سالها پیش، وقتی که بچهتر (!) بودم، نخستین نشانههای عید در ذهنم شکوفههای عجولی بودند که از سر و کول درختهای سر کوچهمان بالا میرفتند؛ و بعد، خانهتکانی اجباري همیشگی که بیشتر مایهی نفرین کردن در حق بهار بود، تا پیامآور شادی! روی زمین خالی یا نهایتا موکتهای کهنه و حتی روزنامه مینشستیم به دعا در حق آفتاب و تقاضا از باریتعالی تا نعمت باران را تا وقتی فرشها روی بام هستند، از ما دریغ کند! آخرین شیشهها همیشه با خستگی پاک میشدند و اتفاقا نشانهی اتمام خانهتکانی، همین پاک شدن آخرین شیشه ( که معمولا دورترینشان از دسترس بود؛ مثلا بالای پنجرهی رو به کوچه ) بود و بعد، انداختن فرشها.
بعدها نشانهی بهار، برای من شد صحن باغ طوطی حرم حضرت عبدالعظیم، که قبرهای چندطبقهی مرفهین حالا بیدرد ( یادآوری: مردهها به روایتی کافرانه درد را حس نمیکنند! ) شلوغش کرده بود و از سهشنبهی آخر سال کمکم پر میشد از گلدانهای بنفش و کمعمر ... و ماشینهایی که از تهران میآمدند و رد میشدند با سبزهای روی سقف، برای تبریک سال نو به اموات. فقر فرهنگیست دیگر؛ وقتی امکانات کم باشد، مردهها میشوند پیامآوران بهار!
*
اما در این سالها، برای من که تغییرات نجومی غریبی - چه تلخ و چه شیرین - در زندگیم داشتهام، بهار هر سال چهرهای تازه دارد؛ بهار برای من آشکارترین نماد " نو شدن " است؛ آدمها اگر چه خانوادگی توی بازارهای گران قدم میزنند و خيلی هاشان خانوادگی یک جفت جوراب میخرند و میروند خانه، اما هرطور شده نو میشوند.
یادم هست خیلی وقت پیش نوشتم: بدترین نفرین در حق هر کسی آن است که بگویی خدا جیبهاش را پر از عادت کند؛ برای این جوان تازه به درس و دوران رسیده، دعا کنید که بتواند در سال نو جیبهاش را از عادتها خالی کند.
سفارش دعا برای مجالس و میهمانیها پذیرفته میشود.
خوش به حال مرفهین بی درد!
hjg