بر اساس يک خاطره واقعی
برای خانمها و دلهایشان باشد که خنک شوند!
ابروانش به هم گره خورده بودند. انگار رفته بودند توی هم. صدای دندانهايش که هی به هم فشردهتر میشدند، در آمده بود. قدمهايش را تندتر کرد و سعی کرد بیتوجه به راهش ادامه دهد، اما صدای بوق ول نمیکرد. راهش را کج کرد به سمت گوشهی پيادهرو کنار ديوار. البته چون نه خيابان عريض بود و نه پيادهرو، تاثيری در وضعيت پيش آمده نداشت. يک لحظه خواست بدود اما ممکن بود آش نذری بريزد. آش را میبرد در خانه ليلا. آن شب ليلا تنها بود و پدر و مادرش رفته بودند مشهد، قرار بود شب را پيش ليلا بماند. سر کوچه اگر میرسيد در دوم خانهی ليلا بود، اما تا سر کوچه سیمتری مانده بود.
ماشين پابه پايش میآمد و دو جوان که تويش بودند هی متلک بارش میکردند: «خوشگله نسوزی! برسونيمت! کمک نميخوای؟! »
تمام انرژیاش را جمع کرد توی دستهايش. کاسهی آش را دو دستی چسبيده بود. داغی آش ديگر تاثيری بر دستهايش نداشت. کمکم به سر کوچه نزديک میشد و دو جوان متلکگويان همچنان در تعقيبش بودند.
ماشين کمی سرعت گرفت و سر کوچه نگهداشت. منتظر بودند تا او برسد. يکي از دستهايش را از کاسه جدا کرد، با دست ديگر کاسه را محکم چسبيد، شستش رفت توی آش، داغ بود اما تحمل کرد.
رسيده بود به سر کوچه. دو جوان توی ماشين نگاهش میکردند. راننده سرش را کمی عقب کشيد. جوان بغل دستیاش سرش را به پنجره نزديک کرد و گفت: «خانم! خدمتتون باشيم ...» به ماشين رسيد. خون توی صورتش جمع شده بود. با فريادی بلند آش داغ را ريخت توی سر و صورت هر دوتایشان. ماشين تکانی خورد، چند متری جلو رفت و خورد به ديوار و ..
صدای سوختم سوختم میآمد. کاسه را انداخت و دويد به سمت خانهی ليلا. ليلا منتظرش بود. ماجرا را تعريف کرد و ليلا گفت با اين کار مطمئن است که نذر مادرش قبول است.
صدای شتاب گرفتن و دور شدن يک ماشين در صدای خندههای او و ليلا گم شده بود.