English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  داستان


سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش سوم

 

   

نظرات خوانندگان  (3)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
ناگهان پری از خواب پرید و روی تختش نشست. زیر لب فحشی به آن موجود بدترکیب داد و خواست دوباره لحاف چهل تکه را روی سرش بکشد که ناگهان در ِ اتاقش باز شد. پدر و مادرش بودند. هر دو سعی می‌کردند خودشان را آرام نشان دهند اما مشخص بود که از داد و فریادهای پری حسابی ترسیده‌اند.
 
بخش اول داستان / بخش دوم داستان

پری گاهی اوقات کابوس‌های ترسناکی می‌دید که برخلاف بیشتر کابوس‌ها هیچوقت دوستشان نداشت! (از کابوسهایی که دوستشان داشت هیچوقت نقاشی نمی‌کشید چون می‌دانست که با این کار مادرش حتما راهی ِ تیمارستان خواهد شد!) مثلا شبی از شبها همینطور که در اتاقش برای خوابیدن آماده می‌شد طبق عادت همیشگی آرام شروع کرد به حرف زدن با خودش (البته این یکی شبیه ِ ترجمه‌یِ یک ترانه‌ی یکی از خواننده‌های خارجی بود!): «بذار در رو ببندم. بذار یه امشبی رو توی گوشام یه تیکه پنبه فرو کنم. بذار اتاقم رو یه قایق ِ سرگردون بدونم. یه قایق سرگردون ِ بزرگ! ولی خب زیادی بزرگه! زیادی شلوغه! بذار چراغ‌ها رو خاموش کنم. بذار پنجره رو ببندم و کرکره‌ها رو تاریک کنم. تاریک ِ تاریک! تا جایی که انگشت ِ شست، انگشت ِ اشاره رو نبینه! آها! یه قایق ِ کوچیکتر اینجاست؛ تخت خوابم!...» که ناگهان موجود بد ترکیب و گنده‌ای را دید که لبخند زشتی به لب دارد و روی تخت خوابش دراز به دراز لم داده.


مشاهده تصویر در ابعاد اصلی

موجود بد ترکیب با لحن تمسخرآمیزی گفت: «خب که چی؟ فایده‌ش چیه؟ آخرش که چی؟»
پری اخمی کرد و گفت: «چی که چی؟!»
_ همینایی که گفتی! اینا یعنی چی؟
پری گفت: «یعنی اینکه اگه اجازه بدین می‌خوام بخوابم اونجایی که جنابعالی دراز کشیده‌اید و چشم‌هامو ببندم. برو کنار!»
_ نبندشون. باز کن. ببین.
_ به تو چه مربوط؟! من اینطوری بهتر می‌بینم.
_ چی می‌بینی؟
_ هرچی که خوشگله! هرچی که حوصله مو سر نمی‌بره. هر چی که معمولی نیست... بذار بخوابم لعنتی! برو کنار!
_ خسته‌ای؟ خوابت میاد؟
_ بله! خوابم میاد. خیلی خسته‌ام. تقریبا همیشه اینطورم. ولی اگه اون هیکل گنده تو از روی تختم نبری کنار...
_ این تنبلیه! اینقدر نخواب! الان وقت خوابت نیست! لج نکن با چیزایی که قشنگ یا بقول تو خوشگل نیستن.
_ نه! من تنبل نیستم.
_ هستی!
_ نیستم!
_ داری مثل همیشه لجبازی می‌کنی!
_ نه!...( با هق هق ِ گریه) نه! لجبازی نمی‌کنم. تنبل نیستم. حوصله‌م از اینهمه آدم برفی‌های مثل همدیگه، این‌همه ماشین، این‌همه دروغ، این‌همه خنده‌های الکی، اخم‌ها و فحش‌های این‌همه راننده، این‌همه شلوغی و داد و فریاد و این‌همه چیزای الکی...
_ نه! اینا نیست. خودتو گول نزن. تو یه دختر بی‌مصرف و لوس و تنبل و یک‌دنده‌ای که داری خودتو توی خیالات ِ بچه‌گونه و بیخود خفه می‌کنی.
_ خفه شو احمق ِ خر! اصلا کی بهت گفته بیای تو خوابم؟
_ انجمن مرکزی ِ فرشتگان رؤیا گذار! اونا هم نگرانت هستن!
_ برو گمشو از تختخواب من!
... ناگهان پری از خواب پرید و روی تختش نشست. زیر لب فحشی به آن موجود بدترکیب داد و خواست دوباره لحاف چهل تکه را روی سرش بکشد که ناگهان در ِ اتاقش باز شد. پدر و مادرش بودند. هر دو سعی می‌کردند خودشان را آرام نشان دهند اما مشخص بود که از داد و فریادهای پری حسابی ترسیده‌اند. مادر جلوی تخت زانو زد، بغلش کرد و در حالیکه می‌لرزید گفت: «چیزی نشده پری جونم! هیچی نشده عزیزم! فقط خواب دیدی! همه‌ش خواب بود، همین!»

پایان قسمت سوم

داستان: اشکان نیری
نقاشی: نینا جمشید نژاد

 

 تاریخ انتشار:   April 8, 2005 3:09 PM


3 Comments

سه قسمت اول رو دوباره خوندم. موافق نيستم که دو تا قسمت اول با بقيه ی داستان هم خونی نداره. البته خب يه کم فرق داره. چون يه جورايی راجع به مادر و پدر پری و حرفاشون و... اين چيزاس فضاش يه کمی فرق داره. ولی نه اونقدر که به کل داستان لطمه بزنه.
فقط يه مشکلی که هست به نظر من اونجاس که مامان پری داره حرف می زنه با باباش (راجع به بچگی های پری و اينکه مهدکودک نمی تونسته بره و...) به نظرم يه کم عين اين فيلم آبکی ها شده _ که واسه اينکه ما مثلا بفهميم قاتله چرا قاتل شده يهو جو می گيردش و به طرز کاملا مصنوعی ای شروع می کنه به تعريف کردن از دوران کودکی ش و کتک هايی که از باباش خورده و... که ما يهو همه چی رو بفهميم _ اينجا هم مامان پری هی يه ريز حرف می زنه. به نظر من بهتر بود بعضی از اين حرفا رو خود راوی داستان به عنوان توضيح بين حرفايی که مامان پری به شوهرش می زد- می گفت.
همین... مرسی...

سلام نازنین ! ...خوبی ؟!... چه خبرها ؟!... داستان را خواندم ...فضا کلا فضای خوبی ست اما در عینحال خیلی سهل و ممتنع است ...ضمن اینکه نباید سیلور اشتاین شد نباید هم خیلی کودک شد و نباید خیلی هم بزرگسال شد !! ...یعنی اینکه یک جور سیلور اشتاین غیر سیلور اشتاین !!! ...سخته !...خیلی سخت !...ولی به گمون من تو می تونی از ÷سش بر بیای ...بی شک این داستان فعلی ایده آل نیست برای رسیدن به این ایده اما در مسیر خوبی قرار داره ...شاد باشی و برقرار

بالاخره موفق به خوندن داستانتون شدم. ميشه گفت تقريبا با نظرات آقاي سيامك موافقم. راستي من اسم شما و نينا رو گذاشتم: اَش نينور استاين


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir