English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  طنز


ثبت نام

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: جلال سمیعی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
کامران عزیزم سلام. هنوز جواب نامه تو نرسیده است و اما به قول ننه جان به جهنم. چون من خیلی دوست دارم برای تو نامه بنویسم از اینجا
 

کامران عزیزم سلام. هنوز جواب نامه تو نرسیده است و اما به قول ننه جان به جهنم. چون من خیلی دوست دارم برای تو نامه بنویسم از اینجا. اینجا هوا خیلی گرم است و ننه جان می گوید آدم مثل همان وقت ها که بابایم کوچک بوده و همسن من بوده گوشت به تنش آب میشود و میشود تیق ماهی! هر هر هر.

راستی از ثبت نام چه خبر؟ تو قرار بود که در یک مدرسه غیرانتفایی اسمت را بنویسند و البته من را هم قرار بود بابایم اسمم را در مدرسه پیام دانش بنویسد که زنعمویم خیلی تحریفش را می کرد که بابایم چون قست می دهد، نمی تواند و ما رفتیم همین مدرسه خودمان نوشتیم باز برای کلاس پنجم. باز رفتیم پیش آقای ناظم و آقای ناظم با بابایم دست داد و هی می خندید و بعد یک کاغذ دست بابام داد که بابایم وقتی داشت می خواند دیگر نمی خندید. یعنی هی می خندید تا یک جای کاغذ را می خواند نخندید. بعد بابام به آقای ناظم گفت: یعنی چند هزار تومن؟ بعد آقای ناظم باز خندید و گفت: کلن چهل هزار تومن. که البته هدیه است و اجبارکی نیست. بعد بابایم سرخ شد و باز می خندید و دست من را کشید که رفتیم خانه و در خانه با مامانم دعوا می رکد که مامانم گریه کرد و گفت که بچه دوردانه خودت است و هر گوری می خواهی اسمش را بنویسش. و بابایم هی می گفت من این یارو دراز را یعنی آقای ناظم را ادب می کنم و فکر می کنم الکی می گفت چون قد بابایم نصف آقای ناظم است.

بعد ما چون رفتیم بانک توی صف من خیلی از بچه ها را با مامان باباهاشان دیده ام که توی صف بودند و باباها هی تند تند حرف می زدند و فقط یکی از باباها می خندید که بابام بعد که آمدیم تنها بیرون می گفت حق داری بخندی خرپول. و من هنوز نفهمیدم خرپول یعنی چه؟

کامی جان. من خیلی خوشحال هستم که سال پنجم را در مدرسه خودمان هستم و فقط هی دلم می سوزد که تو چرا نیستی که توی برگشتن یواشکی برویم فلافل بندری بخوریم و مواضب باشیم که روی لباسمان نریزد که مامانهایمان بفهمند و پول ندهند. چون سس فلافل خیلی لباس را تابلو می کند و مامانم باز می گوید کوفت بخوری و پول از کجا.
راستی تو چکار کردی که اسمت را کجا نوشتی برای پنجم؟ من که می دانم تو هم مثل من دوست داری با دوستهایت و من بروید و با هم فلافل بخورید. راستی شیراز فلافلی دارد؟

من دیگر مامانم صدایم می کند که بروم برای ننه جان نان سنگک خاشخاشی بگیرم و من را کشت این نان ظهرهای ننه جان و تا کتک نخوردم بروم. پس برایم نامه بنویس و خداحافظ.

قربانت: هوشنگ

 

 تاریخ انتشار:   July 23, 2004 2:36 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir