تاریخ سرّی نوروز

یکشنبه، 30 اسفندماه 1383

     

 
       
 

موضوع: داستان

 

نويسنده: اشکان نيری

   
     
نمایش میرنوروزی یکی از رسوم پیش از اسلام ایرانیان در نوروز است. مردم فرد ابله یا شوخی را بعنوان شاه یا میرنوروزی انتخاب می کنند و او در این سیزده روز عید نوروز بجای شاه می‌نشیند و عملکرد شاهان و...
   

 

 

 

نمایش میرنوروزی یکی از رسوم پیش از اسلام ایرانیان در نوروز است. مردم فرد ابله یا شوخی را بعنوان شاه یا میرنوروزی انتخاب می کنند و او در این سیزده روز عید نوروز بجای شاه می‌نشیند و عملکرد شاهان و حاکمان زورگو را با اعمال و فرمان های مسخره و خنده آور خود هجو می‌کرد. اما پس از سیزده روز او را برای اضافه شدن به عمر شاه اصلی به خارج از شهر می‌بردند و گردن می‌زدند! برای همین بود که هرکسی میرنوروزی نمی‌شد. و اما شما این داستان طنز را خارج از این تعریف و فقط بعنوان یک داستان طنز بخوانید و لذت ببرید!


_ شهرستانی بود در میان کوه ها محصور و از پایتخت دور. و حاکمی داشت پرخور و پر شهوت و زورگو.

_ صبح زود سربازان داشتند توپ تحویل سال را چاشنی می ریختند که ناگهان صدای وحشتناکی در شهر پیچید. همه ی مردم به خیال ِ توپ ِ سال نو روی همدیگر را بوسیدند و آغاز سال جدید را به همدیگر تبریک گفتند و عیدی دادند و ساز و دهل زدند و رقصیدند. آنقدر بازار ماچ و بوسه و تبریک گفتن داغ بود که صدای توپ دوم را نشنیدند!

_ حاکم بود که ترکید! از سر ِ شب شروع کرده بود به خوردن و خوردن و خوردن. تا اینکه صبح ِ سحر ترکید. لیلا خانم، سوگلی حرمسرا پابرهنه و خواب آلود به طرف اتاق لباس هایش می رفت که ناگهان صدای ترکیدن او را از جا پراند.

_ لیلا، دختر ِ اول و فرزند هفتم مش مهدی، زیباترین دختر شهرستان بود که حاکم او را در هژده سالگی به زنی گرفت. عاشقش فریبرز جان از ناراحتی سر به کوه گذاشت و می گویند که در غاری مثل انسان های اولیه زندگی می کند.

_ تکه های مرغ و گوشت گوساله و سالاد فصل و لوبیا و خورشت بادمجان و قطاب و تخم مرغ و کبک و دوغ و شراب سرخ و سفید که همه و همه با هم قاطی شده بود و بیشتر رنگ بنفش مایل به قرمز پیدا کرده بود به در و دیوار ِ خوابگاه حاکم ریخته بود.

_ ظهر جارچی جار زد که: « حاکم ترکید! و در ضمن اهالی شهر عیدتان مبارک! » مردم صلوات فرستادند و نقل و شیرینی پخش کردند.

_ همان روز پسر بزرگ حاکم که سی و دو سال داشت در خواب ِ بعدازظهر توسط برادر کوچکترش که بیست سال داشت از مردی ساقط شد و چون برادر بزرگتر بیدار شد و قضیه را فهمید برادر کوچکتر را کشت. اما او با اینحال نمی توانست حاکم باشد چون حاکم باید مرد می بود.

_ تنها پسر سالم و زنده ی حاکم، جاجی، که هشت سال داشت و رفته بود سر جوی آب ِ پشت قصر آب بازی کند را رفتند آوردند به تالار بار عام. جشنی باشکوه مثل هر سال ترتیب دادند، جاجی را حاکم جدید اعلام کردند و مطربان و رقاصان و خوانندگان برنامه اجرا کردند. آخر ِ سر هم جاجی با دست مبارک و کوچولوش به هر یک از مردم شهر دویست سکه ی نقره داد. از سیمای خندان جاجی و از تند تند دست زدنش وقت رقص و طرب پیدا بود از مراسم نوروز امسال خیلی راضی ست.

