English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- از مزدوران ایرانی در عراق تا دُرّ نجف ِ چینی!
- روباه و کلاغ
- تا انتها حضور / عکس‌هایی از مراسم تشیع مرحوم منوچهر احترامی
- در انتهای دیدار / از آخرین عکس‌های زنده‌یاد منوچهر احترامی
- با تو لبخند احترامی داشت
- منوچهر احترامی به روایت زندگی
- بیست نکته در باب منوچهرخان ِ احترامی یا مردی با سبیل‌های غیرقابل پخش!
- نسل مهربانی در حال انقراض است
- جامه کوتاه زندگی بر قامت بلند احترامی
- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!


 
 

  نگاه


وقتی که بچه‌تر بودم!

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
سال‌ها پیش، وقتی که بچه‌تر (!) بودم، نخستین نشانه‌های عید در ذهنم شکوفه‌های عجولی بودند که از سر و کول درخت‌های سر کوچه‌مان بالا می‌رفتند؛ و بعد، خانه‌تکانی اجباري همیشگی که بیشتر مایه‌ی نفرین کردن در حق بهار بود، تا پیام‌آور شادی!
 

سال‌ها پیش، وقتی که بچه‌تر (!) بودم، نخستین نشانه‌های عید در ذهنم شکوفه‌های عجولی بودند که از سر و کول درخت‌های سر کوچه‌مان بالا می‌رفتند؛ و بعد، خانه‌تکانی اجباري همیشگی که بیشتر مایه‌ی نفرین کردن در حق بهار بود، تا پیام‌آور شادی! روی زمین خالی یا نهایتا موکت‌های کهنه و حتی روزنامه می‌نشستیم به دعا در حق آفتاب و تقاضا از باری‌تعالی تا نعمت باران را تا وقتی فرش‌ها روی بام هستند، از ما دریغ کند! آخرین شیشه‌ها همیشه با خستگی پاک می‌شدند و اتفاقا نشانه‌ی اتمام خانه‌تکانی، همین پاک شدن آخرین شیشه ( که معمولا دورترین‌شان از دست‌رس بود؛ مثلا بالای پنجره‌ی رو به کوچه ) بود و بعد، انداختن فرش‌ها.
بعدها نشانه‌ی بهار، برای من شد صحن باغ طوطی حرم حضرت عبدالعظیم، که قبرهای چندطبقه‌ی مرفهین حالا بی‌درد ( یادآوری: مرده‌ها به روایتی کافرانه درد را حس نمی‌کنند! ) شلوغش کرده بود و از سه‌شنبه‌ی آخر سال کم‌کم پر می‌شد از گلدان‌های بنفش و کم‌عمر ... و ماشین‌هایی که از تهران می‌آمدند و رد می‌شدند با سبزه‌ای روی سقف، برای تبریک سال نو به اموات. فقر فرهنگی‌ست دیگر؛ وقتی امکانات کم باشد، مرده‌ها ‌می‌شوند پیام‌آوران بهار!


*


اما در این سال‌ها، برای من که تغییرات نجومی غریبی - چه تلخ و چه شیرین - در زندگی‌م داشته‌ام، بهار هر سال چهره‌ای تازه دارد؛ بهار برای من آشکارترین نماد " نو شدن " است؛ آدم‌ها اگر چه خانوادگی توی بازارهای گران قدم می‌زنند و خيلی ‌هاشان خانوادگی یک جفت جوراب می‌خرند و می‌روند خانه، اما هرطور شده نو می‌شوند.
یادم هست خیلی وقت پیش نوشتم: بدترین نفرین در حق هر کسی آن است که بگویی خدا جیب‌هاش را پر از عادت کند؛ برای این جوان تازه به درس و دوران رسیده، دعا کنید که بتواند در سال نو جیب‌هاش را از عادت‌ها خالی کند.
سفارش دعا برای مجالس و میهمانی‌ها پذیرفته می‌شود.

 

 تاریخ انتشار:   March 20, 2005 11:57 PM


2 Comments

خوش به حال مرفهین بی درد!


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir