غولِ زیبای رنج! چگونه تاب آوردی، آن آتشفشانی را که چنان فشرده در عمق جانت نفس می کشید و گویی هر آن، یا قدرتی مهیب در کار متلاشی کردنِ تو بود و تو چه سخت در مهارش می کوشیدی و با شتابی دیوانه وار خود را مصرف می کردی. گُر کشیدن در مجمرِ بی تابی، خستگی ناپذیر، بردبار.
و آن نیروی حیات، اراده ی زیستن. شکست ناپذیرترین انگیزه، با همه ی شدت درونت می جوشید تا زمانی که دریافتی دیگر جسم را یارای جوابگوییِ آن روح یگانه و پرتوان نیست و به سوسن های سفید وانهادیش.
در وحشت انگیزترین شبها خورشید را طلب می کردی، از روشنی می گفتی و از انسان که خویشاوندِ درد است، می خواستی قلعه ای عظیم را که طلسمِ دروازه اش کلام کوچکِ دوستی است بر او بگشایی، در ابدیتی پُرستاره رازِ آذرخش را بر ما آشکار کنی و ما حیرت زده تابِ این همه شوق را نداشتیم. تاریکی را می شکافتی و با شوق، فواره های رنگین کمان نشاء می کردی تا این همه وهن را به شارستانی که از هر شفقت عاری است تاب آوریم. هر از چندی ققنوس وار از میانِ خاکستر سر بر می آوردی، شکوهی در تنت تنوره می کشید و چون روحی منتشر در بی کرانگیِ یگانه شدن با انسانی که نمی تواند زیبا نباشد، شوقی دیگر در جانمان می دوید و آغوشمان را پر از مهر می کرد.
شادیِ جانِ من بودی.
شعورِ شعر چنان بر هر کُناکِ تو حاکم بود که زنده گی ات شعر بود و تو چنان شاعری که هر ذره ی جانت در هیاءت وجدانِ بیداری فریاد و اعتراض را پروایش نبود و قیدی را گردن نمی نهاد.
از بختیاریِ ماست که شعرت زوایایی از رازِ نهاییِ روحِ شگرفِ تو را بر ما آشکار می کند و امروز هر آنچه می خواهیم در موردِ تو بر زبان آوریم، خود شایسته تر گفته ای. تو گویی فراتر از خود می رفتی برمی گشتی و اکنون ات را به نظاره می نشستی!
امواجِ زنده گی بخشِ تو پیرامونِ ما چنان جان پناهی از عشق برافراشته که هر چه می گذرد تنگ تر در آغوشمان می گیرد و بر گِرده مان گسترده تر می گردد. و تو همچنان در سطر سطرِ کتاب هایت، درونِ تمامِ واژه هایت نفس می کشی. هر بامداد، در هزار برگ تکثیر می شود و هر غروب، طنین قدمهایت به گوش می رسد که با آبشاری در کف، از سیراب کردن جوانه ای نورسته باز می گردی. غیابت، حضور قاطعِ اعجاز است!
آیدا- زمستان 1381