البته كه بايد در جنگ مدرنيته و سنت، اين مدرنيته باشد كه لقب غالب را از آن خود كند. اما زماني كه شرايطي خاص به وجود ميآيد يا وجود دارد، مدرنيته نه تنها نام مغلوب كه عنوان خدمتگزار سنت را اختيار ميكند.
شرايط خاص آنگاه پديدار ميشود كه مثلا فردي مانند علي پروين در فوتبال كشوري ظهور ميكند و براي تحقق بخشيدن به افكار سنتي خود و البته افزونتر به جهت خاموش كردن هواداران تيمي مثل پرسپوليس، تن به استخدام يك مربي خارجي براي نيمكت سرخ پوشان ميدهد. پروين، اين مدير-مربي سنتي فوتبال ايران مجبور است به ظاهر هم كه شده، مدرنيزاسيون كم رنگ مديران پيشين پرسپوليس را ادامه دهد (البته اگر بتوان مدرنيزاسيون غمخوار و امثال او را درفوتبال كشور، استخدام مربيان خارجي در نظر گرفت كه نگارنده خود به اين نكته معتقد نيست.)
پروين اما نمونه بارز سنتيهايي است كه مدرنيته را پلكان ترقي (بخوانيد سقوط و در خوشبينانهترين حالت درجازدن) قرار ميدهند تا سنتشان همچنان پابرجا بماند. گرچه هستند در اين ميان افرادي همچون مجيد جلالي كه با مدرنيته به جنگ سنت ميروند و پس از تحمل سختيهاي فراوان در آخر پيروز نبرد نيز ميشوند.
در اين وادي اما نبايد انتظار داشت فوتبالي كه سنبلش پروين است و حتي يك سال دوري او را تحمل نميكند، به مجيد جلالي ايمان بياورد. كم نيستند كساني كه قهرماني پاس در ليگ حرفهاي سوم را به حاشيهسازي و جنجالسازي تيم تبليغاتي و پشتيباني باشگاه اول نظاميهاي كشور ربط ميدهند (گرچه نقش ايپنا در قهرماني پاس را نميشود ناديده گرفت و بايد آنها را همپاي تيم مشاوران و دستياران انبوه جلالي دانست.)
اين فوتبال، پروين و امثال او را اسطوره خود نگه ميدارد تا هميشه زنده بماند. حتي اگر علي دايي را مقابل پروين قرار ميدهد نه اينكه روي به فردي آورده باشد كه به مراتب بازتر و مدرنتر از پروين ميانديشد، علي دايي مقابل پروين علم ميشود تا با ابزار پروين به جنگ سلطان برود. در واقع علي دايي به شيوه سنتيان رقيبي است براي پرويني كه هميشه رقيب ميطلبد.
اين فوتبال و مردانش (از مديران، مربيان، بازيكنان گرفته تا تماشاگران و خبرنگاران) لوتي مسلكي و مردانگي را به هر چه سيستم و دفتر و دستك هست، ترجيح ميدهند تا زنده بمانند. گويا در مرام آنها پايبندي صرف به سنت و جنگيدن با ابزار آن به نتهايي كافي است. گرچه مردانه بازي كردن جاي تحسين دارد، اما مردانگان اين فوتبال آنقدر دم از مردانگي ميزنند و ادايش را در ميآورند كه از آن طرف ميافتند.
كاري به اين نداريم كه مديران، ديگر جرات و توان استخدام مربيان خارجي را ندارند، مربيان حتي دستياران خارجي را بر نميتابند، بازيكنان همچنان درجا ميزنند و تماشاگران كوركورانه از تيمهاي خود هواداري ميكنند. به اين نكته خيره ميشويم كه مهمتر و بدتر از همه اينها روزنامهنگاراني هستند كه در عين داشتن ظاهري مدرن، در سنت خود دست و پا ميزنند تا بر سالهاي عقبماندگي خود از همنوعان آن طرف مرزها بيافزايند. روزنامهنگاران ورزشي ايراني همه نوع اسباب رسانه مدرن را در اختيار دارند، اما فقط از آنها براي پركردن صفحاتي استفاده ميكنند كه مخاطبشان ميپسندد. مخاطبي كه شايد عمده دليل غوطهخوردن خبرنگاران ورزشي در سنت و در جازدن آنها باشد. مخاطبي كه غير از روزنامه (اين رسانه صددرصد سنتي) هيچ منبع خبري ديگري را قبول ندارد. مخاطبي كه از بطن جامعه سنتي ايران برخواسته است.
اما خود اينان -روزنامه نگاران- هم علاقهاي ندارند تا قدمي به سوي رسانه مدرن (اينترنت)بردارند. سخيفانشان به دنبال رنكينگ فيفا هستند تا صعود فوتبال ايران را نتيجه قضا و قدر بدانند و سقوطش را بر سر متوليان (ونه مديران) اين فوتبال بكوبند. سليمانشان هم دنبال اندك مطالب خارجي درباره فوتبال ايران ميگردند و كاري ندارند جز check mail ! (حساب خبرگيري از سايتهاي خبرگزاريها را جدا كنيد كه خبرگزاريهاي ايراني هم راه را كج رفتهاند و خروجيشان برابري ميكند با يك سايت معمولي خبري.)
شايد جالب باشد دانستن اين نكته كه همين پيش روان مدرنيته خبرنگاري ورزشي ايراني كه همگي تحصيل كرده (آكادميك) هستند و ادعاي حمايت از موج نو فوتبال ايران را دارند، در طول جام ملتهاي آسيا، عكس دست نوشتههاي خود را از چين به دفاتر روزنامه مطبوعشان در ايران ميفرستادند. گرچه اين كار با توجيه صرفهجويي در هزينه انجام ميشد و در نوع خود ايده جالبي است، اما اين واقعيت را در خود دارد كه اين مدرن ژورناليستهاي ايراني در يكي از مدرنترين كشورهاي آسيايي قادر به استفاده بهتر از مدرنترين رسانه جهاني نبودند. با اينكه عدهاي از آنها ميگويند خجالت ميكشيدهاند قلم و كاغذ را مقابل نوتبوكهاي ژاپنيها و چينيها از جيب بيرون بياورند، اما باز هم هيچ كدام حاضر نشدند مطلبي را تايپ شده براي مطبوعه خود بفرستند. اين كوتاهي را نميشود به حساب صرفهجويي در هزينه و يا نداشتن دانش گذاشت كه تايپ كردن يكي از سادهترين كاربردهاي كامپيوتر است. اين اتفاق نشاندهنده اين واقعيت است كه خبرنگاران ايراني خود نميخواهند پا به دنياي اينترنت بگذارند (از اين نكته ميگذرم كه بسياري از همينها فقط جايي مينويسند كه پول ميدهند و حداقل در ايران از كسب و كار اينترنتي خبري نيست.)
كدام روزنامهنگار ورزشي را ميشناسيد كه وبلاگي ورزشي داشته باشد و در آن اظهار نظري خاص ارائه دهد؟ چند سايت ورزشي را ميشناسيد كه يكي از مطالبش به امضاء خبرنگاري معتبر ورزشي باشد كه البته مخصوص همان سايت هم نگاشته شده باشد؟
همه سايتها و وبلاگهاي ورزشي منعكس كننده اخبار روز روزنامههاي ورزشياند كه گاهي حتي بدون ذكر منبع آنها را در صفحات خود قرار ميدهند. اگر هر از گاهي هم مطلبي اورژينال داشته باشند، تنها اظهار نظري تاثير گرفته از احساسات آنيست.
از همين روست كه هيچ سايت ورزشي از طرف روزنامهها (كه خود را زبان عامه ميدانند) جدي گرفته نميشود. اگر هم مطلبي در يكي از روزنامههاي ورزشي مشاهده شود كه نام سايتي را به عنوان منبع يدك ميكشد، عموما مربوط به شخصي همچون محمد علي ابطحي معاون رئيس جهموري ست.
به هر روي هر چند همه ميدانند كه مجيد جلالي موفقيتش را از مدرنيته كامل (چه رسانهاي وچه عملي) بدست آورده است، اما همچنان به سنت پايبند هستند تا همان وبنويسهاي ورزشي پس از مدتي عطاي ورزشي نويسي در وب را به لقايش ببخشند و رو به فكاههنويسي و هزل بياورند. شايد خوششانسترين آنها پا به رسانه سنتي بگذارند و خوب ميدانيد كه اين چه دردناك است...