English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  شعر


رنگ‌های رفته‌ی دنيا

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: گروس عبدالملکیان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
«رنگ‌های رفته‌ی دنيا» عنوان دومين مجموعه اشعار گروس عبدالملکيان است که به تازگی توسط انتشارات آهنگ ديگر به چاپ رسيده. از اين شاعر پيش از اين مجموعه «پرنده پنهان» به چاپ رسيده بود که در سال ۸۲ برنده جايزه کتاب سال شعر کارنامه شد.
 

«رنگ‌های رفته‌ی دنيا» عنوان دومين مجموعه اشعار گروس عبدالملکيان است که به تازگی توسط انتشارات آهنگ ديگر به چاپ رسيده. از اين شاعر پيش از اين مجموعه «پرنده پنهان» به چاپ رسيده بود که در سال ۸۲ برنده جايزه کتاب سال شعر کارنامه شد. اشعار زير از کتاب جديد عبدالمکيان انتخاب شده‌اند که همراه و با صدای شاعر و در دو بخش تقديم‌تان می‌شوند.


افتادن


نه خاک
نه دايره‏اي
       در دفتر نقاشيِ دخترک
زمين
سري‏است جدا شده از تن
چرخ مي‏خورد ميان هوا

ما چون فکرهاي معلق مي‏ريزيم
چون سطرهايي مبهم
       بر دست‏هاي يک شاعر

و سکوتي طولاني
در گلوي سنگي قبرستان

مي‏ريزيم
زرد بر پاييز و
سبز که هر چه مي‏گردد
جايي براي نشستن پيدا نمي‏کند

مي‏ريزيم
چون چاي در فنجان ناصرالدين‏شاه و
قطره‏هاي خون در حمام فين

مي‏ريزيم
ريز
ريز
ريز
چون برف
که هرگز هيچ‏کس ندانست
تکه‏هاي خودکشيِ يک ابر است

مي‏ريزيم
مثل بمب روي خاک
مثل خاک روي تو

مي‏افتيم

اين سيب هم براي تو دخترک!
دوباره فکر کن
نيوتون
هرگز آن‏چه را که بايد
کشف نکرد



شعر را با صدای شاعر بشنويد


روياي ريزريز

پاهايم در شب راه مي‏روند
سرم در روز گير کرده
گاهي بلنديِ قد هم دردسري‏است
اين سوي ديوار باشي و
درختانِ آن‏طرف چشم‏هايت را سبز کنند
فقط چشم‏هايت را...

من دراز به دنيا آمدم
مثل نخ گيجِ بادبادک
مثل ‏کتاب‏هاي تاريخ
مثل ديوار چين
       که طولاني‏ترين غم دنياست
و رود نيل
        که قرن‏ها بر گونه‏ي آفريقا جاري‏است

رويايي بودم
که تنها از روزي به روز ديگر ريخت
بي‏آنکه حتي
موهايش کمي بلند شود
پيراهنش را عوض کند
يا خواب ديگري ببيند

عقربه‏ي ساعت سلام !
من هم به بازيِ تو
به تکه‏تکه شدن
در ثانيه‏ها و ساعت‏ها
تن دادم.
و اتاقم
حاصلِ تمام تفريق‏هاي جهان شد
برف
گنجشک‏ها را از آن کم کرد
خستگي
رنگ‏هاي پيراهنِ تو را...
و آن کشِ بنفش
که يک روز موهاي تو را بست
دست‏بندي بود
       به دست‏هاي شعر من

موسيقيِ ظرف‏ها
نُت به نُت کم شد
و بوي برنج سوخته
انگشتِ اشاره‏اي به تنهايي...
سرانجام پرده‏ها تکان خوردند
و پنجره غمي بزرگ را به خيابان انداخت

من حاصل تمام تفريق‏هاي جهانم
مترسکي
در فاصله‏ي گنجشک‏ها و مزرعه
دوازده طبقه
در فاصله‏ي تو تا مرگ
فاصله‏ي ميانِ دو شب
فاصله‏ي پدر با پسرم
که روزي دست‏هاي خوني‏اش را
زير شير آب خواهد شُست
و من از آشپزخانه به کوچه
و از کوچه به جوب خواهم ريخت



شعر را با صدای شاعر بشنويد




                     به رسول يونان

بدون نام


        به شانه‏ام زدي
که تنهايي‏ام را تکانده باشي

به چه دل خوش کرده‏اي؟!
تکاندن برف
       از شانه‏هاي آدم‏برفي؟

شعر را با صدای شاعر بشنويد

فلاش بک


فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل کنيم
فردا
يا من تو را مي‎کشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است


به اينکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلاً
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
که مي‎دود در دشت‎هاي دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
       زمين...


نه!
به عقب‎تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست‎هايش را بشويد

در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت



شعر را با صدای شاعر بشنويد


اتاق


در اطراف خانه‎ي من
آن کس که به ديوار فکر مي‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي‎ است
ميان چارديوار نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم...

حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
مي‎ايستد...
نه!
افتاد



شعر را با صدای شاعر بشنويد


دروغ‎هاي يک شاعر


موشي دُمش را
از آفتاب به سايه جمع مي‎کند
زندگي عجيب جريان دارد

مي‎تواني بلند شوي
و موهايت را در آينه بريزي
مي‎تواني اين سطرها را
مثل يک گردن‎بند
به گردن بياندازي و تمام پياده‎روي بعدازظهر را
قدم زنان بروي

در را
پشت سرت ببند!
پنجره را باز گذاشته‎ام
چه‎قدر به هوا محتاجم
هوا در سرنگي کوچک



شعر را با صدای شاعر بشنويد

 

 تاریخ انتشار:   April 15, 2005 8:58 PM


2 Comments

چرا صوت اشعار کار نمی کنه
اشعار به این زیبایی

سلام دوست یا دوستان عزیز.......دستتون درد نکنه......یه چیزی می خوام بدونم......این آقای گروس عبدالملکین وبلاگ یا ایمیلی نداره آگر داره لطفا بهم بگین....یا علی مدد................


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir