(برای شاملوی بزرگ که با ترجمه هایش از هیوز شعر گفتن با زبان کوچه را به ما آموخت!)
یغما گلرویی
می گفتن ماه یه شب از آسمون اومده پایینُ
تو موهای تو لونه کرده!
ولی من گمون دارم نقره ی موهاتُ
یه کرمِ ابریشمِ عاشق ریسیده بود!
دستات اون قد بزرگ بودن که می تونستی با یه چَک،
هزار تا دیو قُلچُماقُ کله پا کنی،
اما جای این کار، قلم دس گرفتیُ شعرات
تمومِ موشِ کورا رُ خاطرخواه خورشید کرد!
همچی به تیپ و تارِ سیاهی زدی که هنوز،
وقتی اسم بامداد میاد، رنگ از صورت شب می پَره!
حالا وقتی سرِ هر چهارراه
یکی دماغشُ می گیره جلو دهنِ جماعت،
یادِ روزگارِ غریبِ تو می افتم! نازنین!
تو هیچ وخ به اون تپانچه
که لوله ش تمومِ عمر شقیقه تُ فشار می داد عادت نکردی!
از خودت جلو زدیُ
سایه تُ هزارون فرسخ اون وَرتَر جا گذاشتی!
گفتی: هر آدمی که به دنیا میاد،
هزار تا زنیجر به دستُ پاش داره که می باس پاره شون کنه!
فهموندیون که جلو بزرگترا فضولی موقوف نیست!
فهموندیمون که حتا تو زندونم
می شه آزادترین آدمِ دنیا بود!
نه گفتن و بِهِمون یاد دادیُ
حالی مون کردی چه جوری دخلِ عموزنجیربافُ بیاریم!
ما عمری رُ پیِ پُتک و اره گشته بودیم،
اما تو با عشق،
تمومِ زنجیراتُ پاره کردی!
بِم بگو حالا او دستا،
اون دستای بزرگِ بوسیدنی کُجان؟!
کجا رفتن اون موهای نقره رنگِ شکن شکن؟
اون شونه های پهنی که حتا کوه
می تونست بهشون تکیه کنه کجان؟
آخ که چرت و پلاتر از مرگ تو دنیا نیس!
چرت و پلاتر از مُردن چیزی تو دنیا نیس...
دیگه نه نقره ی اون موها،
نه اون شونه های پهن،
نه اون دستای بزرگ...
یه بغل شهر شب آتیش زن برامون جا گذاشتیُ
رفتی!
شعرایی که وقتی می خونیمشون،
یادمون می افته آدمیم و زنجیر به دست و پامونه!
شعرایی که عشق و یادمون می دَن
شکستنِ دیوارا رُ!
می گن: شاعر با مردنِ شعراش می میره!
اما عزرائیلم کشتنِ شعراتُ بلد نیس!
از همینه که هنوزم زنده یی واسه من،
واسه ما،
واسه تمومِ زنجیریا...
زنده ی زنده!
عینهو یه آتیش فشون
که خاموشی تو کارش نیست...
یغما گلرویی