English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


چگونگی قتل خواجه نظام الملک

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: رضا ساکی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: rezatsaki-at-gmail.com

 
 
جوانک چون از دانشگاه انصراف داد نتونست فشارهای وارد از زندگی را تحمل کنه پس به گروه‌های فشار دوران پیوست و در اولین اقدام کالسکه استاد را شکانید و اسبانش رو هی کرد
 

همون‌طور که می‌دونید خواجه نظام‌الملک استاد پروازی دانشگاه بغداد بوده. البته خواجه در بسیاری از مدارس و بخصوص نظامیه‌ها هم تدریس می‌کرده، اما شما هیچ وقت فکر نکنید که وضع خواجه توپ بوده چون بیچاره مانند همه مدرسان تاریخ بعد از ظهرها مسافرکشی می‌کرده؛ البته با یه کالسکه دسته دوم. بگذریم. یک روز که خواجه نظام‌الملک داره از دانشگاه ری به بغداد می‌ره در مسیر با جوانکی هم سفر می‌شه که تو نگو این جوانک تازه در کنکور شرکت کرده و قبول شده و داره برای تحصیل به بغداد می‌ره. خواجه در راه سر صحبت با پسرک رو باز می‌کنه ( اینجا عمدا از لغت پسرک استفاده شده که خواجه متهم به فساد اخلاقی نشه ) و از جوانک سوال می‌کنه که: چرا به بغداد می‌روی؟ و جوانک پاسخ می‌دهد: از برای درس خواندن. و خواجه باز می‌پرسه: آیا از حال و هوای دانشگاه خبر داری؟ ( و البته خواجه اصلا از چپ یا راستی بودن جوانک سوال نمی‌کنه ) و جوانک می‌گه که : «آری گویند خوب جایی است ولی استادی دارد نظام‌الملک نام که بس سختگیر است و اگر در هر ترم به دهگان دهگان دانشجو نیندازد آرام نگیرد.» و تا بغداد جوانک آبا و اجداد خواجه را صلوات می‌کنه و آن دو از هم جدا می‌شن. اما چون جوانک در سر کلاس علوم نقلی حاضر می‌شه و خواجه را می‌بینه که استاد اوست دپرس می‌شه و خواجه به او می‌گه که: برو این درس را حذف نمای که این جا نه جای توست ... و جوانک چون از دانشگاه انصراف داد ( لازم به ذکر است که دانشگاه بغداد یک استاد بیشتر نداشته ) نتونست فشارهای وارد از زندگی را تحمل کنه پس به گروه‌های فشار دوران پیوست و در اولین اقدام کالسکه استاد را شکانید و اسبانش رو هی کرد و بدین ترتیب با حسن نامی در الموت مکانی رفاقت کرد. و این جوانک همان بود که بعدها که خنجر در پهلوی استاد کرد گفت: با اجازه استاد. و از آن تاریخ به بعدِ که دانشجویان برای هر کاری از استادشان اجازه می‌گیرن.

رضا ط ساکی

 

 تاریخ انتشار:   April 8, 2005 3:14 PM


2 Comments

سلام دوست من ! ...خوبی ؟!... جالب بود ...هر چند کمی زیادی دانشجویی !! ...شا دباشی و برقرار

ba dorood,
Ey kash in matlab ra shoma beh sorat elmi bayan mikardid wa nazar khood ra dar khar dar bareh an minewshtid.. zyra shokhi wa jedi ba ham ghati shod wa man nemitonam yek wajeh az in dastan ra ghaboolkonam. Shad bashid


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir