بخش اول داستان / بخش دوم داستان
پری گاهی اوقات کابوسهای ترسناکی میدید که برخلاف بیشتر کابوسها هیچوقت دوستشان نداشت! ( از کابوسهایی که دوستشان داشت هیچوقت نقاشی نمیکشید چون میدانست که با این کار مادرش حتما راهی ِ تیمارستان خواهد شد! ) مثلا شبی از شبها همینطور که در اتاقش برای خوابیدن آماده میشد طبق عادت همیشگی آرام شروع کرد به حرف زدن با خودش ( البته این یکی شبیه ِ ترجمهیِ یک ترانهی یکی از خوانندههای خارجی بود! ): « بذار در رو ببندم. بذار یه امشبی رو توی گوشام یه تیکه پنبه فرو کنم. بذار اتاقم رو یه قایق ِ سرگردون بدونم. یه قایق سرگردون ِ بزرگ! ولی خب زیادی بزرگه! زیادی شلوغه! بذار چراغها رو خاموش کنم. بذار پنجره رو ببندم و کرکرهها رو تاریک کنم. تاریک ِ تاریک! تا جایی که انگشت ِ شست، انگشت ِ اشاره رو نبینه! آها! یه قایق ِ کوچیکتر اینجاست؛ تخت خوابم!... » که ناگهان موجود بد ترکیب و گندهای را دید که لبخند زشتی به لب دارد و روی تخت خوابش دراز به دراز لم داده.
مشاهده تصوير در ابعاد اصلی
موجود بد ترکیب با لحن تمسخرآمیزی گفت: « خب که چی؟ فایدهش چیه؟ آخرش که چی؟ »
پری اخمی کرد و گفت: « چی که چی؟! »
_ همینایی که گفتی! اینا یعنی چی؟
پری گفت: « یعنی اینکه اگه اجازه بدین میخوام بخوابم اونجایی که جنابعالی دراز کشیدهاید و چشمهامو ببندم. برو کنار! »
_ نبندشون. باز کن. ببین.
_ به تو چه مربوط؟! من اینطوری بهتر میبینم.
_ چی میبینی؟
_ هرچی که خوشگله! هرچی که حوصله مو سر نمیبره. هر چی که معمولی نیست... بذار بخوابم لعنتی! برو کنار!
_ خستهای؟ خوابت میاد؟
_ بله! خوابم میاد. خیلی خستهام. تقریبا همیشه اینطورم. ولی اگه اون هیکل گنده تو از روی تختم نبری کنار...
_ این تنبلیه! اینقدر نخواب! الان وقت خوابت نیست! لج نکن با چیزایی که قشنگ یا بقول تو خوشگل نیستن.
_ نه! من تنبل نیستم.
_ هستی!
_ نیستم!
_ داری مثل همیشه لجبازی میکنی!
_ نه!...( با هق هق ِ گریه ) نه! لجبازی نمیکنم. تنبل نیستم. حوصلهم از اینهمه آدم برفیهای مثل همدیگه، اینهمه ماشین، اینهمه دروغ، اینهمه خندههای الکی، اخمها و فحشهای اینهمه راننده، اینهمه شلوغی و داد و فریاد و اینهمه چیزای الکی...
_ نه! اینا نیست. خودتو گول نزن. تو یه دختر بیمصرف و لوس و تنبل و یکدندهای که داری خودتو توی خیالات ِ بچهگونه و بیخود خفه میکنی.
_ خفه شو احمق ِ خر! اصلا کی بهت گفته بیای تو خوابم؟
_ انجمن مرکزی ِ فرشتگان رؤیا گذار! اونا هم نگرانت هستن!
_ برو گمشو از تختخواب من!
... ناگهان پری از خواب پرید و روی تختش نشست. زیر لب فحشی به آن موجود بدترکیب داد و خواست دوباره لحاف چهل تکه را روی سرش بکشد که ناگهان در ِ اتاقش باز شد. پدر و مادرش بودند. هر دو سعی میکردند خودشان را آرام نشان دهند اما مشخص بود که از داد و فریادهای پری حسابی ترسیدهاند. مادر جلوی تخت زانو زد، بغلش کرد و در حالیکه میلرزید گفت: « چیزی نشده پری جونم! هیچی نشده عزیزم! فقط خواب دیدی! همهش خواب بود، همین! »
پايان قسمت سوم
داستان: اشکان نيری
نقاشی: نينا جمشيد نژاد