خواب دیدم شاملو، با گام های سالم پشت میز خطابه رفت و با آن صدای پرتوانِ خسته شعری خواند. بیدار شدم. تنها آغاز شعر به یادم مانده بود: - طالب! مرا بخوان...
عمران صلاحی
مرا بخوان
گاهی رازت را
مثل نهنگی
به دریا گفتی
گاهی رازت را
مثل پلنگی
به صحرا گفتی
من نمی دانم
چه رازی بود
که به ما گفتی
تو را می خوانم
چنان که چشمه
سنگ و ریشه را
تو را می خوانم
چنان که مهتاب
عمق بیشه را
بامداد من!
در تو می بینم
آن همیشه را
تهران- مرداد 79
عمران صلاحی