English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- از مزدوران ایرانی در عراق تا دُرّ نجف ِ چینی!
- روباه و کلاغ
- تا انتها حضور / عکس‌هایی از مراسم تشیع مرحوم منوچهر احترامی
- در انتهای دیدار / از آخرین عکس‌های زنده‌یاد منوچهر احترامی
- با تو لبخند احترامی داشت
- منوچهر احترامی به روایت زندگی
- بیست نکته در باب منوچهرخان ِ احترامی یا مردی با سبیل‌های غیرقابل پخش!
- نسل مهربانی در حال انقراض است
- جامه کوتاه زندگی بر قامت بلند احترامی
- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!


 
 

  نگاه


نوروزٍ ديروز، نوروزٍ امروز

 

   

نظرات خوانندگان  (4)

 

  نويسنده: نینا جمشیدنژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: nina_nejad-at-yahoo.com

 
 
بچه كه بوديم، عيد ها رنگ و بوي ديگر داشت. (مي دانم جمله ام خيلي كليشه اي است ولي براي آغاز يك نوستالژي چيز ديگري به ذهنم نمي رسد!)
 

اخطار!
افراد مستعد به افسردگي نخوانند، لطفاً!

بچه كه بوديم، عيد ها رنگ و بوي ديگر داشت. (مي دانم جمله ام خيلي كليشه اي است ولي براي آغاز يك نوستالژي چيز ديگري به ذهنم نمي رسد!)
روز اول عيد را معمولا خانه ي پدربزرگ بوديم و اگر سال تحويل نيمه شب بود، همان جا مي خوابيديم و اصرار كه بزرگ ترها براي تحويل سال بيدارمان كنند.
سال كه تحويل مي شد، روبوسي بود و عيدي گرفتن- كه چه كيفي داشت! عمه ام كه روان شناسي كودك خوانده بود، براي اينكه روان ما كودكان- كه فقط من بودم و خواهرم )از همه ي نوادگان خانواده ما دو تا مانده بوديم. بقيه در آن سوي آب ها سال را تحويل مي كردند- يا نمي كردند. چه مي دانم!) زبانم لال به مشكلي بر نخورد نواري مي گذاشت و ما كودكان حرف شنو هم قري مي داديم!
چقدر فرق داشت با عيد هاي حالا... حالا ديگر پدربزرگ نيست. حالش اگر باشد بعد از سال تحويل شايد سركي به قبرش زديم. نيمه شب اگر سال تحويل شود‌ كي حال داره بابا... بذار بخوابيم!!
عمه ازدواج كرده، بچه دارد و آنقدر مشكل كه آخرين چيزي كه به فكرش بيفتد قر دادن وقت سال تحويل است!

چقدر وقت صرف بازي كردن با ماهي توي تنگ و اسم پيدا كردن برايش مي كرديم. و چه بساطي داشتيم وقتي ماهي بخت برگشته سرش را مي گذاشت و مي مرد. از مراسم كفن و دفن بگير تا سوم و هفتم و چهلم! سنگ قبر هم درست مي كرديم برايش گاهي.
شما هم تخم مرغ رنگ مي كرديد براي سفره ي هفت سين؟
يادتان هست پيك نوروزي را روز اول تعطيلي تند و تند حل مي كرديم تا سيزده روز ديگر را با خيال راحت بنشينيم پاي برنامه هاي كودك ويژه ي عيد؟ يا نكند از آن بچه درسخوان هايش بوديد كه تكليف نوروزي هر روز را بر طبق تاريخ بالاي صفحات پيك نوروزي تان حل مي كرديد؟ (دروغ چرا! خودم هم همين كار را مي كردم!) سيزده بدر را چي؟ عزا مي گرفتيد كه بايد از فردايش مدرسه برويد يا مثل من دلتان براي لي لي بازي كردن توي زنگ تفريح تنگ شده بود و ذوق مي كرديد كه دوباره مدرسه مي رويد؟



حالا ديگر ماهي سر سفره و خود سفره هم حتي- اگر چيده شود- انگار بيشتر از سر عادت است تا ذوق و شوق.
ديگر مادربزرگي نيست كه سبزه ي هفت سين بروياند؛ يكي براي هر نفر. اصلا با وجود اين همه سبزه با شكل ها و رنگ هاي مختلف توي بازار كي مادربزرگ لازم دارد!؟
عيدي را هنوز هم مي گيريم. ولي زمين تا آسمان فرق است بين يك اسكناس پانصدي كه آن موقع عيدي مي گرفتيم و انگار تمام دنيا را بهمان داده بودند با دسته ي هزاري (و حالا هم كه دو هزار توماني) كه حالا عيدي مي گيريم و مدام دست هايمان پي فرصت اند تا بشمارندشان... بزرگ شده ايم...

بچه هاي حالا هم چند سال ديگر نوستالژي نوروز مي نويسند؟ حتما مي نويسند... حتي اگر ما به تكليف هاي نوروزي شان نگاه كنيم و ببينيم كه هيچ هم پيك نوروزي نيستند و برنامه هاي كودك ويژه ي عيدشان را ببينيم كه كارتون هاي اَجق وَجق فضايي اند به جاي ويلي فاگ‌ (دور دنيا در هشتاد روز) و چوبين و حتي ميتي كُمون! ... عيد براي بچه ها- تا وقتي بچه اند-هميشه عيد است... براي ماست كه عوض شده... مائيم كه عوض شده ايم...
انصافاً آخرين باري كه سيزده بدر سبزه روي كاپوت يا سقف ماشين گذاشته ايد و منتظر چشم دوخته ايد بهش تا كي باد مي بردش، كي بوده؟ جوري كه انگار افتادنش به زندگي تان بسته است. (چشم هاي بچه ها را نديده ايد وقتي منتظر افتادن سبزه ي عيد اند؟)
آخرين باري كه از ديد و بازديد عيدتان لذت برده ايد بدون اينكه حواستان به تعداد اسكناس هايي كه بهتان عيدي داده اند و بهشان عيدي داده ايد يا مقدار آجيل هايي كه ازتان خورده اند و ازشان خورده ايد باشد كه يك وقت خداي ناكرده، زبانم لال كم و زياد نشده باشد!؟
انصافاً حالتان به هم نمي خورد از نوروزي كه براي خودمان ساخته ايم وقتي ياد نوروز هاي معصومانه ي سال هاي كودكي تان مي افتيد؟ ... اصلا يادش مي افتيد؟؟

 

 تاریخ انتشار:   March 20, 2005 12:32 AM


4 Comments

az did gahay imrozi ayid be many nafasy hapas dar synay ma ba nemadi az gham va andooh.....be omide roozhay behtar

بچه های امروز هم از عید لذت می برند.همانطور که ما دیروز لذت بردیم. دنیا به کام بچه هاست!...لذت بردم.موفق باشی

تذکر داده بودی که افرادی مثل من نخوانند! اشکم را درآوردی نینا.

salam
man ham ba shoma movafegham
manam delam oon salha ro mikhad
vali kojast ke bargarde
bazam az in matlaba begid
moteshakeram
bye


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir