English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- از مزدوران ایرانی در عراق تا دُرّ نجف ِ چینی!
- روباه و کلاغ
- تا انتها حضور / عکس‌هایی از مراسم تشیع مرحوم منوچهر احترامی
- در انتهای دیدار / از آخرین عکس‌های زنده‌یاد منوچهر احترامی
- با تو لبخند احترامی داشت
- منوچهر احترامی به روایت زندگی
- بیست نکته در باب منوچهرخان ِ احترامی یا مردی با سبیل‌های غیرقابل پخش!
- نسل مهربانی در حال انقراض است
- جامه کوتاه زندگی بر قامت بلند احترامی
- در سوگ استاد منوچهر احترامی، طنزپرداز و نویسنده کودکان
- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!


 
 

  نگاه


از شهمیرزاد با عشق

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: اشکان نیری

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ashkan.nayyeri-at-gmail.com

 
 
در شهمیرزاد یک درخت گلابی هست که خوش دست‌ترین درخت دنیا برای بالا رفتن است. یک پا را روی شاخه‌ی کلفت قطع شده می‌گذاری، یک پای دیگر را روی شاخه‌ی سالم بعدی که کمی بالاتر است. بعد پای دومی ستون می‌شود برای رفتن به شاخه‌ای که کمی بالاتر است.
 

در شهمیرزاد یک درخت گلابی هست که خوش دست‌ترین درخت دنیا برای بالا رفتن است. یک پا را روی شاخه‌ی کلفت قطع شده می‌گذاری، یک پای دیگر را روی شاخه‌ی سالم بعدی که کمی بالاتر است. بعد پای دومی ستون می‌شود برای رفتن به شاخه‌ای که کمی بالاتر است. یک شاخه بالاتر از این شاخه زمانی خانه‌ی من بود و شاخه‌ی روبرویی‌اش خانه‌ی تو. بین ما هم یک شاخه فاصله بود. من هر وقت که بالا می‌آمدم آنقدر وول می‌خوردم تا بهترین وضعیت لمیدن را انتخاب کنم. تا بتوانم لم بدهم و به آسمان و کوه های برف گرفته‌ی دوردست نگاه کنم. به تو که نمی‌شد نگاه کرد. نشیمنگاه ِ نشستن نداشتی! حتی بالای درخت! انگار خدا ترا ساخته بود برای حرکت و مرا برای سکون. ترا برای شیطانی و مرا برای بی‌خیالی شاعرانه. ترا برای شوخی و مرا برای ضربه‌ی روحی خوردن!

اگر اتفاقی می‌توانستم زیادتر از معمول نگاهت کنم بداخلاق می‌شدی. نه! اصلا فرار می‌کردی. اصلا از هرچه ترا یکجا نگه می‌داشت فرار می‌کردی.

از آن شاخه دست می‌آوردی روی شاخه‌ی بینمان و توی هوا در می‌زدی و می‌گفتی: تق تق تق! می‌گفتم: هان! چیه؟ می‌گفتی: هان چیه یعنی چه؟ بگو: بعله، بفرمایید! گفتم: بعله، بفرمایید! گفتی: همسایه! سیب زمینی دارین یه خورده به ما بدی؟ می‌خوام کوکو درست کنم سیب‌زمینی ندارم. نگفتم: خب تو که سیب زمینی نداری کوکو درست نکن! گفتم: دارم، چقدر می‌خواین؟ گفتی: دو کیلو!

نه! نمی‌شود! نمی‌دانم چرا؟ ولی انگار خاصیت تو این است که هرچه دورتر باشی بهتر می‌توانم ببینمت. اینجا که یک شاخه مانده به تو، نمی‌بینمت. آسمان را می‌بینم و کوه‌ها را. اما تو...

