حرفی نیست، کار ما از این حرفها گذشته است. گر چه کار ما همان کار 120 هزار نفری بود که هر کدام یک باتوم نوش جان کردند و حداقل 8 ساعت منتظر شدند تا علی دایی تعویض شود، وحید هاشمیان 2 گل بزند و در نهایت 7- 6 نفر جانشان را در راه آرزوهای یک ملت فنا کنند. آرزوهای ملتی که زندگیشان بالا و پایین آنقدر دارد که وقتی در یک استادیوم 120 هزار نفری، موج مکزیکی راه میافتد شگفتی چندانی برایشان ندارد. آنها آنقدر در زندگی بالا و پایین دیدهاند که برایشان بالا و پایین شدن به خاطر چند موج مکزیکی دشواری چندانی نداشته باشد و تنها و تنها برای آنکه بگویند هستند، بالا و پایین شوند.
شگفتی برای آن 2 هزار نفری بود که پرچم سفید ژاپن را در دست میچرخاندند و لباس لاجوردی تیم ملی کشورشان را به تن کرده بودند و مانده بودند که این جمعیت هولناک 120 هزار نفری چگونه از ساعت 9 صبح کتک خوردهاند و صدایشان در نیامده، که اگر در هم میآمد تنها روبرو آماده باش بوده و بس.
اهالی دورترین کشور چشم بادامی به ما آریاییها، نمیدانستند که چه کنند با هیاهوی جمعیتی که یک صدا فریاد می زند «ایران» و نه از آفتاب داغ دم بر میآورند و نه نسیم آزاردهنده روزهای نخستین بهار جریاش میکند. البته من مطمئنم که آن 2 هزار ژاپنی دوست داشتنی باتوم خوردن 120 هزار ایرانی تشنه پیروزی را ندیدند و حتی نمیدانند که فریاد ایران، ایران آن جمعیت افسانهای از کتکهایی بود که کمتر کسی از نخوردنش میگوید.
من دلم برای آن سربازی که به جرم زدن یک باتوم، از من کتک خورد، میسوزد. نه این که کتکی که نوش جان کرد برایش دردناک بوده باشد، تنها به این دلیل که او 8 ساعت تمام یک مشت تماشاچی بی سرو پا را زد و در نهایت ندید که ضربات بازویش در جهنم آزادی چه ثمرهای داشت. من حتم دارم که او افسوس یکی از آن باتومها را میخورد که اگر خورده بود جزيی از همان جمعیتی بود که زیکو و یارانش را در ابتدای ورود به آزادی و هنگام گرم کردن پیش از بازی، میخکوب کرد و در طول بازی نگذاشت در چمن سبز صدایی به صدایی برسد. چه اینکه صدای 120 هزار آرزوی خفته در گلو فراتر از یک استادیوم سرد و بیامکانات است.
استادیومی که گردانندگانش از بیمحتواترین برنامههای سرگرمکننده فروگذار نبودند و لابد حالا به خود میبالند که 120 هزار نفر را سرکار گذاشتهاند و در ادامه هم هیچکدام تشکری ولو خشک و خالی نکردند. تنها تشکر هم خیر مقدم اسکوربورد استادیوم، آن هم 5/1 ساعت پیش از شروع بازی بود که به وظیفهاش عمل کرد و در 5/6 ساعت گذشته تنها رخ سیاهش را به رخ بقیه کشاند.
خدا خیرش دهد. سهراب بوقی و حسین شلغم و دارو دستهشان را میگویم. چقدر تلاش کردند که ما جمعیت افسار گسیخته را به راه آورند تا مبادا خسته شویم و خدای ناکرده تیم ملی ایران بدون حامی بماند.

حامی کلمه خندهداری است. خندهدار برای بیش از 150 هزار نفری که به محوطه آزادی آمدند و 40 هزار نفرشان دست خالی بازگشتند و 6 نفر هم جانشان را به من و شما بخشیدند تا در بازیهای بعدی با قوت بیشتری حامی تیم ملی باشیم.
حامی کلمه خندهداری است. من مینویسم خنده و تو میتوانی گریه بخوانیاش. تو اگر جزيی از 120 هزار نفر نبودی، حتما درک نمیکنی که من چه میگویم. درک نمیکنی گریه چیست، چه برسد به خنده. گریه بغل دستی من که وقتی وحید هاشمیان گل دوم را زد، آن چنان اشکی ریخت و بغل دستیهایش آن چنان بارانی از گوشه چشمانشان جاری شد که من هم فراموش کردم تکتک آنها با باتوم و گاز اشکآور و البته بلیط در دست به سکوهای سیمانی طبقه دوم آزادی راه پیدا کردهاند و آن چنان فشرده، تنگ هم نشستهاند که باید بعد از 8 ساعت اشک نارضایتی بریزند، نه اینکه گریه خشنودی کنند.
اما همینها میشوند حامی تیم ملی فوتبال و خندهدار است که یک شرکت نفتی زیر آرم تبلیغاتیاش مینویسد: «حامی تیمهای ملی فوتبال»! لابد ما جماعت کتکخور کور و کچل و علاف که 8 ساعت از ساعات عزیز زندگیمان را که حداقل میتوانستیم در طولاش کمبود خواب یک ساله را اندکی جبران کنیم اما به پای سکوهای سیمانی ریختیم، حامی تیم ملی فوتبال هستیم و آن شرکت تبلیغاتی حامی تیمهای ملی فوتبال.
این «ها» همیشه در زبان فارسی زیادی میکرده است. تصورش را بکن اگر این «ها» نبود، تنها یک تیم ملی وجود داشت و تنها حامی آن تیم هم ما بودیم و نه یک شرکت نفتی متمول.
بگذریم، حرفی نیست جز کتکهایی که یک جمعیت سراپا هیجان خورد تا تیم ملی کشورش آرزوهای برباد رفته یک ملت را دوباره زنده کند و بیش از این آنها را در رویا نگذارد. شاید آن کتکها و باتومها در راستای هیمن رویازدگی باشد. وگرنه چه کسی است که بخواهد فوتبال را با اعمال شاقه نظاره کند؟!
شاید هم این کتکهای رویایی که ما نوش جان کردیم، بخشی از راه برآورده شدن آرزوهاست. جان دادن 7-6 نفر هم بماند برای آن که میگفت: فوتبال همه زندگی نیست، چیزی فراتر از آن است... و مرگ چیزی فراتر از زندگی است و این چه حقیقت تلخی است!
عکس: رويترز و خبرگزاری فرانسه
`شخصا اهل فوتبال نیستم و آنموقعی که داشت بازی انجام میشد در حال ایران گردی بودم ولی چون ایران رو دوست دارم برد ایران به عنوان افتخار ملی شادم میکنه ....بگذریم ، الان به یه شرکت نفتی پیام شما رو رسوندم در جواب گفت : آخه تیم ملی نوجوانان، جوانان و بزرگسالان...و داریم!!!!نمی دونم والا....!
ghashang neveshti...mesle hamishe khoob,ba zabani sade o samimi...dastet dorost! omid jan :)
سلام دوست من ! ...خوبی ؟!..مطلب خوبی بود ...حس خوب و اوریجینال در کنار نقد مناسب و منطقی چیزی ست که در این نوشه جمع آمده بود ... علی رغم همه این همه حرف هم من و هم تو دعا می کنیم برای موفقیت هر آنچه نام ایران را بر خود دارد ...شاد باشی و برقرار