خودتان باشید و اسطوره سازی نکنید! (یک گفتگوی منتشر نشده با شاملو)
گفتگو: مهدی هژبری
( در یک شب سرد زمستانی پشت ویلچرِ مردی ایستاده ام که همه ی دنیای من است. چرخِ ویلچرِ او با حرکتِ دست من و فشار بازوانم می چرخد و من سراپا این اندیشه ام که اوست، اوست که استادانه چرخ ادبیات معاصر را می چرخاند... آن شب گپ و گفتِ چند کلمه ایِ بامداد و من بر سر خیام شروع شد...)
+ استاد! چرا خیام؟ چرا حافظ نه؟ چرا سعدی نه؟
- چرا امشب کنارِ من ایستاده ای؟ اول به این سوالِ من جواب بده...
+ من...
- ببین پسر جان، تو این جا هستی چون دلت خواسته، دلت تو را این جا کشانده، دستِ خودت هم نبوده، تو که نمی توانی بیست و چهار ساعت یک پتک دستت بگیری و بکوبی رویِ دلت که لامصب نخواه، نگو، نپرس، نرو، نیا... می کشاندت... البته کار من زیاد هم دل بخواهی نیست. اصلا اول تو به من بگوچرا خیام؟
+ ببینید استاد، من حس می کنم شما یک گرایشِ خاص یا به قول خودتان ارادتِ قلبی به خیام دارید و می خواهم بدانم این ارادت نسبت به حافظ چه قدر است و نسبت به فردوسی چقدر؟
- درباره ی فردوسی که به خودم قول داده ام حرف نزنم. وقتی من می گویم با شعر فردوسی مشکل دارم یک عده فکر می کنند من پدر او را کشته ام یا به خون خواهیِ پدرم که به دست فردوسی کشته شده برخاستم. متاسفانه الان برداشت ها اکثرا سطحی ست و آدم ها چون با گوش چشمشان قضاوت می کنند و زیاد در هضم قضایا به عقل و دلشان فشار نمی آورند، از هر حرفی هزارجور برداشت می شود که هیچ کدامشان اصلا هدف اصلی نبوده... در مورد حافظ وسعدی هم که خدایشان قرین رحمت شان کند، هم ارادت هست و هم اعتقاد اما خیام... در دل نشیند، آن چه از دل برآید... گفتم که دل است و گاهی هم عقل که آدمی را به سمتِ یکی می برد و از دیگری دور می کند.
+ و شما خیام زمان ما هستید؟
- نه! من احمد شاملو هستم، لقبم بامداد است، نام پدرم معلوم و شناسنامه و اصل و نسبم مشهود. مقایسه ی آبکی نکنید که همین قیاس هاست که پدر از شعر ما در آورده... یکی می خواهد خیام باشد، یکی حافظ، دیگر مولانا و آن یکی ابوسعید... این گونه می شود که در این زمانه دیگر کسی خودش نیست.
+ چه کسی می تواند احمد شاملو باشد؟
-باز که شد همان مقایسه، تو یا قصدِ مزاح و تفریح داری که من اهلش نیست یا می خواهی منِ پیرمرد را محک بزنی که بی فایده است، ما امتحان خود را هزار بار پس داده ایم و در امتحان رفوزه ایم.
+ چرا؟
- چون اساسِ این امتحان را کسانی بنا می گذارند که خود پاسخِ درت سوالاتشان را نمی دانند.
+ استاد فرض کنید من نماینده شاعران نسل جوان هستم و دوست دارم شاملو نصیحتم کند و چیزی بگوید که چراغ راه آینده ام باشد.
- اولا جوان از نصیحت خوشش نمی آید و وصیت را بیشتر می پسندد، دوما چراغی را که به خانه رواست، به مسجد نمی برند (لبخند) بروید خودتان باشید و سعی کنید مثل خودتان فکر کنید و مثل خودتان شعر بگویید. اسطوره سازی نکنید که ما بیشترین لطمه را از همین مشکل خورده ایم. الان کمتر فرصت می کنم آثار شاعرانِ جوان را بخوانم اما همین اندک نمونه ای هم که به دستم می رسد یا برایم می خوانند بوی کهنه گی می دهد و تقلید... بعضی از شما به خودتان زحمت نمی دهید حرف نو بزنید و به بیراهه می روید. یک بار حرف نو زدن از صدبار شعر شاختن به سبکِ این و آن و به تقلید از دیگران بهتر است. اگر خود را از این قیدو بندها که مثلِ فلانی فکر کنم و مانند بهمانی شعر بگویم رها کردید، برنده اید اگر نه که تا روزگار، روزگار است مقلدید و مقلد هم ابتکار ندارد و شعر هم بدون ابتکار بی روح است. در نهایت باز هم بر می گردیم به همان دل! حرفِ تقلیدی از عمق دل بیرون نمی آید که به اعماق دل راه یابد. آن چه هم که بر دل ننشیند به مرور زمان از یاد می رود...
(آن چه خواندید بخشی از گفتگوی مهدی هژبری با احمد شاملو بود که متنِ کاملِ آن در کتابِ "یک فنجان چای، یک حبه شعر" به زودی منتشر می شود.")