بخش اول داستان / بخش اول داستان / بخش اول داستان

بیشتر اوقات وضعیت ِ پری در مدرسه باعث چنان آبروریزیای میشد که بطور موقت او را از هرچه غول و پری دریایی و پلنگ صورتی بیزار میکرد. سر کلاس مدرسه هم اغلب دوستهای خیالیاش را آنهم در آن دنیای مخصوص خودش میدید و با آنها حرف میزد و بازی میکرد. حتی گاهی از نیمکت بلند میشد و راه میرفت. یا اینکه یکهو وسط درس خانم معلم قهقههی بلندی سر می داد. که البته آن، وقتی بود که مثلا پلنگ صورتی با آن سادگی شیرینش به زمین میخورد و دامب! مثل یک گونی سیب زمینی صدا میکرد! اگر بخاطر نمرههای خوبش و پولهایی که پدرش مرتبا بعنوان « هدیه به مدرسه » به خانم مدیر میداد، نبود تابحال بخاطر این کارها او را از آنجا بیرون انداخته بودند و آنوقت بنا به تهدید ِ مادرش آنقدر که فقط کمی بشور و بساب و پخت و پز یاد میگرفت میفرستادش خانهی شوهر! ( حالا پری نمیدانست مادر این را جدی میگوید یا شوخی؟! قیافهاش که خیلی جدی بود: پلک چشمش مرتب میپرید! ) همیشه فریاد خانم معلم و شلیک خندهی بچههای کلاس او را از خیال پردازیهایش، از بازیهایش بیرون میکشید؛ و ناگهان خودش را وسط کلاس مدرسه میدید. میدید که پلنگ صورتی رفته، اسب تک شاخ رفته، حتی شاهزادهای که بهش قول داده بود برای همیشه در کنارش میماند گذاشته رفته! سرش را پایین میانداخت و سر نیمکتش برمیگشت. چشمهای پف کردهاش میسوختند و خودش را صد برابر تنهاتر از قبل حس میکرد. ( بیتربیتی ست... اما جیشش هم میگرفت! ) حس گناهی توضیح ناپذیر سرتاسر وجودش را فرا میگرفت و توی خودش شروع میکرد به گریه کردن! پری اینطور گریه را خیلی دوست داشت مخصوصا وقتی در حضور دیگران غمی در دلش تلنبار شده بود. اینطور بود که ظاهرا چشم به تخته سیاه یا به صورت ِ طرف مقابل دوخته بود اما تصور میکرد در درونش، شاید توی چشمهایش، یک دختر ِ کوچولوی ناز دارد شر و شر اشک میریزد. اینطوری حتی میتوانست با آن دختر ِ ناز ِ توی خودش شروع کند به حرف زدن و دلداری دادن! هروقت میتوانست با موفقیت، حسابی توی خودش گریه کند بعدش خیلی خوشحال و سبک میشد.
اما زنگ تفریح دوباره همه چیز را خراب میکرد. دوباره حس گناه و درماندگیاش برمیگشت. و این بار شدیدتر!
زنگهای تفریح به محض ِ پا گذاشتن به حیاط مدرسه خودش را در محاصرهی یک عده دختر سرحال و شاداب میدید که با شوق دست میزدند و داد میکشیدند: هپروتی! هپروتی! هپروتی!
گاهی هم برایش میخواندند:
هپروت آی هپروت
رفته بودی هپروت؟
سوغاتیهامون کو؟
زود بکن رو، زود بکن رو!
نخود و کیشمیش میخوایم
زود بکن رو، زود بکن رو!
... و در حال خواندن دست و مقنعه و مانتوی پری را میکشیدند و خلاصه تمام زنگ تفریح را با پری هپروتی حسابی تفریح میکردند!
ظهرها که مدرسه تعطیل میشد، پری با بغضی در گلو ( مثل لقمهای که در گلو گیر کرده باشد! مثل لقمههای صبحانه که مادر تند و تند درست میکرد و به حلق دختر ساکتاش میچپاند! مثل لقمههایی که آخرش هم درست و حسابی پایین نمیرفتند! ) سریع راهش را از بقیهی هم مدرسهایهایش جدا میکرد تا از جلوی دخترانی که او را با انگشت به دوستهایشان نشان میدادند و میگفتند: « نیگا! خودشه! » دور باشد. با اینکه راهش تا خانه چندان زیاد نبود اما همیشه بنظر خودش به اندازهی یک قرن راه بود! سرش را پایین میانداخت، خودش را جمع میکرد، از کنار پیاده رو میرفت و سعی می کرد به هیچکس، چه بزرگ چه کوچک نگاه نکند.
از خودش می پرسید: « بازم در مورد من؟ مگه من چه اشکالی دارم؟ چرا هرکس من رو توی خودم می بینه فکر می کنه غصه دارم؟ نمی خوام باهاشون حرف بزنم. ازشون خوشم نمیاد. جرم که نیست! » و به این فکر می کرد که مادرش همیشه می گوید: « نمیشه که! نمیشه که آدم از همه بدش بیاد! » ( یک بچه جن بو داده، بود که از همهی آدم ها بدش میآمد اما با پری دوست بود(!) همیشه به پری میگفت: « تو آدم نیستی! » و این، یک جور تعریف بود! )
پری وقتی غصهدار به خانه میرسید، ساکت و سریع ناهارش را میخورد و یکراست میرفت سراغ تختخوابش. در ِ اتاق را میبست، خودش را روی تشک ِ خنک ِ تختخواب میانداخت و لحاف چهل تکهاش را تا روی صورتش بالا میکشید. برای اینکه بغضش را قورت بدهد با خودش حرف میزد: « بیشتر آدمها مثل آدم برفی میمونن. آدم کوچیکها آدم برفی ِ کوچولوی خندون؛ و آدم بزرگها آدم برفی بزرگ و جدی و اخمو! ولی چه فرقی داره؟ آدم برفی، آدم برفیه! در بهترین حالتش انقدر یک جا میایسته و انقدر با چشمهای ذغالیش به یک نقطه خیره میشه که آب میشه و تموم میشه و میره! » بعد در حالیکه گلویش هنوز از بغض درد میکرد، میخندید! ( پری با تصور ِ همین آدم برفیهای بامزه بود که میتوانست آدمهای دور و برش را دوست داشته باشد و یا حتی بشناسد.) آن وقت تمام غصههایش را از یاد میبرد و کمی بعد با بستن چشمهایش وارد دنیای اعجاب آور و زیبایی می شد که دیگران به تمسخر می گفتند: « هپروت! »