کودک بودم. نمی دانم چند ساله، اما هرچه که بودم نمی دانستم عید کی می آید، کی باید عیدی بگیرم و کی باید لباس نو تن کنم. هیچ گاه فراموش نمی کنم زمانی را که هر روز صبح بیدار می شدم و به جای سلام کردن می پرسیدم: مامان امروز عیده؟
امروز دیگر عید شده، کت شلوار قبلی ام را تن کرده ام و به خانه مادر بزرگ می روم. مادربزرگم دیگر همانی نیست که وقتی حیاط بزرگ خانه اش را می دویدم تا به همه بگویم لباس عید من از همه بهتر است، می بوسیدم و من بوسه اش را با اکراه می پذیرفتم. دستانش زبر بود و من از هرچه زبری بود بدم می آمد. وقتی می دویدم هیچ کس به گرد پایم نمی رسید. دخترهای فامیل که تعدادشان به اندازه انگشتان یک دست بود، در حسرت لباس های من می سوختند و من عقده های یک سال تو سری خوردن از این دخترهای لوس و ننر را خالی می کردم. دخترهای فامیل دیگر حالا بزرگ شده اند و مادر بزرگم دیگر همانی نیست که من از دستان زبرش فراری بودم. مادر بزرگی دارم با دستان نرم و لطیف که دیگر مرا نمی بوسد آنچنان که نتوانم تحمل اش کنم. مرا می بوسد که بوسیده باشد. مادر بزرگم را می گویم.
عید آمده است و من خانه مادر بزرگ هستم، بی پدر بزرگ. پدر بزرگی که آرزو داشت مرا در کت و شلوار عید ببیند و من هیچ گاه برای عید کت و شلوار نخریدم. پدر بزرگم می گفت: این بچه خوش تیپه، قدش بلنده، چرا براش کت و شلوار نمی خرید؟ و پدرم می گفت هنوز برایش زود است و هنوز برایم زود بود که پدر بزرگم را دیگر نبینم. پدر بزرگم که مرد تا 3 ماه خانه مادر بزرگ نرفتم. وقتی هم که رفتم شب یلدا بود. آن شب اتاق پدر بزرگ رنگ شده بود، دیگر اثری از مدال هایش، عکس هایش و بوی سیگارش نبود. مادر بزرگ که دیگر همان مادر بزرگ قبلی نبود، در اتاق پدر بزرگ مرده نشسته بود و زندگی می کرد. آن روز دیگر خبری از حیاط بزرگ و طولانی مادر بزرگ نبود. آپارتمانی بود با راه پله های تنگ و تاریک که جنازه پدر بزرگ را به سختی از آن پایین بردیم و خاک کردیم.
عید بود، 6 ماه بعد از مرگ پدر بزرگ. همه جمع شده بودند و من هنوز کت و شلوار برای عید نخریده بودم. دخترهای فامیل با لباسهای عید آمده بودند و من جای خالی پدر بزرگ را می دیدم که همه بی اعتنا به آن می نگریستند.
امروز عید است، سالهاست که دیگر پدر بزرگ نیست. من کت و شلوار قبلی ام را تن کرده ام و به این فکر می کنم که بعد از عید چه جور کمتر بدهکار باشم. من دیگر می دانم عید کی می آید، کی باید عیدی بگیرم، کی باید کت و شلوار قبلی ام را تن کنم و کی می توانم تا ساعت 10 بخوابم. مدتهاست که دیگر از مادرم نپرسیدم کی عید می شود، مادرم هم دیگر به رویم نمی آورد. می داند که انتظار عید را دیگر نمی کشم. می داند که می دانم عید خودش سر می رسد و نیازی به انتظار کشیدن من نیست. من فقط باید حواسم باشد که سال ها را بشمارم تا تمام شوند. همین چند روز پیش بود که یکی گفتم سال 83 چقدر زود گذشت و او گفت: بزرگ شده ای، آدم وقتی بچه است زمان برایش دیگر می گذرد... و گذشت و می گذرد. سالها را بشمار، پدر بزرگ دیگر نیست، سال ها را من با مرگ پدر بزرگ و زندگی مادر بزرگی که دیگر دستانش زبر نیست می شمارم و چه زود می گذرند این سال ها...
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد
خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار
چه کند با رخ پژمرده من گل به چمن؟
چه کند دل افسرده من لاله به باغ؟
عمر پا بر دل من می نهد و می گذرد
می برد مژده آزادی زندانی را
پنجه مرگ گرفته است گریبان امید
روح آزرده من می رمد از بوی بهار
فریدون مشیری
kheili ghashang bood!
amma hala dige oon pesar koochoolooye khoshtip ba lebashaye az hame behtar shode ye ......ba .... narenji!!! ;))
vali jeddan kheili jazzab bood!mamnoon ke ejaze dadi bekhoonam!
حیاط خانه مادر بزرگ...عیدی...آجیل...پسرهای فامیل...لباس نو...بوی بهار...بارون...آکواریوم های پر ماهی...سبزه های همیشه سبز....دلم برای آن روزها تنگ است...دلم عجیب تنگ است...