سر ِ سفره ی نهار توی ایوان در بین خیل جمعیت فامیل نشسته‌ایم و غذا می‌خوریم که ناگهان غذا به گلویت می‌پرد. بال بال می‌زنی که: آب بده! و من فقط تماشا می‌کنمت. بین جمع تماشا کردنت بهتر است چون عصبی نمی‌شوی و فرار نمی‌کنی. چون در شلوغی طبیعی ست که هرکس به کس دیگر نگاه کند. دیگران هم چیزی نمی‌فهمند. و من به تو که بال بال زنان از من آب می‌خواهی و صورتت سرخ شده با خونسردی ِ تمام نگاه می‌کنم.

تو با لباس سفید ِ چین دار با آهنگ فلوتی که نمی‌دانم از کجا می‌آید در تالاری بزرگ و خالی چرخ می زنی. می‌رقصی؟ نه! فقط چرخ می‌زنی. موهایت چتر می‌شود. شاید چیزی شبیه به سماع! تو و سماع؟! مسخره ست! ولی به هرحال بیشتر شبها می‌بینمت که در همان جا چرخ می‌زنی. بیدار می‌شوم. از بس گریه کرده‌ام سرم دارد از درد می‌ترکد. باز هم آلبوم عکس‌ها را بر می‌دارم و عکس‌های یادگاری عید گذشته را مرور می‌کنم. چقدر بزرگ شده‌ای! خانم شده‌ای! ولی من هنوز همان بچه کوچولوی احمقم. ( از وقتی ضبط روشن شده بود سر جایت وول می‌خوردی. عمه رو بهت کرد و گفت: خب اگه می‌خوای برقصی بلند شو درست و حسابی برقص که دل ما هم باز بشه. تو از خدا خواسته بقول خودت مجوز قانونی گرفتی و بلند شدی و مثل خانم‌ها قر دادی و رقصیدی. البته یه خورده سبک سرانه تر از خانم‌ها! ) کتاب قطور شعرهای منتخب را برمی‌دارم، ورق می‌زنم و صفحه‌ی آشنایم را می‌آورم. اشعار برگزیده‌ی هاینریش هاینه، بزرگترین شاعر رومانتیسیست آلمان. باید این مدتی را که تا عید مانده یک شعر از بین شعرهای این شاعر انتخاب کنم که در شهمیرزاد برایش بخوانم. نه! نه! بخوانم؟ نه! می نویسمش!

...

در شهمیرزاد یک درخت گلابی هست که مدام پیر و پیرتر می‌شود. پارسال عید که تنها با خانواده شهمیرزاد رفته بودم، رفتم سر شاخه‌هایش را نگاه کردم. حتی یک دونه گره هم نداشت. ( من بهش می‌گویم گره! از این چیزهای گرد ِ کوچولوی قهوه‌ای که نوک سرشاخه یا گوشه‌های آن پیدا می‌شود، بزرگ می‌شود و باز می‌شود و از توش شکوفه بیرون می‌آید! ) برگ‌هایش هنوز سبز نشده زرد می‌شوند و هنوز زرد نشده می‌افتند روی زمین! اما هنوز هم خوش دست‌ترین درخت دنیا برای بالا رفتن است. هنوز هم وقتی با این دست و پاهای دراز ازش بالا می‌روم و بالای بالا، نوک درخت می‌نشینم و به آسمان نگاه می‌کنم برایم راحتترین جای دنیاست. فکر می‌کنم اگر این درخت روزی از بین برود - که بنظر بزودی! - باید بگردم در این باغ درخت دیگری را که جوان باشد پیدا کنم. نباید برای خاطرات آینده درخت و شاخه کم بیاورم!

تمام درخت‌های این باغ پیر شده‌اند... باید برای ایشالله عید بعدی فکر ِ باغ دیگری باشم!


 

 تاریخ انتشار:   March 20, 2005 12:12 AM


1 Comment

sdvsahdvgdjsabnasdhqwhjsadnsadqwujhqwsdjadbnsasjkdbnadmas


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir