English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  نگاه


بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
بعضی از آثار ادبی فقط بدرد ِ یک زمان ِ خاص یا یک موقعیت ِ خاص می‌خورند و بس؛ از آن موقعیت که بگذری آنها هم از تو می‌گذرند. اما بعضی‌ها به همین راحتی یقه‌ی آدم...
 

بعضی از آثار ادبی فقط بدرد ِ یک زمان ِ خاص یا یک موقعیت ِ خاص می خورند و بس؛ از آن موقعیت که بگذری آنها هم از تو می گذرند. اما بعضی ها به همین راحتی یقه ی آدم را ول نمی کنند؛ با آدم بزرگ می شوند و قد می کشند. آنها درست مثل خود ِ انسان، حیات ِ ارگانیک دارند و مرتب خود را با شعور ِ مخاطب ِ خود هماهنگ می کنند. ترانه ی «به علی گفت مادرش روزی...» (که در این مقاله از آن به عنوان ِ «علی کوچیکه» نام برده می شود) نیز یکی از همین آثار است.

اولین ملاقات ِ من با علی کوچیکه زمانی بود که باهم همسن بودیم! البته ظاهرا! علی کوچیکه با روح بزرگش در ماجرایی بازی می کرد که من حتی نمی توانستم تماشاگرش هم باشم! تنها، لحن ِ صمیمی و آهنگین ِ جملات ِ فروغ و کشف ِ نشانه های آشنای کودکی ام در آن بود که کلید ِ ورود به این دنیای زیبا را بدستم داد. اول های مدرسه که می شد، کتاب های جدید را که می دادند، سریع می رفتم سراغ ِ علی کوچیکه و می خواندم: «بوی تنش بوی کتابچه های نو / بوی یه صفر ِ گُنده و پهلوش یه دو!» ...و چه اضطرابی ایجاد می کرد _ و می کند! _ «یه صفر ِ گُنده» و چه آرامشی می داد _ و می دهد! _ «پهلوش یه دو!»! کمی که گذشت دیگر لازم نبود از روی نوشته بخوانم. وقتی دلتنگ بودم، وقتی با جسم کوچکم غم های سنگینی را روی دوشم احساس می کردم راه می رفتم و از حفظ می خواندم: «... می برتش، می برتش/ از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا/ تق تق ِ نحس ِ ساعتا، خستگیا، بیکاریا/ دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی/ ... دنیای ِ هی الکی خیابونا رو گز کردن...» و کمی بعد با بغض و حسرت و امید!: «می برتش، می برتش/ از توی این همبونه ی کرم و کثافت و مرض/ به آبیای پاک و صاف ِ آسمون می برتش/ به سادگی ِ کهکشون می برتش.» و نفس ِ عمیقی توی هوای آزاد می کشیدم و صورت داغم را به باد خنک ِ شب می سپردم!

بدبختانه یا خوشبختانه وقتی این ترانه را کشف کردم که خانه ی مادربزرگ و حیاط و حوضش را فروخته بودند وگرنه من هم می رفتم لب حوضش و منتظر ِ یک ماهی می شدم که ببردم!

بزرگتر که شدم با صدای دورگه ام _ که مثل ِ خروس ِ سرماخورده شده بود _ با خواندن ِ این ترانه زار می زدم و به علی کوچیکه التماس می کردم که مرا هم با خودش ببرد! نمی برد و من با صدای «قل قل قل، تالاپ تالاپ ِ» حوض تنها می ماندم و با حسرت و «تو تاریکی، چن تا حباب» رو تماشا می کردم که داشتند «چرخ می زدن رو سطح ِ آب!» آن وقت اشکهام را پاک می کردم و عاقلانه برمی گشتم به همان زندگی معمول ِ خودم.

