حق
نویسنده و کارگردان: ایوب آقاخانی
بازیگران: کیکاووس یاکیده/ مهدی سلطانیسروستانی/ فهیمه امنزاده/ دیدار رزاقی/ بهنام تشکر/ شهیندخت نجفزاده
تیر و امرداد هشتاد و سه/ تئاتر شهر/ سالن سایه/ ساعت هجده و چهل و پنج
کاری از گروه تئاتر معاصر
یادداشت کارگردان/
روابط انسانها، محيط پيرامون، همزيستی و همجواریشان و تاثير و تاثر آنها در قبال هم، در بستر اثری که به ساختمايههای همواره مهم داستانی به اندازهی کافی وقع مینهد، تبديل به برگی ديگر از تجربياتمان خواهد شد. همين و تمام!
ٱٱٱ
روزهای زرد همچون باقیی نمایشهای گروه تئاتر معاصر و همچنان که از نام این گروه برمیآید نمایشیست واقعگرا و بیپیرایههای غلوآمیز نمایشهای دیگر که دغدغهی تئاتری بودن صرف دارند. با نگاهی کوتاه به نمایشهای قبلیی این گروه که یکی از گروههای فعال و ارزشمند تئاتر ایران هستند؛ میتوان به مشترکاتی بین این نمایشها رسید که برای بررسیی این آخرین نمایش مفید به نظر میرسد.
نمایشهای اخیر این گروه مانند تیغ کهنه/ نادر برهانیمرند؛ چیستا/ نادر برهانیمرند؛ پاییز/ نادر برهانیمرند؛ و حتا نمایش والس مردهشوران/ کورش نریمانی همهگی از فضایی تقریبا یکسان برخوردارند. فضایی که بیشتر به بررسی و مکاشفهی مشکلات خانوادهگیی یک خانوادهی از هم پاشیده یا در شرف از هم پاشیدن میپردازد. حتا از نظر تعداد شخصیتها و روابط خانوادهگی هم میتوان این نمایشها را با هم مقایسه کرد. مثلا در اکثر این نمایشها یک برادر بزرگتر در کنار باقیی افراد خانواده که معمولا از داشتن پدر محروم هستند؛ وجود دارد، و این برادر همیشه هم مغز متفکر این خانواده است. همچنین است حضور یک مادر خسته که خودش هم راس ماجراهاست و در حالی که در هنگامههایی خود محکوم است اما همیشه تسلای خاطر دیگران است و تنها رابط بین خانواده اوست! این مقایسه بین نمایشهای اخیر این گروه را در طراحیی صحنهی نمایش هم میتوان ادامه داد. یک صحنهی کاملا واقعگرا که معرف خانواده و طبقهی اجتماعیی آنهاست. و جالب آنکه در چند نمایش مانند پاییز و چیستا و همین روزهای زرد یک پلهکان چند پلهای با یک نردهی چوبی که همیشه رو به بالا و رابط بین حال و پذیرایی و اتاقهاست تبدیل به یک مولفهی همیشهگیی صحنهی نمایشهای این گروه شده است.
ٱٱٱ
اما بپردازیم به روزهای زرد!
اولین نکتهای که در نمایش به نظر میآید، علاقهی وافر یکی از شخصیتها- شاید هم خود کارگردان- به موسیقی و آوازهای فرانسویست. در جایی از نمایش هم شخصیت دایی با بازیی مهدی سلطانی اشاره به قهوهی فرانسه و علاقهاش به آن میکند؛ و این داییست که در گوشهگوشهی نمایش هرگاه تنشها بالا میگیرد و گویی خانواده به بنبست میرسد، با روشن کردن ضبطاش و ترنم آوازهای لطیف فرانسوی فضای نمایش را عوض میکند و جالب آنکه همیشه هم مورد اعتراض از طرف دیگران قرار میگیرد.
اتفاق اصلیی نمایش و گره آن قبل از شروع افتاده است. در صحنهی اول و در برخورد با دایی و جهان- با صدای فوقالعادهی کیکاووس یاکیده- بیننده با یک مرد شکستهی مفلوک که گویی سنگینیی بار جهان بر دوشاش است برخورد میکند و داییای که گویی لودهگی را تنها راه برخورد با مشکلات میداند؛ همچنان که شخصیت جهان مستی و پناه به الکل را تنها راه نجات میداند- در تمام طول نمایش جهان در حال نوشیدن الکل است!- از گفتار آنها چنین برمیآید که خانواده از تهران برای مدتی نقل مکان کردهاند به خانهای در شهرستان و در صحنهی بعد از زبان خواهر کوچک خانواده- فخری- درمییابیم که به درخواست جهان همهی ارتباط خانواده به دیگران قطع شده و گویی خود را در آن خانه پنهان و حبس کردهاند. در صحنههای بعد کشمکشهای خانوادهگی را بین مادر و دایی و خواهر کوچک و برادر کوچک- ارسلان- و جهان و زنی دیگر- فروغ- که گویا دوست خانوادهگیی آنهاست میبینیم! جالب آنکه گویی این خانواده از گفت و گوهای ساده و معمولی هم در مقابل هم عاجز هستند و موفق به این نمیشوند که کنار یکدیگر بنشینند و بیمرافعه صحبت کنند. هرچه نمایش پیشتر میرود تزلزل و پاشیدهگیی این خانواده بیشتر رخ عیان میکند. به جز صحنهی اول که جهان پس از دعوا با مادر خانه را ترک میکند دیگر او را که ظاهرا شخصیت اصلیی نمایش هم است نمیبینم تا اواسط رو به پایان داستان که او شکستهتر از قبل برمیگردد و با برادر کوچکتر- ارسلان- تنها میشود. ارسلان که فروید میخواند و عاشق فلسفه و ادبیات است؛ از برادر خواهش میکند که دلیل متواری بودنشان را به او بگوید. جهان ابتدا ایستادهگی میکند و چیزی نمیگوید اما حالا که دیگر در دام مستی به کلی گیر افتاده است شروع به سخن میکند. ابتدا از مشکلاتی میگوید که برای قراردادهای بینالمللیی حسام- پدرشان- پیش آمده و طلبکارهایی که طلبهایشان را خواستهاند! سپس از دو وارث جدید سخن میگوید؛ دو زن که عقد پدرشان بودهاند و حالا برای گرفتن سهمشان از ارث پیدایشان شده است!- حال ارسلان با شنیدن این سخنان کمکم دگرگون میشود!- جهان ادامه میدهد تا میرسد به دوست قدیم پدرشان که وکیلاش آمده و درخواست باج برای سکوتاش کرده است. ارسلان کنجکاوانه دلیل باج و سکوت را میپرسد. جهان پس از مکث چنین میگوید: تا حالا متوجه شباهتات به فلانی شدی؟
چند دقیقه سکوت محض و بیتکان! ارسلان در چشمان جهان زل زده است! هیچ کدام جرات حرکت یا حرفی ندارند! ارسلان خردهخرده میشکند و فرو میریزد! بلی درست است؛ مادر با دوست قدیم پدر ارتباطی مخفی داشته است و حاصلاش همین ارسلان است!!!
از این پس ارسلان هم از قصه دور میشود و فقط در صحنهای صدای غمبار فلوتاش را میشنویم که گویی زار میزند.
در انتها درگیریی مادر و جهان را میبینیم که اینک جهان به رذالتهای مادر پی برده است و...
فروغ- زنی که به عنوان دوست خانوادهگی در کنار آنها زندهگی میکند- یکی از زنهای عقدیی پدر جهان بوده است که اینک به قصد فریب جهان به او هم ابراز عشق میکند. اما دیگر توانی برای جهان باقی نمانده است. او که پاکترین فرد خانواده به نظر میرسد باید به این دلیل که وکیل پدر شده است بار همهی کثافتکاریهای او و خانواده را به دوش بکشد.
نمایش با صدای شلیک گلولهی تفنگ شکاری- که دایی همیشه در مورد آن در طول نمایش سخن میگفت- به پایان میرسد. ارسلان که به هویتاش پی برده است، خودش را کشته است.
دایی با همان شور ساختهگیی همیشهگیاش وارد خانه میشود! همه در اتاق ارسلان هستند و او حال خانه را خالیتر از همیشه مییابد. بازیهای او در آخرین صحنه زیباست.
مهمترین نکتهای که در مورد این نمایش به چشم میخورد و جای بحث دارد؛ نمایشنامهی قوی و محکم آن از نظر ساختار است. بیننده تا اواسط داستان قادر به حدس زدن اتفاقی که برای جهان و خانواده افتاده است، نیست! گفتار نمایش برازندهی هر شخصیت است و چنان نیست که به نظر آید فلان جمله را به فلان شخصیت چسباندهاند یا در دهاناش گذاشتهاند! مثلا شور و شوق ارسلان هنگامی که برای جهان تعریف میکند مقالهای را در مورد جاودانهگی نوشته است و بسیار به درخشش آن امیدوار است، ببیننده با تمام وجود حس میکند و آن را از زبان شخصیتی که برای ارسلان ترسیم شده میپذیرد.
اما نکتهای که در اینجا عدهای از بینندهها را پس میزند؛ واقعگرا بودن بیش از حد این نمایش است. روزهای زرد هیچ خاصیت تئاتری ندارد. یعنی میتوان آن را با دوربین ضبط و بر پرده به عنوان یک فیلم سینمایی پخش کرد؛ و این یعنی فقدان مولفههای تئاتری و نمایشی در این اثر؛ در این نمایش نمیتوان خاصیتی را جست و جو کرد که تنها متعلق به نمایش باشد و نتوان آن را بر پرده جان بخشید. بسیاری- از جمله فعالان گروه تئاتر معاصر- بر این باور هستند که تئاتر بایست برشی از زندهگی عادیی شهروندان نسبتا عادی باشد بیهیچپیرایهای! اما گروهی که در مقابل این نظریه ایستاده و فلسفه میبافند، عقیده دارند که تماشاگر تئاتر که از تکرار و روزمرهگیی زندهگی عادیی بیرون از سالن خسته شده است، به امید آنکه با دنیایی جدید و غیرواقعی- نسبت به زندهگیی خودش- در سالن تئاتر روبهروشود!- شخصا چنین نظریهای را میپسندم- که حداقل بایست جایگاه دید را نسبت به موضوعی تغییر داد و از زاویهای بکر به آن نگاه کرد- چیزی که در این نمایش دیده نمیشود!-
بنابراین روزهای زرد را نمیتوان یک تئاتر- تاکید میکنم: تئاتر- موفق دانست.