به عقیده من شاملو بهترین و بزرگترین شاعر در چند دهه ی اخیر است. او راهِ نیما را ادامه داد، اما خود سیر و سلوکی دیگر داشت. شاملو را با شناخت کامل باید خواند. گاهی اوقات با زبانِ ساده و کلامی نه در هم پیچیده مفهومی چنان ژرف و پر احساس ساخته که چند بار باید از اولین واژه تا آخرین واژه خوانده شود تابتوان به عمق معانیِ دست نیافتنیِ آن دست یافت.
شاملو را می توان در آثار مالر، ویوالدی، مارکز بوروخ و دیگر آهنگسازان معروف و پر احساسِ کلاسیک جست و جو کرد. او لحظه لحظه ی موسیقی مالر را رهبری می کرد، فُرتی سیمو را می شناخت، کِرِشِندو را می شناخت، تما موتیوهای موسیقی کلاسیک را دنبال می کرد. من با افتخارِ کامل خودم را در اختیارِ او می نهادم تا بتوانم بر روی اشعارِ ترجمه شده اش که با صدای خودِ او اجرا شده بود موسیقی بنویسم. عمق صدایش همیشه ویولن سل و هورن را با یک تمِ نرم و آهسته و گاهی خشن و در هم پیچیده طلب می کرد. باید از این مسئله نگذریم که بودنِ شاملو با بودنِ آیدا (همسرِ نازنینش) گره خورده بود. هرچه را که شاملو می شناخت، آیدا هم می شناخت. شاید تنها نمی توانست شاعر باشد، اما شاعر تمام روز و شبش را مدیونِ آیدا بود. اگر شاملو یک اسطوره و افسانه است، آیدا هم اسطوره پرور است. آیدا همان آبیِ عشق است:
همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق پناهی گردد،
پروازی نه،
گریزگاهی گردد.
آی عشق، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست...
و اکنون آبیِ عشق نیمه ی گم شده اش را به ظاهر در کنار خود ندارد اما آنان همیشه با هم هستند. تا ابدیت. تا انتهای جهان. تا آن جا که هیچ کس یاریِ زیستن ندارد. آن ها با هم هستند و راهشان یکی ست و عشقشان و لحظاتشان.
بابک بیات
تورنتو-23 جولای 2003