ترانه یعنی حصار، نه نه !...رهایی، نه نه !آزادی... ترانه یعنی تپش، یعنی روزن...
من زیاد بلد نیستم این مدلی حرف بزنم، چرا؟! نه این كه این مدل حرف زدن بد باشد، نه! من بلد نیستم. سعادتی كه شاید از من روگردان است!! وبزرگان هم خیلی زیباتر اینگونه برای ترانه نوشته اند و گفته اند _من همیشه از تكرار و تقلید و مشابه سازی گریزان بوده ام _ كه درستش هم شاید همین است. آدم كه جنس اصلی را با شرایطی بهتر می تواند داشته باشد سراغ بدل هرگز نمی رود . پس بهتر است با زبان خودم و طریق خودم راجع به ترانه حرف بزنم (گرچه این زبان مادرزادی الكن است.)
برای شخص من ترانه هرگز خارج از دو چیز نبوده است: تجربه و تكرار. تجربهی تمام ندیدهها و نكردهها و نشدنها با كردهها و شدنهای دیگران. با قصه ها، با قهرمانان یا كتك خورهای قصه. با همین دورو بری هایم، با مردم. و تكرار همه ی تجربه هایی كه خودم كرده ام (هر چند اندك). تكراری كه گاه از خود تجربه دلنشین تر می نماید (برای من همیشه تكرار خودم دلنشین بوده). پس شاید بتوانم بگویم با تمام وجود می كوشم كه ترانه هایم خود زندگی باشند ، همین زندگی. اگر هم من نتوانم خوب راوی زندگی با شم اشكال از من است و گر نه مطمئناً ترانه های ما نا ترانه های زندگی بوده اند و خواهند بود . یك زندگی گرچه پر از تناقص، كه زندگی خود تناقص است و در تقابل تناقص هاست كه زندگی معنا می یابد.
برای خیلی ها فضاهای بسیاری هست كه در زندگی برایشان رقم نخورده باشد (مانند خودم) ولی اگر كسی بنا دارد ترانه سرای زندگانی مردمانش باشد باید ترانه هایش هم حكایت دردها، سختیها، عاشقیها و حتی نفس كشیدنهای این مردم باشد _راوی حقیقت های زندگی شان_ حتی گاهی رؤیا سازییكی از واجبات زندگانی یك ترانه سراست. رؤیاهایی كه شاید در ترانه به حقیقت بپیوندد ولی راوی زندگانی بسیاری شوند.
خواستم از ترانه بگویم و زندگی. لازم هست از امیدی هم بگویم كه به فردای ترانهی سرزمینم دارم، با جوانانی كه پر از ترانه اند و لبخند، جوانانی زلال و پر انرژی و پر استعداد و جویای یاد گرفتن و تجربه كردن و تكرار. كوچكی من و واژه هایم را هم به بزرگواری خودتان بخشا باشید.
میثم یوسفی