ترانه ی علی کوچیکه ترانه ای ضداجتماعی ست و محصول دوران سرخوردگی ِ روشنفکری ِ پس از کودتای بیست و هشت مرداد. و در عین حال تلاشی ست برای بیرون آمدن از این مرداب ِ روشنفکری. ترانه ای که با توسل به دوران پاک کودکی برای فرو رفتن در خود، در افسانه و در جفت مدد می جوید. فروغ در نامه ای به برادرش فریدون فرخزاد می نویسد: «آدم باید دنبال جفتِ خودش بگردد و هرکسی یک جفت دارد؛ باید جفتِ خودش را پیدا کند، با او همخوابه شود و بمیرد. معنی ِ همخوابگی همین است. یعنی کامل شدن و مردن.» فروغ در این ترانه می گوید: «آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید/ انگار که آب جفتشو جُست و تو خودش فرو کشید...» علی کوچیکه جفتش را، ماهی را پیدا کرده بود. اما برای همخوابه شدن باید می مُرد! باید در آب غرق می شد و می مُرد. واقعا انتخاب ِ سختی ست: «تخت ِ فنری بهتره، یا تخته ی مُرده شور خونه؟»!
فروغ در اینجا هم مانند بسیاری از شاهکارهایش از عناصر ِ آشنای فرهنگ عامه پسند و سنتی بصورتی دوپهلو برای فضاسازی ترانه اش بهره گرفته است. فروغ، نوستالژی را هم در طرف ِ خوب ِ ماجرا و در طرف ِ بد ِ آن وارد می کند. طرف ِ خوب که همان ماهی باشد با نوستالژی ها و عناصر ِ ظریف، زنانه (یا بهتر بگوییم: دخترانه) و معصومانه ای سر و کار دارد: «خواب ِ یه ماهی دیده بود/ یه ماهی، انگار که یه کپه دوزاری/ انگار که یه طاقه حریر/ با حاشیه ی منجوق کاری/ انگار که رو برگ گل ِ لال عباسی/ خامه دوزی کرده بودن... شمردن ِ ستاره ها، تو رختخواب، رو پشت بون/ ریختن ِ بارون رو آجر فرش ِ حیاط/ بوی لواشک، بوی شوکولات » در حالیکه طرف ِ بد ِ ماجرا که تکرار ِ سنت ها و غرق شدن در روزمرگی ها را توصیه می کند معرفِ نوستالژی ها و عناصر بسیار مردانه و خشنی است: «می تونی بری شابدوالعظیم/ ماشین دودی سوار بشی/ قد بکشی، خال بکوبی/ جاهل ِ پامنار بشی... دنیای صبح سحرا/ تو توپخونه/ تماشای دار زدن/ نصف ِ شبا/ رو قصه ی آقابالا خان زار زدن/ دنیایی که هر وخت ِ خداش/ تو کوچه هاش پا میذاره/ یه دسّه خالی خانباجی از عقب سرش/ یه دسّه قداره کش از جلوش میاد...» تقابل نوستالژی ها و ایجاد یک حس ِ دوگانه ی عشق و تنفر به سنت ها یکی از ویژگی های خاص ِ شعر فروغ است. نمونه های دیگر آن را می توانیم در شعرهای «ای مرز پرگهر»، « وهم سبز» و «کسی که مثل هیچکس نیست» ببینیم.

ترانه ی علی کوچیکه پر است از ایماژهای شاعرانه و موسیقیایی ِ بدیع. تکه های درخشانی را می شود مثال زد. مثل: «باد توی بادگیرا نفس نفس می زد» یا «رو بند ِ رخت/ پیرهن زیرا و عرق گیرا/ دست می کشیدن به تن ِ همدیگه و حالی به حالی می شدن/ انگار که از فکرای بد/ هی پر و خالی می شدن» یا «آهای زکی!/ این حرفا، حرف ِ اون کسونیس که اگه/ یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن/ خواب ِ پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن»! و یا «ماهی چیه؟ ماهی که ایمون نمیشه، نون نمیشه/ اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه» هنوز پس از فروغ هیچ شاعری نیامده که بتواند روزمره ها و تصاویر ِ زندگی ِ ایرانی را اینطور شاعرانه و در عین حال ساده در شعرش جاودانه کند.

و در آخر به عقیده ی بنده ترانه ی علی کوچیکه یک ترانه ی عارفانه ی معاصر است... مگر نه اینکه برای صوفیان وصال با حق مساوی ست با از میان برداشتن ِ حجاب ِ تن و جاری شدن در اقیانوس ِ بی کرانه ی یگانگی؟

اشکان نیری

 

 تاریخ انتشار:   March 21, 2005 9:05 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir