بدون ترديد بزرگترين مجسمهساز ايران در قرون اخير، استاد ابوالحسن صديقی است. با ارزشترين و ماندگارترين مجسمههای ما در صد سال اخير، اغلب از آثار اين هنرمند فقيد هستند. آثار مشهوری مثل مجسمهی فردوسی در توس، مجسمهی نادرشاه در باغ نادری مشهد، ابن سينا در همدان، سعدی در شيراز، پيکرهی خيام در پارک لاله و فردوسی در ميدان فردوسی تهران و نمونههايی ديگر که عمدتا در فهرست آثار ملی ايرانيان ثبت شدهاند. با اين حال شايد کمتر کسی از مردم روزگار ما اطلاعاتی دربارهی اين چهرهی ارزشمند هنر معاصر ايران داشته باشند. تنها پژوهش و منبع نسبتا جامع موجود نيز توسط سازمان جهانی يونسکو تهيه شده!
روزی که برای مصاحبه با مهندس رامين صديقی (مدير عامل نشر هرمس) به دفتر اين انتشارات رفته بوديم، به طور اتفاقی متوجه شديم که ايشان، نوهی استاد ابوالحسن صديقی هستند و اطلاعات و منابع دست اول و کاملی از ايشان در اختيار دارند. با اينحال وقتی از ايشان خواستيم که دربارهی استاد با وی مصاحبه کنيم، ما را به پدر خود، فريدون صديقی ارجاع دادند و اين مصاحبه شکل گرفت.
فريدون صديقی، فرزند استاد ابوالحسن صديقی، خود هنرمند و مجسمهسازی قابل است که اين هنر را بطور آکادميک در اتريش فراگرفته و سالها به عنوان دستيار پدر در کارگاه ايشان در شهر رم مشغول بودهاند. از نمونه آثار فريدون صديقی میتوان به کتيبههای آرامگاه فردوسی در توس اشاره کرد. علاوه بر اين يکی از متخصصان مرمت و بازسازی آثار تاريخی به شمار میآيند که يکی از دغدغهها و فعاليتهایشان در حال حاضر ترميم مجسمههای پدر میباشد.
اين مصاحبه در عصر يکی از آخرين روزهای سرد پاييز سالجاری در محل دفتر نشر هرمس و در فضايی صميمانه انجام شده است و در دو قسمت ارائه خواهد شد.
شنيدن بخشهايي از گفتگو
●
آثار طراحي استاد ابوالحسن صديقی
● تصاوير مجسمههاي استاد ابوالحسن صديقی
● آثار آبرنگ استاد ابوالحسن صديقی
● آثار رنگ روغن استاد ابوالحسن صديقی
- خب! آقای صديقی از کجا شروع کنيم؟
- از هر کجا که شروع کنيم يک آغاز میشود! ولی فکر میکنم بهتر است اول يک بيوگرافی مختصر از استاد بگويم و بعد وارد مقوله هنر بشويم. زنده ياد ابوالحسن صديقی سال ۱۲۷۳ در محله عودلاجان تهران به دنيا آمد. پدر ايشان مرحوم ميرزا باقرخان صديقالدوله از معتمدين حکومت و نظام آن زمان بود و يعنی يک خانواده مرفه بودند.
- تهرانیالاصل بودند؟
- پدرم تهرانی بود ولی پدر ايشان اصالتا اهل نور مازندران بود. عودلاجان در آن زمان از محلههای اعياننشين بود. در دوره طفوليتشان مثل همه ما بازی میکردند تا اينکه بزرگ شدند! و به مدرسه اقدسيه رفتند. اين مدرسه توسط لاهيجانی تاسيس شده بود. دوره ابتدايی را آنجا گذراند و بعد برای دوره متوسطه به مدرسه آليانس رفت. اين مدرسه را ميسيونرهای خارجی اداره میکردند. دو سالی در اين مدرسه بود و عشق به نقاشی هم داشت و هميشه در جيبش يک ذغالی بود و در و ديوار را نقاشی میکرد. حتی يکی دو بار هم بخاطر اين نقاشی کشيدنها از در و همسايهها کتک خورده بود. در همين مدرسه در کلاسی که نشسته بود با يکی از همکلاسیهايش يعنی مرحوم حيدريان نقاش بزرگ آشنا شد. بعد که ديد حيدريان نقاشی میکند به او گفت تو نقاشی را از کی ياد گرفتهای و او گفت من پيش آقای محمد غفاری يا همان کمالالملک هستم و پدر من هم به اينکار علاقهمند شد. پدرم يک روز همراه حيدريان از مدرسه فرار می کند و به مدرسه کمالالملک می رود. وقتی که کمالالملک پدرم را ديد و پرسوجو کرد که پدرت چه کسی است و از کدام خانوادهای، آنوقت احساس ديگری پيدا کرد و گفت میتوانی به مدرسه بيايی و نقاشی ياد بگيری ولی بايد با پدرت بيايی. آنوقتها چون پدرم بيشتر با مادرش عياق بود به سراغ مادرش میرود و به او میگويد: «من به آقا بگويم؟» و مادرش به او میگويد که: «نه اصلا حرفش را هم نزن!» بگذار من زمينه را آماده کنم و بعد. با وجود زمينهسازی مادر، پدرش باز هم مخالفت کرد و گفت: «پسر صديقالدوله برود نقاش شود و به در و ديوار نقاشی کند!؟» بالاخره از آنجايی که نهايتا هميشه حرف خانمها به کرسی می نشيند(!)، حرف مادرش هم به کرسی مینشيند و پدر موافقت میکند. پدرم به مدرسه کمالالملک میرود و با توجه به علاقه و ذوق و شوقی که داشت پيشرفت خوبی هم میکند. آنجا خيلی از شاگردهای کمالالملک بودند که الان از مفاخر مملکت ما در زمينه هنر هستند. مثل مرحوم آشتيانی، مرحوم سهيلی، مرحوم دولتشاهی، خانم شقاقی، حيدريان، محمودی. بالاخره دوره نقاشی را در مدرسه تمام میکند. البته در حواشی کارش خيلی ناراحتیها ديد و از طرف خانواده مورد تمسخر قرار گرفت ولی با سماجتی که داشت مدرسه را تمام کرد و ديپلمش را از دست کمالالملک گرفت و مثل ديگر شاگردان همانجا شروع به تدريس کرد. يک اتاق برای آشتيانی گذاشته بودند، برای پدرم من يک اتاق و ديگران هم.
چند ماهی که گذشت پدر من به مجسمهسازی علاقه پيدا کرد. اتفاقا آن موقع در خانهشان بنايی بود و يک مقدار گچ از آنجا برداشت و يک صورت درست کرد. صورت يک دختر بچه. اين قضيه مربوط به ۱۳۰۱ است.
- اين مربوط به زمان بعد از گرفتن ديپلم است؟ ديپلم را چه سالی گرفتند؟
- سال ۱۲۹۹. پدرم کله گچی را که ساخته بود، پيش کمالالملک برد. کمالالملک خيلی خوشش آمد ولی گفت من فقط نقاشی بلدم و مجسمهسازی بلد نيستم و بالاخره بايد يک استادی داشته باشی. پدرم گفت من خودم کار میکنم و از اينطرف و آنطرف و کتابها چيزهايی ياد میگيرم. کمالالملک موافقت کرد ولی گفت تدريس نقاشیات را تعطيل نکن. کمالالملک يک مقدار کتاب را که از فرانسه با خودش آورده بود، در اختيار پدرم گذاشت. بعد به آبدارچیاش هم دستور میدهد که گلخانهی مدرسه را تخليه کنند و آن گلخانه تبديل میشود به کارگاه مجسمهسازی. بعد پدرم کمکم شاگرد هم گرفت! البته بدون اطلاع کمالالملک و اوليای مدرسه. در هر صورت اين روند ادامه پيدا کرد تا سال ۱۳۰۳ که پدرم به کمالالملک گفت که میخواهم يک مجسمه سنگی از اين عکس بسازم. آن عکس از مجسمه ونوس دوميلو -يک مجسمهساز قديمی يونان- بود. کمالالملک به پدرم گفت آخر پسر جان تو تازه شروع کردی و يک دفعه میخواهی همچين چيزی بسازی؟!
خلاصه پدرم اصرار کرد و نهايتا حرفش را به کرسی نشاند! کمال هم به فراش مدرسه گفت که با همديگر به خيابان مولوی برويد و از سنگفروشیهای آنجا يک سنگ خوب پيدا کنيد البته به خرج خود کمالالملک. سنگ را خريدند و آوردند و به پدر من دادند. پدر من شروع کرد به حجاری کردن. قلم که نبود پس رفتند حجاری يک چيزی از خودشان اختراع کرددند تا سنگ بتراشند و شروع کرد. مجسمه بعد از شش، هفت ماه نهايتا در سال ۱۳۰۴ تمام شد و کمالالملک خيلی خوشش آمد و گفت بايد تو را به دربار معرفی کنم. آن موقع هم احمدشاه، شاه ايران بود. مجسمه را روی طبق گذاشتند و پدرم و کمال سوار کالسکه شدند و طبقچی اين را جلو جلو برد و رفتند. پدرم تعريف میکرد وقتی که وارد دربار شديم، احمدشاه روی صندلیاش نشسته بود و داشت کتاب میخواند و کتاب لامارتين را هم میخواند. احمدشاه جلو میآيد و کمالالملک پدرم را به او معرفی میکند و در مورد او توضيح میدهد. احمدشاه از کمالالملک در مورد ارزش هنری کار پدرم می پرسد و کمالالملک هم میگويد من حس می کنم که يک هنری پشت اين اثر خوابيده است که بعدا فراگير خواهد شد. احمدشاه خودش هم خارج رفته بود و با هنر آشنا بود و اصولا ضمن اينکه خيلی ميهنپرست بود خيلی هم روشن بود. دستور داد ماهيانه يک مبلغی را برای زندگی پدرم اختصاص دهند. مبلغ ۵۰ تومان که در آن زمان خيلی زياد بود و پول هنگفتی بود را داخل پاکت می گذارد و به کمالالملک می دهد و مقرری ماهی ۲۰ تومان هم در نظر میگيرد. خداحافظی میکنند و آن مجسمه هم داخل دربار میماند که ما بعدا هر چقدر جستجو کرديم، آن مجسمه را پيدا نکرديم.
کار پدرم ادامه پيدا میکند تا سال ۱۳۰۷ که رضاخان میآيد. البته سال ۱۳۰۶ رضاخان با پسرش که محمدرضا شاه باشد به مدرسه کمالالملک میآيند و به پدر من میگويند که مجسمه مملی را بساز. (رضا شاه پسرش را مملی صدا می کرد.) خب پدر من هم اين را ساخت که اين مجسمه تمام قد يک بچه ۱۰-۱۲ ساله است که الان من کلهی اين مجسمه را دارم. تنه و دست و پايش را بر نداشتم چون خيلی بزرگ بود و نمیدانستم آن را کجا بگذاريم آن هم الان در يک همچين موقعيتی با آن مجسمه! ولی کلهی آن را دارم که واقعا شاهکار است.
- اين مجسمه کجا بوده؟
- پيش پدرم بوده. يعنی در مدرسه کمال بود تا سال ۱۳۰۷ که اين مدرسه منحل شد و قزاقهای رضاخان ريختند به مدرسه کمالالملک و تمام تابلو ها را آتش زدند و پاره کردند. کمالالملک خيلی عصبانی شد، او در آن زمان با اهالی حکومتی خيلی درگيری داشت. کمالالملک بصورت ناراحت و عصبی و قهر مدرسه و تهران را ترک میکند و میرود به حسينآباد نيشابور. همانجا میماند تا بينايیاش را از دست میدهد و در سال ۱۳۱۹ همانجا هم فوت میکند. کمالالملک روزی که با پدر من خداحافظی میکند، صدايش میکند و به او پاکت پولی را که در طول اين مدت مانده بود میدهد. هر ماه ۵ تومان از اين ۲۰ تومان را به پدرم میداد و ۱۵ تومان را نگه میداشت که در طی پنج سال يک مبلغ زيادی شده بود.
بعد به پدرم میگويد تو اگر میخواهی هنرمند بشوی، از ايران برو! اما اگر میخواهی آدم عاطل و باطل بشوی، تاجر باشی، دستت تو جيب و اين باشد، اينجا بمان. بالاخره با اين لفت و ليسهايی که در ايران است نانت در روغن خواهد بود. ولی اگر میخواهی هنرمند بشوی برو خارج. من نامه مینويسم برايت و آنجا آشنا دارم.
پدر من سال ۱۳۰۷ از طريق تهران، آستارا، باکو و مسکو به فرانسه میرود و در بزان فرانسه اسم مینويسد. آنها هم کارش را میبينند و استقبال میکنند. مقدار زيادی از فعاليتهای هنری پدر من در اروپا که تقريبا سال ۱۹۳۹ شروع شد نقاشی بود. حدود ۱۶۰ تابلوی بسياری نفيس. خلاصه میرود و دورهی بزان را -که همان دانشکده هنرهای زيباست- تمام میکند. حتی جايزه هم می گيرد و در مسابقه آنها هم برنده میشود ولی چون خارجی بوده جايزه را به او نمیدهند. اسفند سال ۱۳۱۲ به تهران بر میگردد. ارديبهشت سال ۱۳۱۳ با دخترخالهاش يعنی مادر من ازدواج میکند و بعد فعاليت هنریاش را شروع میکند. با ياری حيدريان و آشتيانی مدرسه را دوباره تاسيس میکنند و شاگرد میگيرند.
کم کم در اين سالها اسم پدر من در محافل فرهنگی هنری ايران میپيچيد. اولين سفارشی که دريافت کرد، مجسمه اميرکبير بود برای مدرسه دارالفنون که الان هم هست و در طول ۸۰ سال صدمه ديده که در حال حاضر ميراث فرهنگی مرمتش را به عهده من گذاشته است.
- در فرانسه مجسمهسازی هم خواندند؟
- بله. هم مجسمهسازی و هم نقاشی. مجسمهسازی را پيش موسيو آنژانبرل که مجسمهساز معروف آن موقع فرانسه بود ياد گرفت ولی البته بيشتر کارهايش در آن زمان معطوف به نقاشی بود.
- تا قبل از اينکه به فرانسه بروند هيچ استاد مجسمهسازی در ايران نداشتند؟
- نه! خودشان بودند و استاد نداشتند. تا قبل از ۱۳۰۷که به فرانسه بروند سه تا شاهکار دارند. يکی مجسمه ابوالقاسم آبدارچی کمالالملک بود که مجسمه متاسفانه گچ است و البته من مرمتش کردهام. يکی ديگر مجسمهی يک دورهگرد يهودی است بنام الياس که دورهگردی معروف و آن سالها در خيابان مولوی بوده، يکی هم يک دلاک حمام است که هر وقت پدر من میرفت حمام برايش کيسه میکشيد! الان ميراث فرهنگی هم انگشت گذاشته که به يک شکلی اين مجسمهها را از چنگ ما در بياورد و البته هنوز موفق نشده!
خلاصه پدر من وقتی در سال ۱۳۱۲ به ايران بر میگردد، اولين کارش مجسمهی اميرکبير بود که ساخت. دومين سفارش مجسمهی سعدی بود، بعد ابنسينا بود، بعد درست مصادف شده بود با ساختن کاخ دادگستری که چهار تا کتيبهی بزرگ بصورت نقش برجسته از قضات ساخت. سفارش بعدی برای کاخ دادگستری فرشتهی عدالت بود. اين مجسمه يک زن بود که در دست راستش شمشير داشت و دست چپش هم ترازو و زمانی که انقلاب شد، بخاطر شور انقلابی که وجود داشت اين را همانجا تيغه کشيدند تا معلوم نباشد چون با مرام و منشهای انقلاب هماهنگی نداشت! البته در چند سال اخير بازش کردهاند و همانجاست و قرار است آن را هم من مرمت کنم.
به همين ترتيب سفارش میآمد. آن موقع در سال ۱۳۲۲ انجمن آثار ملی تشکيل شد. بعد سفارشها مستقيما از طرف انجمن آثار ملی بود. تا سال ۱۳۱۸ با ياری حيدريان و آشتيانی دانشکده هنرهای زيبا را افتتاح کردند.
- يعنی جزء موسسين دانشکده هنرهای زيبا بودند.
- بله. يکی از موسسين بودند. با خيلی مشکلات مواجه شدند. با وزير فرهنگ آن موقع آقای مرآت در افتادند، با خود تشکيلات رضا خان هم. آن موقع دانشگاه تهران تاسيس شده بود و دانشکده علوم و دانشکده فنی داشت. دانشکده تاسيس شد و در آنجا درس هم میداد. ساخت مجسمهها هم همينطور ادامه پيدا کرد. سعدی در شيراز، ابنسينا در همدان، مجسمهی نيمتنه نادر شاه که الان در باغ نادری است، در خلال اينها، مجسمهی رضا خان را هم ساخت و رضا خان آمد و ايستاد تا پدرم مدلش کند و مجسمه را بسازد. وقتی تمام شد گفت که تو مجسمه را از من بهتر ساختی! پدر من هم خيلی گستاخ بود و جوابش را داده بود که آخر من هنرمندم!
البته اين را هم بگويم. زمانی که محمدرضا را مملی صدا میکردند، پدر من توی گوشش زد! وقتی که مملی را آورده بودند تا پدرم مجسمهاش را بسازد، شيطنت کرده بود و پدرم گفته بود اگر سر جايت راحت ننشينی، میزنمت! او هم باور نکرده بود چون پسر رضا خان ميرپنچ سردار سپه بود و شلوغکاریهايش را ادامه داد و پدر من هم تو گوشش زد! اين در گوشزدن در ياد محمدرضا شاه مانده بود تا اينکه سالها بعد که من پيش محمدرضا شاه رفتم و داشتم صحبت میکردم و گفتم که من پسر صديقی هستم، به من گفت؟ ابوالحسن؟ مجسمهساز؟ گفتم بله. گفت زده توی گوش من! و هنوز يادش بود!
خلاصه برگرديم به مجسمهها. در آن زمان بخاطر نبودن سنگ خوب در ايران، ساختن مجسمهها با مشکل مواجه میشد و مجسمههای ساخته شده بعد از مدتی ترک برمیداشتند، ما الان هم سنگ خوب در ايران نداريم. در نتيجه انجمن آثار تصميم میگيرد برای ساختن مجسمهی يک تعداد از مفاخر و مشاهير مملکتی با پدرم قراردادی امضا کند و پدرم برای ساخت اين مجسمهها به ايتاليا برود. خلاصه پدرم رفت به ايتاليا و اين زمانی بود که من هم به اتريش رفتم. پدر من اولين مجسمهای که در آنجا ساخت، مجسمهی نادر شاه سوار بر اسب و به ارتفاع ۷ متر بود که الان در باغ نادری مشهد موجود است. اين مجسمه را با مکافات آوردند و آنجا نصب کردند و تا قبل از انقلاب نماد و لوگوی شهر مشهد بود و در سرنامههای رسمیشان استفاده میکردند و حتی آستان قدس هم از همين لوگو استفاده میکرد. سفارش بعدی مجسمهی فردوسی بود که شهر تهران به شهر رم هديه داد و آنجا در يک پارک خيلی بزرگی اين مجسمه را قرار دادند و ميدانی را به اسم فردوسی نامگذاری کردند. ماه بعدش هم که شاه برای ديدار از آنجا رفته بود رئيس جمهور ايتاليا پدر من را به شاه معرفی کرده بود که اين اثر کار اين هنرمند بزرگ است که او هم گفته بود خودمان می شناسيمش!
دومين مجسمه از فردوسی را با همان شکل و شمايل برای آرامگاه فردوسی ساخت. موقعی بود که من هم نقوش برجستهی داخل آرامگاه فردوسی را ساختم و نصب کردم. اين برمیگردد به سال ۱۳۵۰. البته در گذر اين سالها مجسمههای ديگری هم ساخت. مجسمه مرحوم دکتر حبيبی، رئيس دانشکده کشاورزی، مرحوم بيات، مرحوم کاشفالسلطنه که اولين کسی بود که چايی را به ايران آورد و آن مجسمه الان در لاهيجان است. بعد مجسمهی مرحوم ساعی را ساخت که بنيانگذار پارک ساعی بود و خيلی کسان ديگر. تقیزاده را برای مجلس شورای ملی ساخت که الان در موزهی مجلس شورای اسلامی است. مجسمهی فردوسی را برای آرامگاه فردوسی ساخت که من نصب کردم. بعد از آن يک مجسمهی فردوسی به صورت ايستاده سفارش داده شد برای ميدان فردوسی که الان هم در آنجا قرار دارد که صدمه ديده است و جزء کارهايی است که من بايد ترميم کنم.
- در مورد آن مجسمه کمی بيشتر صحبت کنيم. من شنيدهام که از سنگ مرمر يکپارچه است و يک زمانی چون کثيف شده بود شهرداری روی آن را کتيتکس زده!
- حالا اجازه بدهيد! کاش کنيتکس زده بود! من لايههايی از مجسمههای ميدان فردوسی و خيام پارک لاله برداشتم و به آزمايشگاه دادم. سه لايه رنگ است! حالا به موقع مفصل راجع به اين مجسمه و وضعيتش توضيح خواهم داد. ببينيد سنگ مرمر کارارا يک سنگ چغر و سخت است ولی اگر مجسمهساز راهش را پيدا کند، سنگی است که در دست مجسمهساز مثل موم است. مجسمهساز بايد با سنگ کنار بيايد. من يادم هست وقتی پدرم مجسمهی سعدی را در تهران میساخت، يک سنگ يکپارچهی سهمتری مرمريت آورده بود و هی چايی درست میکرد و می رفت کنار سنگ مینشست و نان و پنير میخورد و عصرها همينطوری کنار سنگ مینشست و زل میزد به آن! من میپرسيدم که بابا چکار میکنی؟ و به من جواب میداد که من میخواهم با سنگ دوست بشوم. و الان من واقعا حرف پدرم را احساس میکنم چون خودم هم همينطوری هستم. نمیشود قلم و چکش را برداشت و همينطوری به جان سنگ افتاد. شما بايد با سنگ زندگی کنی، حرف بزنی، بروی در دل سنگ و سنگ برود در دل شما و عجين بشويد با هم، بعد کار را شروع کنی.
