همونطور که ميدونيد خواجه نظامالملک استاد پروازي دانشگاه بغداد بوده. البته خواجه در بسياري از مدارس و بخصوص نظاميهها هم تدريس ميکرده، اما شما هيچ وقت فکر نکنيد که وضع خواجه توپ بوده چون بيچاره مانند همه مدرسان تاريخ بعد از ظهرها مسافرکشي ميکرده؛ البته با يه کالسکه دسته دوم. بگذريم. يک روز که خواجه نظامالملک داره از دانشگاه ري به بغداد ميره در مسير با جوانکي هم سفر ميشه که تو نگو اين جوانک تازه در کنکور شرکت کرده و قبول شده و داره براي تحصيل به بغداد ميره. خواجه در راه سر صحبت با پسرک رو باز ميکنه ( اينجا عمدا از لغت پسرک استفاده شده که خواجه متهم به فساد اخلاقي نشه ) و از جوانک سوال ميکنه که: چرا به بغداد ميروي؟ و جوانک پاسخ ميدهد: از براي درس خواندن. و خواجه باز ميپرسه: آيا از حال و هواي دانشگاه خبر داري؟ ( و البته خواجه اصلا از چپ يا راستي بودن جوانک سوال نميکنه ) و جوانک میگه که : «آري گويند خوب جايي است ولي استادي دارد نظامالملک نام که بس سختگير است و اگر در هر ترم به دهگان دهگان دانشجو نيندازد آرام نگيرد.» و تا بغداد جوانک آبا و اجداد خواجه را صلوات ميکنه و آن دو از هم جدا ميشن. اما چون جوانک در سر کلاس علوم نقلي حاضر ميشه و خواجه را ميبينه که استاد اوست دپرس ميشه و خواجه به او ميگه که: برو اين درس را حذف نماي که اين جا نه جاي توست ... و جوانک چون از دانشگاه انصراف داد ( لازم به ذکر است که دانشگاه بغداد يک استاد بيشتر نداشته ) نتونست فشارهاي وارد از زندگي را تحمل کنه پس به گروههاي فشار دوران پيوست و در اولين اقدام کالسکه استاد را شکانيد و اسبانش رو هي کرد و بدين ترتيب با حسن نامي در الموت مکاني رفاقت کرد. و اين جوانک همان بود که بعدها که خنجر در پهلوي استاد کرد گفت: با اجازه استاد. و از آن تاريخ به بعدِ که دانشجويان براي هر کاري از استادشان اجازه ميگيرن.
رضا ط ساکی
سلام دوست من ! ...خوبی ؟!... جالب بود ...هر چند کمی زیادی دانشجویی !! ...شا دباشی و برقرار
ba dorood,
Ey kash in matlab ra shoma beh sorat elmi bayan mikardid wa nazar khood ra dar khar dar bareh an minewshtid.. zyra shokhi wa jedi ba ham ghati shod wa man nemitonam yek wajeh az in dastan ra ghaboolkonam. Shad bashid