر هم سرازیر شد . پیرمرد آرام سرش را به روی دستهایش گذاشت و آهسته چشمهایش را بست.
***
...حالا من مانده ام و عکسهای سفید شده از آفتاب ... گرامافونی که دیگر صدایش در نمی آید و صندلی چوبی ای که نباید زیاد محکم باشد . اما ساعت جیبی بند طلایی همچنان دقیق و منظم کار می کند.
عکس: کوربيس