«رنگهای رفتهی دنيا» عنوان دومين مجموعه اشعار گروس عبدالملکيان است که به تازگی توسط انتشارات آهنگ ديگر به چاپ رسيده. از اين شاعر پيش از اين مجموعه «پرنده پنهان» به چاپ رسيده بود که در سال ۸۲ برنده جايزه کتاب سال شعر کارنامه شد. اشعار زير از کتاب جديد عبدالمکيان انتخاب شدهاند که همراه و با صدای شاعر و در دو بخش تقديمتان میشوند.
افتادن
نه خاک
نه دايرهاي
در دفتر نقاشيِ دخترک
زمين
سرياست جدا شده از تن
چرخ ميخورد ميان هوا
ما چون فکرهاي معلق ميريزيم
چون سطرهايي مبهم
بر دستهاي يک شاعر
و سکوتي طولاني
در گلوي سنگي قبرستان
ميريزيم
زرد بر پاييز و
سبز که هر چه ميگردد
جايي براي نشستن پيدا نميکند
ميريزيم
چون چاي در فنجان ناصرالدينشاه و
قطرههاي خون در حمام فين
ميريزيم
ريز
ريز
ريز
چون برف
که هرگز هيچکس ندانست
تکههاي خودکشيِ يک ابر است
ميريزيم
مثل بمب روي خاک
مثل خاک روي تو
ميافتيم
اين سيب هم براي تو دخترک!
دوباره فکر کن
نيوتون
هرگز آنچه را که بايد
کشف نکرد
شعر را با صدای شاعر بشنويد
روياي ريزريز
پاهايم در شب راه ميروند
سرم در روز گير کرده
گاهي بلنديِ قد هم دردسرياست
اين سوي ديوار باشي و
درختانِ آنطرف چشمهايت را سبز کنند
فقط چشمهايت را...
من دراز به دنيا آمدم
مثل نخ گيجِ بادبادک
مثل کتابهاي تاريخ
مثل ديوار چين
که طولانيترين غم دنياست
و رود نيل
که قرنها بر گونهي آفريقا جارياست
رويايي بودم
که تنها از روزي به روز ديگر ريخت
بيآنکه حتي
موهايش کمي بلند شود
پيراهنش را عوض کند
يا خواب ديگري ببيند
عقربهي ساعت سلام !
من هم به بازيِ تو
به تکهتکه شدن
در ثانيهها و ساعتها
تن دادم.
و اتاقم
حاصلِ تمام تفريقهاي جهان شد
برف
گنجشکها را از آن کم کرد
خستگي
رنگهاي پيراهنِ تو را…
و آن کشِ بنفش
که يک روز موهاي تو را بست
دستبندي بود
به دستهاي شعر من
موسيقيِ ظرفها
نُت به نُت کم شد
و بوي برنج سوخته
انگشتِ اشارهاي به تنهايي...
سرانجام پردهها تکان خوردند
و پنجره غمي بزرگ را به خيابان انداخت
من حاصل تمام تفريقهاي جهانم
مترسکي
در فاصلهي گنجشکها و مزرعه
دوازده طبقه
در فاصلهي تو تا مرگ
فاصلهي ميانِ دو شب
فاصلهي پدر با پسرم
که روزي دستهاي خونياش را
زير شير آب خواهد شُست
و من از آشپزخانه به کوچه
و از کوچه به جوب خواهم ريخت
شعر را با صدای شاعر بشنويد
به رسول يونان
بدون نام
به شانهام زدي
که تنهاييام را تکانده باشي
به چه دل خوش کردهاي؟!
تکاندن برف
از شانههاي آدمبرفي؟
شعر را با صدای شاعر بشنويد
فلاش بک
فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل کنيم
فردا
يا من تو را ميکشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است
به اينکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است
اصلاً
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
که ميدود در دشتهاي دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
زمين...
نه!
به عقبتر برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهايش را بشويد
در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت
شعر را با صدای شاعر بشنويد
اتاق
در اطراف خانهي من
آن کس که به ديوار فکر ميکند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي است
ميان چارديوار نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم راه ميرود
نشسته
ميايستد
چند قدم...
حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
ميايستد...
نه!
افتاد
شعر را با صدای شاعر بشنويد
دروغهاي يک شاعر
موشي دُمش را
از آفتاب به سايه جمع ميکند
زندگي عجيب جريان دارد
ميتواني بلند شوي
و موهايت را در آينه بريزي
ميتواني اين سطرها را
مثل يک گردنبند
به گردن بياندازي و تمام پيادهروي بعدازظهر را
قدم زنان بروي
در را
پشت سرت ببند!
پنجره را باز گذاشتهام
چهقدر به هوا محتاجم
هوا در سرنگي کوچک
شعر را با صدای شاعر بشنويد