دور ميشوي از شهر و مهي غريب از دورِ كوهها و آن درهي زيبا نزديك ميشود به چشمانت. خروسي بال به هم ميزند و سلام ميدهد. رمهاي در محافظت صداي سگها و زنگوله از دلت عبور ميكند و دهي با شيروانيهاي سفالي و حلبي با خانههاي تودرتو و كوچههايي تنگ و صميمي؛ پر از پنجره، ميپيچد دور تنت. و پروانهها مينشينند روي دستانت. مه نزديك ميشود و دور ميشود مناظر اطراف و روبهرو و ديگر هيچ نميبيني جز خيالي دور از پرواز پرندهاي كه نزديك ميشود يا دور ميشود!؟
ارتكاب اين عكسها برميگردد به اقامت سه روزهي من در روستايي در دل كوهستان به نام «آغوزدره» كه معني نامش ميشود دره گردو! در روزهاي ابتدايي نوروز 84 كه سكوت بود و سكوت بود و مه بود و برف!
نام روستا: آغوزدره
موقعيت: كوههاي هزارجريب، رشته كوه البرز
فاصله از گلوگاه: 40 كيلومتر
فاصله از نوكنده: 31 كيلومتر
تعدا خانهوار: 135
جمعيت دائم: 488 نفر
جمعيت غيردائم: 950 نفر + من!