English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  گفتگو


ميکل آنژ شرق

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: محمد مهدی مولایی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: mm-at-mowlaei.ir

 
 
گفتگو با فريدون صديق پسر مرحوم ابوالحسن صديقی از اساتيد مجسمه‌سازی و نقاشی ايران. از شاگردان کمال‌الملک و از موسسين دانشکده هنرهای زيبای دانشگاه تهران. خالق مجسمه‌هایی مانند ميدان فردوسی، بوعلی، خيام
 


بدون تردید بزرگ‌ترین مجسمه‌ساز ایران در قرون اخیر، استاد ابوالحسن صدیقی است. با ارزش‌ترین و ماندگارترین مجسمه‌های ما در صد سال اخیر، اغلب از آثار این هنرمند فقید هستند. آثار مشهوری مثل مجسمه‌ی فردوسی در توس، مجسمه‌ی نادرشاه در باغ نادری مشهد، ابن سینا در همدان، سعدی در شیراز، پیکره‌ی خیام در پارک لاله و فردوسی در میدان فردوسی تهران و نمونه‌هایی دیگر که عمدتا در فهرست آثار ملی ایرانیان ثبت شده‌اند. با این حال شاید کمتر کسی از مردم روزگار ما اطلاعاتی درباره‌ی این چهره‌ی ارزشمند هنر معاصر ایران داشته باشند. تنها پژوهش و منبع نسبتا جامع موجود نیز توسط سازمان جهانی یونسکو تهیه شده!

روزی که برای مصاحبه با مهندس رامین صدیقی (مدیر عامل نشر هرمس) به دفتر این انتشارات رفته بودیم، به طور اتفاقی متوجه شدیم که ایشان، نوه‌ی استاد ابوالحسن صدیقی هستند و اطلاعات و منابع دست اول و کاملی از ایشان در اختیار دارند. با این‌حال وقتی از ایشان خواستیم که درباره‌ی استاد با وی مصاحبه کنیم، ما را به پدر خود، فریدون صدیقی ارجاع دادند و این مصاحبه شکل گرفت.

فریدون صدیقی، فرزند استاد ابوالحسن صدیقی، خود هنرمند و مجسمه‌سازی قابل است که این هنر را بطور آکادمیک در اتریش فراگرفته و سال‌ها به عنوان دستیار پدر در کارگاه ایشان در شهر رم مشغول بوده‌اند. از نمونه آثار فریدون صدیقی می‌توان به کتیبه‌های آرامگاه فردوسی در توس اشاره کرد. علاوه بر این یکی از متخصصان مرمت و بازسازی آثار تاریخی به شمار می‌آیند که یکی از دغدغه‌ها و فعالیت‌های‌شان در حال حاضر ترمیم مجسمه‌های پدر می‌باشد.

این مصاحبه در عصر یکی از آخرین روزهای سرد پاییز سال‌جاری در محل دفتر نشر هرمس و در فضایی صمیمانه انجام شده است و در دو قسمت ارائه خواهد شد.


listen to interview

شنیدن بخشهایی از گفتگو


آثار طراحی استاد ابوالحسن صدیقی

تصاویر مجسمه‌های استاد ابوالحسن صدیقی

آثار آبرنگ استاد ابوالحسن صدیقی

آثار رنگ روغن استاد ابوالحسن صدیقی


- خب! آقای صدیقی از کجا شروع کنیم؟

- از هر کجا که شروع کنیم یک آغاز می‌‌شود! ولی فکر می‌کنم بهتر است اول یک بیوگرافی مختصر از استاد بگویم و بعد وارد مقوله هنر بشویم. زنده یاد ابوالحسن صدیقی سال ۱۲۷۳ در محله عودلاجان تهران به دنیا آمد. پدر ایشان مرحوم میرزا باقرخان صدیق‌الدوله از معتمدین حکومت و نظام آن زمان بود و یعنی یک خانواده مرفه بودند.

- تهرانی‌‌الاصل بودند؟

- پدرم تهرانی بود ولی پدر ایشان اصالتا اهل نور مازندران بود. عودلاجان در آن زمان از محله‌های اعیان‌نشین بود. در دوره طفولیت‌شان مثل همه ما بازی می‌کردند تا این‌که بزرگ شدند! و به مدرسه اقدسیه رفتند. این مدرسه توسط لاهیجانی تاسیس شده بود. دوره ابتدایی را آنجا گذراند و بعد برای دوره متوسطه به مدرسه آلیانس رفت. این مدرسه را میسیونرهای خارجی اداره می‌‌کردند. دو سالی در این مدرسه بود و عشق به نقاشی هم داشت و همیشه در جیبش یک ذغالی بود و در و دیوار را نقاشی می‌‌کرد. حتی یکی دو بار هم بخاطر این نقاشی کشیدن‌ها از در و همسایه‌ها کتک خورده بود. در همین مدرسه در کلاسی که نشسته بود با یکی از همکلاسی‌‌هایش یعنی مرحوم حیدریان نقاش بزرگ آشنا شد. بعد که دید حیدریان نقاشی می‌کند به او گفت تو نقاشی را از کی یاد گرفته‌ای و او گفت من پیش آقای محمد غفاری یا همان کمال‌الملک هستم و پدر من هم به این‌کار علاقه‌مند شد. پدرم یک روز همراه حیدریان از مدرسه فرار می‌ کند و به مدرسه کمال‌الملک می‌ رود. وقتی که کمال‌الملک پدرم را دید و پرس‌وجو کرد که پدرت چه کسی است و از کدام خانواده‌ای، آن‌وقت احساس دیگری پیدا کرد و گفت می‌‌توانی به مدرسه بیایی و نقاشی یاد بگیری ولی باید با پدرت بیایی. آن‌وقت‌ها چون پدرم بیشتر با مادرش عیاق بود به سراغ مادرش می‌‌رود و به او می‌گوید: «من به آقا بگویم؟» و مادرش به او می‌گوید که: «نه اصلا حرفش را هم نزن!» بگذار من زمینه را آماده کنم و بعد. با وجود زمینه‌سازی مادر، پدرش باز هم مخالفت کرد و گفت: «پسر صدیق‌الدوله برود نقاش شود و به در و دیوار نقاشی کند!؟» بالاخره از آن‌جایی که نهایتا همیشه حرف خانم‌ها به کرسی می‌ نشیند(!)، حرف مادرش هم به کرسی می‌نشیند و پدر موافقت می‌کند. پدرم به مدرسه کمال‌الملک می‌‌رود و با توجه به علاقه و ذوق و شوقی که داشت پیشرفت خوبی هم می‌کند. آنجا خیلی از شاگردهای کمال‌الملک بودند که الان از مفاخر مملکت ما در زمینه هنر هستند. مثل مرحوم آشتیانی، مرحوم سهیلی، مرحوم دولتشاهی، خانم شقاقی، حیدریان، محمودی. بالاخره دوره نقاشی را در مدرسه تمام می‌کند. البته در حواشی کارش خیلی نار‌احتی‌ها دید و از طرف خانواده مورد تمسخر قرار گرفت ولی با سماجتی که داشت مدرسه را تمام کرد و دیپلمش را از دست کمال‌الملک گرفت و مثل دیگر شاگردان همان‌جا شروع به تدریس کرد. یک اتاق برای آشتیانی گذاشته بودند، برای پدرم من یک اتاق و دیگران هم.
چند ماهی که گذشت پدر من به مجسمه‌سازی علاقه پیدا کرد. اتفاقا آن موقع در خانه‌شان بنایی بود و یک مقدار گچ از آنجا برداشت و یک صورت درست کرد. صورت یک دختر بچه‌. این قضیه مربوط به ۱۳۰۱ است.

- این مربوط به زمان بعد از گرفتن دیپلم است؟ دیپلم را چه سالی گرفتند؟

- سال ۱۲۹۹. پدرم کله گچی را که ساخته بود، پیش کمال‌الملک برد. کمال‌الملک خیلی خوشش آمد ولی گفت من فقط نقاشی بلدم و مجسمه‌سازی بلد نیستم و بالاخره باید یک استادی داشته باشی. پدرم گفت من خودم کار می‌کنم و از این‌طرف و آن‌طرف و کتاب‌ها چیزهایی یاد می‌گیرم. کمال‌الملک موافقت کرد ولی گفت تدریس نقاشی‌‌ات را تعطیل نکن. کمال‌الملک یک مقدار کتاب را که از فرانسه با خودش آورده بود، در اختیار پدرم گذاشت. بعد به آبدارچی‌‌اش هم دستور می‌‌دهد که گلخانه‌ی مدرسه را تخلیه کنند و آن گلخانه تبدیل می‌‌شود به کارگاه مجسمه‌سازی. بعد پدرم کم‌کم شاگرد هم گرفت! البته بدون اطلاع کمال‌الملک و اولیای مدرسه. در هر صورت این روند ادامه پیدا کرد تا سال ۱۳۰۳ که پدرم به کمال‌الملک گفت که می‌خواهم یک مجسمه سنگی از این عکس بسازم. آن عکس از مجسمه ونوس دومیلو -یک مجسمه‌ساز قدیمی یونان- بود. کمال‌الملک به پدرم گفت آخر پسر جان تو تازه شروع کردی و یک دفعه می‌‌خواهی همچین چیزی بسازی؟!

