وقتي صحبت از بهار ميشود بياختيار ياد امام زاده صالح ميافتم و ميدان تجريش!
نوروزي را به ياد ندارم كه فرصت يك سياحت نوروزي سر پل تجريش را از دست داده باشم. اصلا برام عادت شده! عادت كردهام كه روزهاي قبل از تحويل سال خودم را توي تنگ ماهي و تخم مرغهاي رنگي و سير و سركه و سنجد و سكه و سمنوي عمه ليلا و سبزهي گندم و عدس و مردمي كه حتي توي نگاهشان ميشود تازه شدن را ديد گم كنم.
دوست دارم توي بساط دست فروشها دنبال بهار بگردم و با سنبل و سينره براش تاج گل و گردنبند درست كنم.
نميدانم چرا هنوز با آمدن بهار مثل بچگيهايم اينقدر هيجان زده ميشوم! شايد هنوز بزرگ نشدام!؟ مثل خيلي از آدمها كه هنوز پاي قولشون هستند و بزرگ نشدند ....
دلم ميخواست آدمها تولد همهي فصلها را جدي ميگرفتند. كاش اين همه هيجان و تازگي را اول تير و مهر و دي هم جشن ميگرفتيم. كاش ياد ميگرفتيم كه براي شاد بودن و جشن گرفتن و هديه دادن هم ميشود دنبال بهانه گشت، اما بعضي از ما آنقدر توي زندگي و مشكلاتش غرق شديم كه حتي آمدن بهار را با اين همه زيبايي نميبينيم. نميدانم چطور ميشود لباس عيد درختها را نديد! يا پرندههايي كه تا چند روز پيش بهانهاي براي خواندن نداشتند؛ يا حتي سوسكهايي كه به بهانهي عيد ديدني كمكم پيدايشان شده ....
همهي اينها يعني بهار
يعني تازه شدن و شكوفه كردن.
يعني يادمان بيافتد كه با سيگار و سبد و سماور و صندلي و ميز و مداد و كاغذ و مانيتور و وبلاگ و ... هم ميشود سفره چيد. مهم دلمان است كه بايد تازه بشود وگرنه با هفت تا سنگ هم ميشود هفتسين چيد!