(1)
در همین کافه بود
میخواستیم با شعر تمام دنیا را فتح کنیم
همه نگاهمان کردند
واژه که کم آوردیم
تو گفتی
سیگار
من هم نوشتم سیگار
به همین سادگی
عشقمان را دود کردیم
و زندگیمان را خاکستری به روی میز
کافهچی با دستمال پاکش کرد
جنازه تو را پای ویترینی پیدا کردند
که لباسهای عروس میفروخت
من در خیابانی مردم
که تو هیچ وقت از آن عبور نکردی
(2)
این روزها شبیه هیچ کس نیستی
حتا شبیه خودت
خوب میشناسمت
وقتی به نقشه جهان نگاه میکنی
حتما"
یک نقشه در سرت داری
بگو
نوبت غرور کدام تمدن کهنسال است
مصر
روم
یا، یونان
اینجا که غروری برای شکستن نمانده است
حالا
تمام کودکان، بدون غرور متولد میشوند
و دختران بدون بلوغ
نبودنت را احساس میکنند
پوریا گل محمدی
می خواستم جمله های ناب تر را اینجا بیاورم. اما دیدم تمام جملات ناب است. بسیار لذت بردم از هر دو شعر.
سلام دوست من ! ...خوبی ؟!...شعرهای خوبی بود...شعرهایی متکی به مضمون شاعرانه نه مغلق گویی های ذهنی و زبانی ...هر چند شاید به گمان من می شد با کمی موسیقی بیرونی کار را زیباتر هم کرد ... شاد باشی و برقرار