خلاصه پدرم اصرار کرد و نهایتا حرفش را به کرسی نشاند! کمال هم به فراش مدرسه گفت که با همدیگر به خیابان مولوی بروید و از سنگ‌فروشی‌های آنجا یک سنگ خوب پیدا کنید البته به خرج خود کمال‌الملک. سنگ را خریدند و آوردند و به پدر من دادند. پدر من شروع کرد به حجاری کردن. قلم که نبود پس رفتند حجاری یک چیزی از خودشان اختراع کرددند تا سنگ بتراشند و شروع کرد. مجسمه بعد از شش، هفت ماه نهایتا در سال ۱۳۰۴ تمام شد و کمال‌الملک خیلی خوشش آمد و گفت باید تو را به دربار معرفی کنم. آن موقع هم احمدشاه، شاه ایران بود. مجسمه را روی طبق گذاشتند و پدرم و کمال سوار کالسکه شدند و طبق‌چی این را جلو جلو برد و رفتند. پدرم تعریف می‌کرد وقتی که وارد دربار شدیم، احمدشاه روی صندلی‌اش نشسته بود و داشت کتاب می‌خواند و کتاب لامارتین را هم می‌‌خواند. احمدشاه جلو می‌‌آید و کمال‌الملک پدرم را به او معرفی می‌‌کند و در مورد او توضیح می‌‌دهد. احمدشاه از کمال‌الملک در مورد ارزش هنری کار پدرم می‌ پرسد و کمال‌الملک هم می‌‌گوید من حس می‌ کنم که یک هنری پشت این اثر خوابیده است که بعدا فراگیر خواهد شد. احمدشاه خودش هم خارج رفته بود و با هنر آشنا بود و اصولا ضمن این‌که خیلی میهن‌پرست بود خیلی هم روشن بود. دستور داد ماهیانه یک مبلغی را برای زندگی پدرم اختصاص دهند. مبلغ ۵۰ تومان که در آن زمان خیلی زیاد بود و پول هنگفتی بود را داخل پاکت می‌ گذارد و به کمال‌الملک می‌ دهد و مقرری ماهی ۲۰ تومان هم در نظر می‌گیرد. خداحافظی می‌کنند و آن مجسمه هم داخل دربار می‌ماند که ما بعدا هر چقدر جستجو کردیم، آن مجسمه را پیدا نکردیم.

کار پدرم ادامه پیدا می‌کند تا سال ۱۳۰۷ که رضاخان می‌آید. البته سال ۱۳۰۶ رضاخان با پسرش که محمدرضا شاه باشد به مدرسه کمال‌الملک می‌آیند و به پدر من می‌‌گویند که مجسمه مملی را بساز. (رضا شاه پسرش را مملی صدا می‌ کرد.) خب پدر من هم این را ساخت که این مجسمه تمام قد یک بچه ۱۰-۱۲ ساله است که الان من کله‌ی این مجسمه را دارم. تنه و دست و پایش را بر نداشتم چون خیلی بزرگ بود و نمی‌‌دانستم آن را کجا بگذاریم آن هم الان در یک همچین موقعیتی با آن مجسمه! ولی کله‌ی آن را دارم که واقعا شاهکار است.

- این مجسمه کجا بوده؟

- پیش پدرم بوده. یعنی در مدرسه کمال بود تا سال ۱۳۰۷ که این مدرسه منحل شد و قزاق‌های رضاخان ریختند به مدرسه کمال‌الملک و تمام تابلو ها را آتش زدند و پاره کردند. کمال‌الملک خیلی عصبانی شد، او در آن زمان با اهالی حکومتی خیلی درگیری داشت. کمال‌الملک بصورت ناراحت و عصبی و قهر مدرسه و تهران را ترک می‌کند و می‌‌رود به حسین‌آباد نیشابور. همان‌جا می‌ماند تا بینا‌یی‌اش را از دست می‌دهد و در سال ۱۳۱۹ همان‌جا هم فوت می‌کند. کمال‌الملک روزی که با پدر من خداحافظی می‌کند، صدایش می‌کند و به او پاکت پولی را که در طول این مدت مانده بود می‌دهد. هر ماه ۵ تومان از این ۲۰ تومان را به پدرم می‌داد و ۱۵ تومان را نگه می‌داشت که در طی پنج سال یک مبلغ زیادی شده بود.

بعد به پدرم می‌گوید تو اگر می‌‌خواهی هنرمند بشوی، از ایران برو! اما اگر می‌‌خواهی آدم عاطل و باطل بشوی، تاجر باشی، دستت تو جیب و این باشد، این‌جا بمان. بالاخره با این لفت و لیس‌هایی که در ایران است نانت در روغن خواهد بود. ولی اگر می‌‌خواهی هنرمند بشوی برو خارج. من نامه می‌نویسم برایت و آن‌جا آشنا دارم.

پدر من سال ۱۳۰۷ از طریق تهران، آستارا، باکو و مسکو به فرانسه می‌رود و در بزان فرانسه اسم می‌نویسد. آن‌ها هم کارش را می‌بینند و استقبال می‌کنند. مقدار زیادی از فعالیت‌های هنری پدر من در اروپا که تقریبا سال ۱۹۳۹ شروع شد نقاشی بود. حدود ۱۶۰ تابلوی بسیاری نفیس. خلاصه می‌‌رود و دوره‌ی بزان را -که همان دانشکده هنرهای زیباست- تمام می‌‌کند. حتی جایزه هم می‌ گیرد و در مسابقه آن‌ها هم برنده می‌‌شود ولی چون خارجی بوده جایزه را به او نمی‌دهند. اسفند سال ۱۳۱۲ به تهران بر می‌‌گردد. اردیبهشت سال ۱۳۱۳ با دخترخاله‌اش یعنی مادر من ازدواج می‌کند و بعد فعالیت هنری‌اش را شروع می‌کند. با یاری حیدریان و آشتیانی مدرسه را دوباره تاسیس می‌کنند و شاگرد می‌گیرند.

کم کم در این سال‌ها اسم پدر من در محافل فرهنگی هنری ایران می‌پیچید. اولین سفارشی که دریافت کرد، مجسمه امیرکبیر بود برای مدرسه دارالفنون که الان هم هست و در طول ۸۰ سال صدمه دیده که در حال حاضر میراث فرهنگی مرمتش را به عهده من گذاشته است.

- در فرانسه مجسمه‌سازی هم خواندند؟

- بله. هم مجسمه‌سازی و هم نقاشی. مجسمه‌سازی را پیش موسیو آنژانبرل که مجسمه‌ساز معروف آن موقع فرانسه بود یاد گرفت ولی البته بیشتر کارهایش در آن زمان معطوف به نقاشی بود.

- تا قبل از اینکه به فرانسه بروند هیچ استاد مجسمه‌سازی در ایران نداشتند؟

- نه! خودشان بودند و استاد نداشتند. تا قبل از ۱۳۰۷که به فرانسه بروند سه تا شاهکار دارند. یکی مجسمه ابوالقاسم آبدارچی کمال‌الملک بود که مجسمه متاسفانه گچ است و البته من مرمتش کرده‌ام. یکی دیگر مجسمه‌ی یک دوره‌گرد یهودی است بنام الیاس که دوره‌گردی معروف و آن سال‌ها در خیابان مولوی بوده، یکی هم یک دلاک حمام است که هر وقت پدر من می‌رفت حمام برایش کیسه می‌‌کشید! الان میراث فرهنگی هم انگشت گذاشته که به یک شکلی این مجسمه‌ها را از چنگ ما در بیاورد و البته هنوز موفق نشده!
خلاصه پدر من وقتی در سال ۱۳۱۲ به ایران بر می‌گردد، اولین کارش مجسمه‌ی امیرکبیر بود که ساخت. دومین سفارش مجسمه‌ی سعدی بود، بعد ابن‌سینا بود، بعد درست مصادف شده بود با ساختن کاخ دادگستری که چهار تا کتیبه‌ی بزرگ بصورت نقش برجسته از قضات ساخت. سفارش بعدی برای کاخ دادگستری فرشته‌ی عدالت بود. این مجسمه یک زن بود که در دست راستش شمشیر داشت و دست چپش هم ترازو و زمانی که انقلاب شد، بخاطر شور انقلابی که وجود داشت این را همان‌جا تیغه کشیدند تا معلوم نباشد چون با مرام و منش‌های انقلاب هماهنگی نداشت! البته در چند سال اخیر بازش کرده‌اند و همان‌جاست و قرار است آن را هم من مرمت کنم.
به همین ترتیب سفارش می‌‌آمد. آن موقع در سال ۱۳۲۲ انجمن آثار ملی تشکیل شد. بعد سفارش‌ها مستقیما از طرف انجمن آثار ملی بود. تا سال ۱۳۱۸ با یاری حیدریان و آشتیانی دانشکده هنرهای زیبا را افتتاح کردند.

- یعنی جزء موسسین دانشکده هنرهای زیبا بودند.

- بله. یکی از موسسین بودند. با خیلی مشکلات مواجه شدند. با وزیر فرهنگ آن موقع آقای مرآت در افتادند، با خود تشکیلات رضا خان هم. آن موقع دانشگاه تهران تاسیس شده بود و دانشکده علوم و دانشکده فنی داشت. دانشکده تاسیس شد و در آنجا درس هم می‌داد. ساخت مجسمه‌ها هم همین‌طور ادامه پیدا کرد. سعدی در شیراز، ابن‌سینا در همدان، مجسمه‌ی نیم‌تنه نادر شاه که الان در باغ نادری است، در خلال این‌ها، مجسمه‌ی رضا خان را هم ساخت و رضا خان آمد و ایستاد تا پدرم مدلش کند و مجسمه را بسازد. وقتی تمام شد گفت که تو مجسمه را از من بهتر ساختی! پدر من هم خیلی گستاخ بود و جوابش را داده بود که آخر من هنرمندم!

البته این را هم بگویم. زمانی که محمدرضا را مملی صدا می‌کردند، پدر من توی گوشش زد! وقتی که مملی را آورده بودند تا پدرم مجسمه‌اش را بسازد، شیطنت کرده بود و پدرم گفته بود اگر سر جایت راحت ننشینی، می‌زنمت! او هم باور نکرده بود چون پسر رضا خان میرپنچ سردار سپه بود و شلوغ‌کاری‌هایش را ادامه داد و پدر من هم تو گوشش زد! این در گوش‌زدن در یاد محمدرضا شاه مانده بود تا این‌که سال‌ها بعد که من پیش محمدرضا شاه رفتم و داشتم صحبت می‌کردم و گفتم که من پسر صدیقی هستم، به من گفت؟ ابوالحسن؟ مجسمه‌ساز؟ گفتم بله. گفت زده توی گوش من! و هنوز یادش بود!
خلاصه برگردیم به مجسمه‌ها. در آن زمان بخاطر نبودن سنگ خوب در ایران، ساختن مجسمه‌ها با مشکل مواجه می‌‌شد و مجسمه‌های ساخته شده بعد از مدتی ترک برمی‌‌داشتند، ما الان هم سنگ خوب در ایران نداریم. در نتیجه انجمن آثار تصمیم می‌‌گیرد برای ساختن مجسمه‌ی یک تعداد از مفاخر و مشاهیر مملکتی با پدرم قراردادی امضا کند و پدرم برای ساخت این مجسمه‌ها به ایتالیا برود. خلاصه پدرم رفت به ایتالیا و این زمانی بود که من هم به اتریش رفتم. پدر من اولین مجسمه‌ای که در آن‌جا ساخت، مجسمه‌ی نادر شاه سوار بر اسب و به ارتفاع ۷ متر بود که الان در باغ نادری مشهد موجود است. این مجسمه را با مکافات آوردند و آن‌جا نصب کردند و تا قبل از انقلاب نماد و لوگوی شهر مشهد بود و در سرنامه‌های رسمی‌شان استفاده می‌‌کردند و حتی آستان قدس هم از همین لوگو استفاده می‌کرد. سفارش بعدی مجسمه‌ی فردوسی بود که شهر تهران به شهر رم هدیه داد و آن‌جا در یک پارک خیلی بزرگی این مجسمه را قرار دادند و میدانی را به اسم فردوسی نام‌گذاری کردند. ماه بعدش هم که شاه برای دیدار از آنجا رفته بود رئیس جمهور ایتالیا پدر من را به شاه معرفی کرده بود که این اثر کار این هنرمند بزرگ است که او هم گفته بود خودمان می‌ شناسیمش!

دومین مجسمه از فردوسی را با همان شکل و شمایل برای آرامگاه فردوسی ساخت. موقعی بود که من هم نقوش برجسته‌ی داخل آرامگاه فردوسی را ساختم و نصب کردم. این برمی‌‌گردد به سال ۱۳۵۰. البته در گذر این سال‌ها مجسمه‌های دیگری هم ساخت. مجسمه مرحوم دکتر حبیبی، رئیس دانشکده کشاورزی، مرحوم بیات، مرحوم کاشف‌السلطنه که اولین کسی بود که چایی را به ایران آورد و آن مجسمه الان در لاهیجان است. بعد مجسمه‌ی مرحوم ساعی را ساخت که بنیان‌گذار پارک ساعی بود و خیلی کسان دیگر. تقی‌زاده را برای مجلس شورای ملی ساخت که الان در موزه‌ی مجلس شورای اسلامی است. مجسمه‌ی فردوسی را برای آرامگاه فردوسی ساخت که من نصب کردم. بعد از آن یک مجسمه‌ی فردوسی به صورت ایستاده سفارش داده شد برای میدان فردوسی که الان هم در آنجا قرار دارد که صدمه دیده است و جزء کارهایی است که من باید ترمیم کنم.

- در مورد آن مجسمه کمی بیشتر صحبت کنیم. من شنیده‌ام که از سنگ مرمر یک‌پارچه است و یک زمانی چون کثیف شده بود شهرداری روی آن را کتیتکس زده!

- حالا اجازه بدهید! کاش کنیتکس زده بود! من لایه‌هایی از مجسمه‌های میدان فردوسی و خیام پارک لاله برداشتم و به آزمایشگاه دادم. سه لایه رنگ است! حالا به موقع مفصل راجع به این مجسمه و وضعیتش توضیح خواهم داد. ببینید سنگ مرمر کارارا یک سنگ چغر و سخت است ولی اگر مجسمه‌ساز راهش را پیدا کند، سنگی است که در دست مجسمه‌ساز مثل موم است. مجسمه‌ساز باید با سنگ کنار بیاید. من یادم هست وقتی پدرم مجسمه‌ی سعدی را در تهران می‌‌ساخت، یک سنگ یک‌پارچه‌ی سه‌متری مرمریت آورده بود و هی چایی درست می‌‌کرد و می‌ رفت کنار سنگ می‌‌نشست و نان و پنیر می‌‌خورد و عصرها همین‌طوری کنار سنگ می‌‌نشست و زل می‌زد به آن! من می‌‌پرسیدم که بابا چکار می‌‌کنی؟ و به من جواب می‌‌داد که من می‌‌خواهم با سنگ دوست بشوم. و الان من واقعا حرف پدرم را احساس می‌‌کنم چون خودم هم همین‌طوری هستم. نمی‌‌شود قلم و چکش را برداشت و همین‌طوری به جان سنگ افتاد. شما باید با سنگ زندگی کنی، حرف بزنی، بروی در دل سنگ و سنگ برود در دل شما و عجین بشوید با هم، بعد کار را شروع کنی.

به هر صورت مجسمه فردوسی ساخته شد و آمد برای نصب در میدان فردوسی در سال ۱۳۵۹ که آن‌موقع من آمده بودم تهران و نصبش هم به عهده‌ی من بود. سفارش بعدی از شهرداری تهران بود. یک شاعر و نویسنده انگلیسی وجود داشت بنام فیتز جرالد که خیلی به خیام علاقه داشت و سروده‌های خیام را به انگلیسی ترجمه کرده و انگلیسی‌‌ها هم خیلی برایش اهمیت قائل بودند و ضمنا خیلی هم شرق‌دوست بود و شرقی‌تر از ما بود! این بود که شهرداری تهران با مسئولین انجمن آثار ملی صحبت کردند و قرار می‌شود یک مجسمه‌ی خیام نشسته بسازند و هدیه بدهند به شهر لندن که بگذارند در هاید پارک. می‌روند و آنجا جلسه می‌‌گذارند. شهرداری لندن گوشه‌ای از هایدپارک را برای قرار دادن مجسمه تعیین می‌‌کند که با مخالفت پدر من مواجه می‌شود و پدر من می‌‌گوید مجسمه را این‌جا نمی‌گذارم! چون یک جای مفلوک در گوشه پارک بود و آن‌طرف‌ترش هم یک زنبیل بزرگ بود که تفاله‌های برگ درختان را در آن می‌گذاشتند. پدرم گفت این کار را نمی‌کنم. در هر صورت قرار داد را بستند و در ایتالیا این مجسمه خیام را ساختند و آوردند تهران در پارک لاله که آن موقع پارک فرح بود، محوطه‌ی قشنگی را انتخاب کردند و آن‌جا نصبش کردند. بعد از آن باز هم پدرم مجسمه ساخت. یک نیم‌تنه از خیام برای آرامگاه خیام در نیشابور، بعد مجسمه‌ی امیرکبیر را دوباره ساخت که برخورد کرد به انقلاب و این مجسمه شانس مردم شهر میلان شد که تصاحبش کردند و آنجا نصبش کردند! بعد پدر من برگشت به تهران و آن‌زمان سنش خیلی بالا بود.

- چه سالی؟

- سال ۱۳۶۷ تهران آمدند.

- یعنی بعد از انقلاب فقط همان کار امیرکبیر را ساختند؟

- بله. آن هم نشد. چون این‌ها باید پول می‌‌دادند که نداند و گفتند ما همچین سفارشی ندادیم! بعد که برگشتند تهران خانه‌نشین شدند و سن‌شان بالا بود و دیگر چندان رغبتی هم نداشت. سال ۱۳۷۰ هم یونسکو با ایشان تماس گرفت که می‌خواهیم بیاییم با شما مصاحبه کنیم و کتابی هم برایش چاپ کردند بنام ابوالحسن‌خان صدیقی که تمام کارهایش عکس‌برداری شده بود چاپ شد. البته کارهایی که مسئله سیاسی داشت، مثل مجسمه‌های محمدرضا شاه و رضاخان در کتاب چاپ نشد! و بالاخره در ۲۰ آذر ۱۳۷۴ از بین ما رفتند.

یک پروفسوری بود در اتریش پروفسور آمبروزی که یکی از بهترین مجسمه‌سازان اروپا بود که من افتخار دارم دو سال را با او همکاری می‌‌کردم. وقتی با پدرم آشنا شده بود و کارهای پدر من را دیده بود، پدر من را ماچ کرد و در مصاحبه‌ای به پدر من گفته بود که تو میکل‌آنژ شرق هستی. اروپایی‌ها افتخار نکنند که یک میکل‌آنژ دارند. تو میکل‌آنژ شرق هستی. به هر صورت در سال ۱۳۷۴ پدرم فوت کرد و دو سه بزرگداشتی هم برایش گرفتند و فیلمی هم تهیه کردند و از صداوسیما پخش کردند. انجمن آثار ملی که بعد از انقلاب تبدیل شده به انجمن مفاخر و مشاهیر یک بزرگداشت گرفت. یک بزرگداشت هم هنرمندان گرفتند. همین چند ماه پیش هم به سفارش سازمان زیباسازی شهر تهران توسط من یک تندیس نیم‌تنه از ایشان ساخته شد و در دانشکده‌ی هنرهای زیبا قرار داده‌اند. این یک فشرده‌ای بود از زندگی هنری ایشان.

- البته این وجه مجسمه‌سازی‌شان بود و ایشان نقاش هم بودند. تا آن‌جایی که من اطلاع دارم چند تا از نقاشی‌هایشان از چهره‌های مشهور به عنوان چهره رسمی آن‌ها در کشور ثبت شده است، مثل تصاویر سعدی و فردوسی که در کتاب‌های درسی و دیگر جاها به عنوان تصویر آن‌‌ها استفاده می‌شود کار ایشان است. در این مورد هم کمی صحبت کنیم ...

ادامه دارد

تیم گفتگو: حمیدرضا حسن‌پور، احسان حسینی، محمد مهدی مولایی

 

تصاویری از آثار آبرنگ ابوالحسن صدیقی


 

تصاویری از آثار طراحی ابوالحسن صدیقی


 

تصاویری از آثار رنگ روغن ابوالحسن صدیقی


صدیقی تصاویری از مجسمه‌های ابوالحسن
 

 تاریخ انتشار:   March 11, 2005 6:36 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir