+ بخش اول داستان را از اينجا بخوانيد
پری میدانست که بیشتر ِ نیمه شبها مادر در تختخواب مدتی آرام گریه میکند و با پدر حرف میزند و میگوید: « همهی تقصیرها گردن منه! من باعث شدم که پری اینطور خیالاتی بشه و از واقعیت فرار کنه. از همون اول تولدش، اون روزا که تو تمام روز رو توی تهران سر ِ کار میرفتی و من و پری توی اون شهرستان کوچیک و غریب، بیشتر اوقات خونه تنها بودیم. از غریبهها، از همسایهها، از زبون ِ محلی ِ اونا میترسیدم. پری رو بغل میکردم و از اینور به اون ور ِ خونه راه میرفتم و براش از همه جور قصه و افسانههایی که بلد بودم تعریف میکردم. اولها نمیفهمید و یکریز گریه میکرد. اما من حداقل برای اینکه تنهایی ِ خودم رو فراموش کنم بازم تعریف میکردم. فکر میکنم از سه سالگی بود که پری کم کم به قصههام گوش میداد. اما بعد یکهو طوری به قصهها عادت کرد که از هر ده بار گریه هفت یا هشت بارش را فقط میشد با قصه آروم کرد. از همون وقت یه کم ترسیدمها. بهت هم گفتم. یادته؟ یادته بالاخره برگشتیم تهران و خواستیم بگذاریمش مهدکودک؟ اما مگر کسی بغیر از من ِ خر میتونست آرومش کنه؟! تا اینکه بالاخره یکیشون تونست جای منو براش پر کنه. البته با کارتون! یادته؟ یه روز ما رو دعوت کردن مهدکودک و از لای یه در پریمون رو دیدیم که صاف نشسته، زل زده به تلویزیون و کارتون ِ «دیو و دلبر» رو تماشا میکنه. در حالیکه بقیه بچهها بدون توجه به کارتون داشتن از سر و کول همدیگه بالا میرفتن! خدایا! واسه من که هنوز انگار صحنهش جلو چشممه!» مادر هر شب اینها را با هزار آه و ناله برای پدر تعریف میکرد. پدر هم با صدایی گرفته فقط تکرار میکرد: «چیزی نیست که! بیخود داری خودتو اذیت میکنی. طوری نشده که! دختر ِ به این سالمی. ناشکری نکن! بگیر بخواب!» اما مادر که انگار حرفهای پدر را نمیشنید، ادامه میداد: «آخه اون روزا اصلا فکر نمیکردم پری من با این کارها داره مریض میشه! لعنت به هرچی قصه و افسانه و کارتون! لعنت به من! خدایا میدونم تقصیر من بود، از کارام پشیمونم، خودت شفاش بده!» و پدر کلافه داد میزد: «مریض؟ کی گفته پری مریضه؟ بگیر بخواب زن! خدایا! تو رو بجای اون باید برد دکتر!!»
مشاهده نقاشی در ابعاد اصلی
حرفهای مادر هر چقدر هم ضعیف به گوش ِ پری میرسید اما تا مدتی رشتهی خیالش را از هم میگسست. فکر میکرد به واقعیتهای آزاردهندهای که هیچوقت درست و حسابی نمیفهمیدشان. برمیگشت به تفاوتهایی که با دیگران داشت. نمیدانست چرا همیشه چیزهای خندهدار اینقدر جدیاند و چیزهای به این قشنگی برای بیشتریها ترسناک؟! واقعا چرا؟! ( یک ماهی بزرگ ِ سیاه که کلی دم و باله های رنگ و وارنگ روی سر و کول و بدنش آویزان بود میگفت: « برای اینکه تو خری!» به شوخی میگفت! پری هم این را میدانست و میخندید. وقتی میخندید از دهانش حبابهای بزرگ هوا بیرون میآمد قلپّی میکرد و میرفت بالا!)
اگر مادر اینطور نبود پری میتوانست همان اول شب چشمهایش را ببندد و زیر لحاف چهل تکهاش خانهای درست کند، دنیایی بسازد و حتی قبل از به خواب رفتن، دوستهایش را صدا بزند و در آن دنیای هزار برابر خوشگلتر از دنیای بیرون با آنها بازی کند. (لحاف چهل تکه، اولش فقط چهل تکهی رنگی ِ ساده بود اما بعد خودش آن ها را با ماژیک به طرح های جورواجوری تبدیل کرده بود. یکی شطرنجی، یکی نقطه نقطه، یکی مارپیچ... ماژیکش خارجی ِ اصل بود و جوهرش به این آسانی نه پاک میشد نه پخش می شد و نه حتی کمرنگ. با این حال مادرش وقتی دید به سر لحاف چه آمده کلی جیغ و داد راه انداخت و قسم خورد تا آخر دنیا هم این لحاف ِ کثیف را در ماشین لباسشویی نمیاندازد! پری از این تصمیم خیلی خیلی خوشحال شد!!) اما حالا گاه میشد که گوشهی رختخوابش کز کند و به چیزهایی که نمیفهمید فکر کند.
پایان قسمت دوم
داستان: اشکان نيري
نقاشی: نينا جمشيد نژاد