به هر صورت مجسمه فردوسی ساخته شد و آمد برای نصب در ميدان فردوسی در سال ۱۳۵۹ که آنموقع من آمده بودم تهران و نصبش هم به عهدهی من بود. سفارش بعدی از شهرداری تهران بود. يک شاعر و نويسنده انگليسی وجود داشت بنام فيتز جرالد که خيلی به خيام علاقه داشت و سرودههای خيام را به انگليسی ترجمه کرده و انگليسیها هم خيلی برايش اهميت قائل بودند و ضمنا خيلی هم شرقدوست بود و شرقیتر از ما بود! اين بود که شهرداری تهران با مسئولين انجمن آثار ملی صحبت کردند و قرار میشود يک مجسمهی خيام نشسته بسازند و هديه بدهند به شهر لندن که بگذارند در هايد پارک. میروند و آنجا جلسه میگذارند. شهرداری لندن گوشهای از هايدپارک را برای قرار دادن مجسمه تعيين میکند که با مخالفت پدر من مواجه میشود و پدر من میگويد مجسمه را اينجا نمیگذارم! چون يک جای مفلوک در گوشه پارک بود و آنطرفترش هم يک زنبيل بزرگ بود که تفالههای برگ درختان را در آن میگذاشتند. پدرم گفت اين کار را نمیکنم. در هر صورت قرار داد را بستند و در ايتاليا اين مجسمه خيام را ساختند و آوردند تهران در پارک لاله که آن موقع پارک فرح بود، محوطهی قشنگی را انتخاب کردند و آنجا نصبش کردند. بعد از آن باز هم پدرم مجسمه ساخت. يک نيمتنه از خيام برای آرامگاه خيام در نيشابور، بعد مجسمهی اميرکبير را دوباره ساخت که برخورد کرد به انقلاب و اين مجسمه شانس مردم شهر ميلان شد که تصاحبش کردند و آنجا نصبش کردند! بعد پدر من برگشت به تهران و آنزمان سنش خيلی بالا بود.
- چه سالی؟
- سال ۱۳۶۷ تهران آمدند.
- يعنی بعد از انقلاب فقط همان کار اميرکبير را ساختند؟
- بله. آن هم نشد. چون اينها بايد پول میدادند که نداند و گفتند ما همچين سفارشی نداديم! بعد که برگشتند تهران خانهنشين شدند و سنشان بالا بود و ديگر چندان رغبتی هم نداشت. سال ۱۳۷۰ هم يونسکو با ايشان تماس گرفت که میخواهيم بياييم با شما مصاحبه کنيم و کتابی هم برايش چاپ کردند بنام ابوالحسنخان صديقی که تمام کارهايش عکسبرداری شده بود چاپ شد. البته کارهايی که مسئله سياسی داشت، مثل مجسمههای محمدرضا شاه و رضاخان در کتاب چاپ نشد! و بالاخره در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ از بين ما رفتند.
يک پروفسوری بود در اتريش پروفسور آمبروزی که يکی از بهترين مجسمهسازان اروپا بود که من افتخار دارم دو سال را با او همکاری میکردم. وقتی با پدرم آشنا شده بود و کارهای پدر من را ديده بود، پدر من را ماچ کرد و در مصاحبهای به پدر من گفته بود که تو ميکلآنژ شرق هستی. اروپايیها افتخار نکنند که يک ميکلآنژ دارند. تو ميکلآنژ شرق هستی. به هر صورت در سال ۱۳۷۴ پدرم فوت کرد و دو سه بزرگداشتی هم برايش گرفتند و فيلمی هم تهيه کردند و از صداوسيما پخش کردند. انجمن آثار ملی که بعد از انقلاب تبديل شده به انجمن مفاخر و مشاهير يک بزرگداشت گرفت. يک بزرگداشت هم هنرمندان گرفتند. همين چند ماه پيش هم به سفارش سازمان زيباسازی شهر تهران توسط من يک تنديس نيمتنه از ايشان ساخته شد و در دانشکدهی هنرهای زيبا قرار دادهاند. اين يک فشردهای بود از زندگی هنری ايشان.
- البته اين وجه مجسمهسازیشان بود و ايشان نقاش هم بودند. تا آنجايی که من اطلاع دارم چند تا از نقاشیهايشان از چهرههای مشهور به عنوان چهره رسمی آنها در کشور ثبت شده است، مثل تصاوير سعدی و فردوسی که در کتابهای درسی و ديگر جاها به عنوان تصوير آنها استفاده میشود کار ايشان است. در اين مورد هم کمی صحبت کنيم ...
ادامه دارد
تيم گفتگو: حميدرضا حسنپور، احسان حسينی، محمد مهدی مولايی