داستانهای زیر همراه با نقاشیها همگی از تیم برتون است که در سال 1997 توسط انتشارات ویلیام مورو تحت عنوان «مرگ وحشتناک ِ پسر صدفی و داستانهای دیگر» به شکل کتابی در قطع پالتویی در آمریکا چاپ و انتشار یافته است. این داستانها که در قالب شعر روایت میشوند با آنکه سر و شکلی کودکانه دارند اما در واقع حامل ِ مجموعهی اعجاب آوری از احساسات و عواطف بی سن و سال انسانی هستند ... ادامه
+ بخش اول این مجموعه مطالب به همراه مقدمه آنرا در این صفحه بخوانید.
پسرک مومیایی
اون مثل بچّههای دیگه،
پوست لطیف و نرمی نداشت.
و نه حتّی یک شکمِ کوچولوی تپلی.
تا دلتون بخواد سفت و سخت بود؛
یه پسر کوچولوی مومیایی.
«دکتر، خواهش میکنم به ما بگین
چی شد که یهو همهی خوشحالی ما
اینجوری تبدیل شد به یه مشت نوار
که این بچه توش پیچیده شده.»
دکتر گفت:
« تشخیص من اینه که
پسر شما به خاطر نفرین یه فرعون قدیمیه که اینجوری شده.»
اون شب، اونها تا صبح
در بارهی وضعیت عجیب پسرشون حرف میزدن.
میگفتن که پسرشون قانون باستان شناسی رو
که میگه دیگه مومیایی وجود نداره نقض کرده.
اونها دربارهی توجیه علمی این قضیه
- که به نظرشون خیلی هم پیچیده میاومد- فکر میکردن.
ولی وانمود میکردند که این یه مسئلهی سادهس؛
میگفتن روح مومیاییهایی که نسلشون منقرض شده
به واسطهی نیروی ماوراءالطبیعیای- چیزی
وارد جسم پسرشون شده.
پسرک مومیایی فقط دو دفعه با بچههای دیگه بازی کرده بود.
اون هم یه بازی کشت و کشتاری قدیمی.
(که هر دو بار باعث شد بچههای دیگه در بِرَن و بگن
که پسرک مومیایی خیلی هم دوست داشتنی نیست.)
بعد از این ماجرا، پسرک مومیایی
تنها و بی کس شروع کرد به گریه کردن.
ولی بعدش رفت سراغ کابینت آشپزخونه
که خوراکیها رو توش میذاشتند.
اشکهاش رو با آستینهای باندپیچی شدهش پاک کرد
و نشست به خوردن خوراکیهاش.
در یکی از روزهای تیره و تاریک،
ناگهان سگ مومیایی سفید رنگ کوچولویی
از میون مه بیرون اومد.
پسرک مومیایی، برای سگ کوچولوی باندپیچی شدهش
خونهای شبیه اهرام فرعونها درست کرد.
یه روز، درست قبل از تاریک شدن هوا
پسرک مومیایی سگش رو برد تا اونو توی پارک بگردونه.
به جز یه سنجاب کوچیک که توی پارک بود
و جشن تولّدی که برای دخترکی مکزیکی تو پارک گرفته بودن،
پارک خالی خالی بود.
بچههایی که توی جشن بودن،
با هم بازی میکردن
که چشمشون افتاد به پسرک مومیایی
که بی شباهت به یه تیکه کاغذ مچاله شده نبود.
یکی از پسرها گفت:
«نگاه کنید، اون یه کادوی دیگهس.
بیاین بازش کنیم
و اسباب بازیها و آب نباتهای توش رو در بیاریم.»
بچّهها، یه چوب بِیسبال برداشتند
و محکم تو سر پسرک مومیایی زدن تا سرش از هم شکافته شد.
پسرک، روی زمین افتاد؛
سرْ آخر، اون مُرده بود.
توی سرش هیچ آب نبات یا هدیهای نبود
تنها چیزی که اون تو پیدا شد،
تعدادی سوسک بزرگ و کوچیک سرگردون بود.
