سالها پیش در آپارتمان ِ بزرگ و شیکی از آپارتمان های شمال ِ شهر ِ تهران، دختری سخت خیال باف با چشمهای همیشه پفدار و خواب آلود همراه با پدر و مادرش زندگی می کرد. اسم او پری بود. پری سیزده ساله بود و با اینکه اگر می خواست، پدر و مادرش همه چیز در اختیارش می گذاشتند اما در تمام دنیا فقط دو چیز را واقعا دوست داشت: یک؛ خواب و خیال و دو؛ تماشای کارتون! زندگی بدون این دو برایش بی معنا بود. و برای همین بود که وقتی در آستانهی نوجوانی یکی از آنها را از دست داد... اما صبر کنید! قبل از اینکه به آنجا برسیم باید ببینیم اصلا این پری کی هست؟!...
مشاهده نقاشی در ابعاد بزرگتر
شنیدن داستان با صدای نویسنده
حتما شنیده اید که: «بگو دوستانت که هستند تا بگویم تو که هستی!» خب، پری هیچوقت به آن معنایی که ما می شناسیم دوستی نداشت. عادت او بود که وقتِ راه رفتن سرش را پایین بیاندازد و سریع قدم بردارد. کوچکتر که بود به این طرف و آن طرف یا به آسمان نگاه می کرد (حتی وقتی خیلی کوچک بود و بغلش می کردند خیلی دوست داشت بالای سرش سرشاخه ی درخت ها را نگاه کند که چطور تکان می خورند و می لرزند، یا آسمان ِ همیشه آبی ِ کدر را که اگر ابر تویش نبود هیچوقت تکان نمی خورد) اما حالا یک چند سالی بود که سرش را پایین می انداخت و تند تند راه می رفت. طبیعتا با این عادت نه فقط همکلاسی ها و همسن و سالهایش بلکه هیچ کس را نمی دید! اگر هم اتفاقا از گوشهی چشم آشنایی یا آشنایانی را می دید تا می رفت یادش بیاید که باید بهشان سلام کند، باید حالشان را بپرسد، باید از مدرسه و بازیها و سریالهای تلویزیونی و شوهای خارجی و ایرانی ای که ندیده بود برایشان تعریف کند یک کیلومتر گذشته بود! آنها هم این رفتارش را ابتدا به حساب غرورش می گذاشتند و می گفتند: «دیدی اون روز؟ اگه نمی خواست با ما باشه حداقل یک سلام خشک و خالی که می تونست بکنه. فکش درد می گرفت؟! دخترهی پر افاده! خیال کرده فقط بابای خودش پول داره!» ... اما کم کم او را فراموش می کردند.
فکر می کنید او تنها بود؟ نه، به هیچ وجه! او یک خروار دوست داشت! دوستهای پری یا موجودات افسانهای و خیالی ِ خوابها و کابوسهایش بودند و یا شخصیتهای بامزهی کارتونی! تمام در و دیوار اتاقش را از پوسترها و نقاشی های دوستهایش پر کرده بود. از غولهای بی و شاخ و دم ِ چشم قرمز، از پریهای دریایی ِ طناز خنده رو، از جنهای زشت و بدبو، از ماهیهای پیچ و تاب خوردهی پولک نقرهای، از شاهزادههای خوش قلب، از پلنگ صورتی، لولک و بولک، سرندی پیتی، جیمبو، سفید برفی و... خلاصه هر چیزی بغیر از آدمها و موجودات معمولی!!
پدر و مادر پری چند سال ِ پیش با ترس و لرز او را پیش ِ چند تا از بهترین دکترهای روان پزشک ِ ایران برده بودند. اما هیچ فایدهای نداشت. همهشان مدام این جمله را تکرار می کردند: «نگران نباشید! چیزی نیست، به مرور زمان خوب می شه.» مادر پری اصرار می کرد که: «آخه آقای دکتر، نمی دونید چقدر سربه هوا و گوشه گیر و خیالاتیه. با اینکه ما براش بهترین و گرونترین و مقوی ترین غذاها رو می گیریم اما لب بهشون نمی زنه. همهش یا تو رختخوابه یا جلوی این کارتونای عجیب و غریب! توروخدا به قیافه ش یک نگاه بندازین؛ (دکتر روانشناس بر می گشت و انگار که تازه دارد می بیندش نگاهش می کرد و پری سرخ ِ سرخ می شد! از نگاه غول های لخت و پتی ِ سیاه اینطور سرخ نمی شد که از نگاه این روانشناس ها!) همیشه انگار تازه از خواب پاشده! باور کنید یک دونه دوست هم نداره! هیچوقت هم که مهمونی نمیاد! اصلا بین هیچکدوم از فامیل من و پدرش و هیچکس دیگهای سابقه نداره یک همچین رفتاری! این طبیعی نیست»... و پدر هم به نشانهی تایید سر تکان می داد. آنوقت بعضی از دکترها با چند تا قرص کوچک و بزرگ و رنگارنگ، یک دورهی درمانی را شروع می کردند. اما پری ویژگی عجیبی داشت که باعث می شد تمام این برنامهها بهم بریزد: او هیچوقت نمی توانست قرص بخورد! در حقیقت هر قرصی که می خورد بعد از حدود نیم ساعت، صحیح و سالم از گلو به دهانش برمی گشت! صحیح و سالم! بدون هیچ حساسیت یا عوارض خاصی! درست مثل یک دستگاه تلفن عمومی که هیچ سکهای را قبول نکند! دکترها هم که اینطور می دیدند از روی ناچاری درمان را با قرصهایی دیگر ادامه می دادند تا اینکه خسته می شدند و سر حرف اولشان برمی گشتند که: «این بیماری نیست، خوب می شه، نگران نباشید!» منتها اینبار با قاطعیت بیشتر و با قیافهای حق به جانب!
پدر می گفت: «خب، اگه بیماری نیست پس چیز مهمی هم نیست دیگه. همونطور که دکترها گفتن به مرور زمان، اجتماعی و واقع گرا می شه.»
اما مادر که همیشه نگران همه چیز بود می گفت: «اگه خوب نشد چه؟ ما که بیشتر از این یک بچه رو نداریم؟!»
پدر می گفت: «توکل بر خدا!»
پری ابتدا در دلش به این نگرانیها و صحبتها می خندید. نمی دانست چرا آنها و هیچکس دیگر نمی توانستند بفهمند که او چه زندگی خوبی دارد؟ گاهی هم فکر می کرد آنها به وضعیت خوشگلش حسودی می کنند!
اما کم کم که بزرگتر شد بی اختیار ته دلش غمی کوچک نشست. غمی کوچک که گاهی مثل یک لکهی کوچک ِ خون بود، مثل لکهی کوچک ِ خونی که می خواهند با آب ِ دهان از روی لباس پاک کنند اما بیشتر پخشش می کنند. (یکبار بود که پری در خواب دید که چطور یک لکه ی کوچک ِ خون با آب ِ دهان زدن بزرگ شد و سرتاسر ِ لباسش را پوشاند! ...خیلی ترسید. جیغ کشیده بود و از خواب بیدار شده بود!)...
پایان قسمت اول
داستان: اشکان نیری
نقاشی: نینا جمشید نژاد