_ دم ِ غروب مردی کریه و زشت با لباسی قرمز که به تنش زار می زد و ریش بلند از کوه پایین آمد و به اولین شهرستانی که رسید، گفت: « من یک دیوم. اسمم فریب بن سعید بن سین شین بن آدمخوار ِ لعنتی است! » شهرستانی سرش را برگرداند و فریاد زد: « آهای! بیایید! میرنوروزی ما! »

_ میر نوروزی را روی کجاوه ای نشاندند و بر سر گرفتند و یکصدا خواندند: « تو شاه مایی! سرور مایی! / چه تو بخواهی، یا که نخواهی! » مش مهدی آمد دست راست کجاوه را گرفت و شد وزیر عاقل، حاج صفدر هم رفت دست چپ و شد وزیر دیوانه! اما میر نوروزی امسال کمی خودمختارتر از قبلی ها بود!

_ روز اول ِ نوروز، میرنوروزی از روی کجاوه پایین پرید و سینه جلو داد و ناگهان فریاد زد: « آن کله طاس را بگیرید و بسوزانید. از کله ی طاسش معلوم است یک روز جای مرا بر تخت سلطنت می گیرد! آن خانه را آتش بزنید! این مرتیکه را از فلان جا آویزان کنید! » مردم می خندیدند و سربازان ِ قابلمه بر سر فرمان هایش را اجرا می کردند. آخر ِ روز هم زدند و رقصیدند.

_ روز ِ دوم ِ نوروز، میرنوروزی گفت: « هرکی می خواهد فحش و ناسزا بگوید بیاید به تالار بار عام. من در خدمت شمام! » همه بغیر از درباریها و کودکان آمدند و طی تشریفات و پذیرایی از آنها یکی یکی جلو آمدند و فحش خواهر و مادر را نثار او کردند و بقیه خندیدند. آخر ِ روز هم زدند و رقصیدند.

_ روز ِ پنجم ِ نوروز، خبری نبود. حداقل برای مردم که خبری نبود. میرنوروزی درب حرمسرا را گشود و فریاد زد: « سوگلی شماره ی یک آماده شود! در خوابگاهمان بی صبرانه منتظر تشریف فرمایی ایشان می باشیم! » و زیر لب خندید و گفت: « البته من که خیلی وقته حاضرم. » یک حرف ِ خیلی بد هم آخر ِ این جمله زد که نقلش نمی کنم! میر نوروزی آخر روز بیرون آمد و زدند و رقصیدند.

_ روز هفتم ِ نوروز، میر نوروزی لباس زنان پوشید و مش مهدی را طی مراسم شادی به عقد خود درآورد. مش مهدی را به خوابگاه ِ قصر برد و غروب که دوتایی بیرون آمدند صورت چروک ِ مش مهدی سرخ شده بود و سرش را پایین انداخته بود. مردم همه خندیدند. آخر روز هم زدند و رقصیدند.

_ روز دهم ِ نوروز، میر نوروزی اموال پولداران را مصادره کرد و به ملای تنگدست ِ شهر بخشید. همه خندیدند. ملا خوش خوشانش شد و جلوی میرنوروزی شروع کرد به بشکن زدن و قر دادن؛ و چون آخر ِ روز هم بود همه زدند و رقصیدند.


_ روز یازدهم ِ نوروز، همه ی زندانیان آزاد شدند و بجای آنها همه ی درباری ها به زندان رفتند. همه خندیدند. از جمله خود درباریان و خود ِ زندانبان که وقتی از در زندان تو می رفت کلیدها را به میر نوروزی داد و بهش چشمکی زد. آخر ِ روز همه زدند و رقصیدند.


_ روز دوازدهم ِ نوروز، میر نوروزی دستور داد برایش غذا بیاورند. او شروع کرد و اول از همه یک گاو درسته ی سرخ شده را بلعید، بعدش هم دوازده تا تخم مرغ همراه با پوست. و آنقدر خورد و خورد تا مردم از خنده روده بر شدند. آخرش هم گفت: « حالا اینجا رو داشته باشین... » و فریاد زد: « بومب! » مردم شهر از خنده روی زمین دست و پا زدند. آخر ِ روز خسته و کوفته زدند و رقصیدند.


_ روز ِ سیزدهم ِ نوروز، که سیزده بدر بود میر نوروزی را روی کجاوه بر سر گرفتند و به بیرون از شهرستان بردند. از کجاوه بیرونش انداختند و شمشیر آبدیده کشیدند تا برای بلاگردانی ِ جاجی شاه ِ هشت ساله خونش را بریزند. میر نوروزی گفت: « من یک دیوم. اسمم فریب بن سعید بن سین شین بن آدمخوار لعنتی است! » همه خندیدند. دیو دهانش را باز کرد و سه نفر را یکجا همراه با شمشیرهایشان قورت داد. همه فرار کردند.


_ روز چهاردهم ِ نوروز دیو بی لباس ِ آدمیزاد و برهنه بر تختخواب تر و تمیز جناب حاکم فقید لم داد و فریاد زد: « لیلا خانم! » لیلا خانم که داشت جاجی را سر ِ حوض ِ قصر سر پا می گرفت با چارقد ِ گل گلی دوید و خود را جلوی پاهای یغور و سیاه ِ دیو بر زمین انداخت و گفت: « بله جناب دیو فریب خان! » دیو گفت: « مطربان مدتهاست که حاضرند. رقص ِ ناب ِ ایرانی! » لیلا خانم چارقد از سر درآورد و مطربان شروع به نواختن کردند.

این بود تاریخ سری نوروز ِ امسال ِ ما. فقط ای خواننده، ای برادر، ای همزاد، تو را به خدا برای کسی تعریفش نکن! بدبخت می شوم. خب دیگر! باید بروم سراغ تاریخ رسمی!

(امضاء و مهر ِ صاحبدیوان ِحاکم ِ شهرستان در نسخه ی اصلی محفوظ است. )

یا حق

 
 
 

 مطالب مرتبط

 
 

  ارسال نظرات

برای ديدن نظرات ديگران در مورد اين مطلب اينجا را کليک کنيد.

 
 

موسیقی زیر زمینی - بخش سوم: رپ

 

موسیقی زیر زمینی - بخش دوم: راک، متال و تلفیقی

 

موسیقی زیر زمینی - بخش اول: پاپ

 
 

پذیرش «رپ» به عنوان سبک موسیقی
گفتگو با عبدالجبار کاکایی، عضو سابق شورای ترانه وزارت ارشاد
بحر طویل؛ رپ ایرانی
طبقه‌بندی مفاهیم موسیقی «رپ» فارسی - ویرایش اول
از مفاهیم عرفانی تا داف فانتزی، نگاهی به ترانه‌های رپ فارسی
رپ، ارائه تصویر تنزل‌یافته از زن و رفتار جنسی نوجوانان امریکا
هیپ‌هاپ واقعی و رپ‌خوانان سفید
گرافیتی؛ نمونه دیوارنگاری شهر تهران
نمونه ترانه رپ - کمک
نمونه ترانه رپ - وطن پرست
نمونه ترانه رپ - صلح تویی
نمونه ترانه رپ - سفری بی انتها
نمونه ترانه رپ - شهر گمشده
نمونه ترانه رپ - ایران ما
نمونه ترانه رپ - انرژی هسته‌ای
نمونه ترانه رپ - اختلاف
نمونه ترانه رپ - بنزین
نمونه ترانه رپ - اذان
نمونه ترانه رپ - سصید ۳۰۰
نمونه ترانه رپ - فرق آدما

 
 

برترین‌های رسانه‌ای سال

 


جستجو :

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]

مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.

 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 

© Copyright 2002-2007 7sang Persian E-zine